خطاب به یک مرد! و توضیحاتی که شاید بازگو کردنش خالی از لطف نباشد.

قبل از اینکه ازدواج کنم همیشه دوست داشتم برای خانواده ی همسرم عروسی باشم که باعث شادی و افتخارشون باشم. هدفم داشتن روابط صمیمانه با همه ی فامیل شوهر و ارائه ی رفتار محترمانه و محبت آمیز بود. اصلا قصدم جداکردن همسرم از خانواده و فرزندش نبود.

جا داره بگم من فقط و فقط برای گفتن حقیقت اومدم. چون اصلا دلیلی نمیبینم که تو این دنیای مجازی نقش بازی کنم یا قسمتی از حقایق رو کتمان کنم و یا تغییر بدم. قبلا هم عرض کردم دوستی ندارم که بتونم باهاش درد و دل کنم و بی دغدغه همه ی حرفهم رو بهش بگم و از اونجا که خیلی زود اشکم در میاد اگر بخوام واسه پدر و مادرم و برادرهام درد و دل کنم زودی اشکم میاد پایین و اونارو ناراحت می کنم و ناراحت شدن اونا همانا و کنده شدن این دل بی صاحب همان.

القصه، از روز اولی که وارد خانواده ی شوهر شدم تمام این عقایدم رو به کار گرفتم. مادربزرگی دارم که همیشه نصیحتم میکرد و می گفت: وقتی ازدواج کردی باید به سگ تو حیاط خونه ی شوهر و مادرشوهر، پدرشوهر هم احترام بذاری(همچین مادربزرگی داریم ما). با نهایت ادب و احترام و محبت با خانواده شوهرم رفتار کردم. در حالی که تو خونه ی خودمون دست به سیاه و سفید نمیزدم و فقط حواسم به درس و دانشگاهم بود اما تو خونه ی مادرشوهر تا جایی که می تونستم کمک می کردم. شوهرم محل کارش تهران بود و هفته ای یک بار میومد شمال هر بار میومد با میل و رغبت میرفتم خونشون. با اینکه موذب بودم چون حتی مجبور بودم پیش پدرشوهر و مادرشوهر!!! هم حجاب کنم(کسی مجبورم نمیکرد اما وقتی مادرشوهرم تو خونه پیش شوهر و پسراش روسری سر میکرد دیگه من جای خود داشتم، البته این چیزها اصلا برام مهم نبوده و نیست و نخواهد بود). اما به دلیل یک سری از اتفاقاتی که افتاد و بعدا میگم(خیلی زود، آخه مهمه) و اینکه کلا همسرم آدم بدبینیه(البته نسبت به من نه، در مورد خودش، یعنی اگه تو یه جمعی یه عده راجع به موضوعی حرف بزنند میگه با من بودند!!!) تا هر حرفی تو خونه ی ما میشد میگفت با من بودند به من تیکه انداختند، شروع میکرد به غر زدن به جون من. منم اون موقع ها فقط سکوت میکردم و گریه!!! اما اون دایم با همین بهانه های پوچ با زبون بی زبونی به پدر مادرم و برادرهام بی توجهی و بی احترامی میکرد. حرف یا توهینی نمی کرد اما مثلا پدرم باهاش حرف میزد جواب نمیداد یا خیلی با سردی و سکوت جواب میداد. تقریبا تمام مدتی که خونه ما بود خواب بود. این رفتارها تا 2ماه پیش که قهر نکرده بود با خانوادم که بازم علت رو توضیح خواهم داد همین رفتارهارو ادامه داد. اما به همین ماه عزیز من هیچ وقت کوچکترین بی احترامی ای به خانواده ی همسرم یا دخترش نمیکردم. و هنوز که هنوزه هم نکردم. اما اون واقعا رفتارهایی با خانواده ام می کرد که قلبم تیکه تیکه می شد. مثلا می گفت چرا تولد دخترم موقع کادو دادن نبوسیدیش(به دعوا نه البته به اعتراض و ناراحتی) در حالیکه به برادرهای من حتی دست نمیده! وقتی بهش هم میگم میگه نمیدونم یادم نیست و...و...و. البته من به تلافی این کارو نکردم. دخترش تمایل زیادی به من ندارهو ازمن فاصله می گیره.

من ار طلاق بدم میاد، دلم نمی خواد یه زن مطلقه بشم برم پیش پدر و مادرم و بشم غصه رو دلشون.ضمن اینکه من تقریبا با کل فامیلم سر این ازدواج قهر کردم همه مخالف بودند و من باهاشون برخورد کردم. به همین خاطر منتظر این هستند تا به سنگ خوردن سر منو ببینند. نمی خوام بشم حرف دهن این آدم های بیکار. اما شوهرم با اینکه همه ی این چیزهارو میدونه با چشم های خودش دیده من واسه اون و واسه علاقم چه کارها کردم و چه حرفا شنیدم اما یک ذره مردونگی در حقم نکرد. پدرم هر کمکی تونست بهش کرد اما خیلی راحت داره میزنه زیر همه چیز!!!!!!

اما مشکل اصلی ای که منو به استیصال رسونده و منو به فکر جدایی انداخته اینه: از روزی که اومدیم خونه ی خودمون و زندگی جدیدمون رو ساختیم مشکلاتمون شروع شد. همسرم صبح میرفت سر کار، حدودا 4 میومد، ناهار می خورد می خوابید تا 6،7 عصر. پا میشد چای عصرونه می خورد، آماده می شد می رفت باشگاه(اوایل سه روزش ایجوری بود) تا بیاد 10 میشد. بعدم شام و خواب و روز ازنو. روزهایی هم که باشگاه نمیرفت بیشتر می خوابید و پا میشد عصرونه می خورد تی وی میدید، بدون حرف خاصی بینمون. نهایتش وقتی مجبور بود حرفی میزد(یاداوری کنم اون موقع بین ما حرف و حدیث و مسئله خاصی نبود) تو ماه عسلم همین بود. حتی من یه عکس از ماه عسلم ندارم. حتی تو ماه عسلم هم حرف خاصی با من نمیزد. تو سکوت رفتیم و تو سکوت برگشتیم. 

 حالا میدونید وقتی به پدرش میگم پسرت همش تنهام میذاره چی میگه؟ میگه مردم شب کار نیستند!!!!!!! میگم آخه اگه شب کارند روز خونه هستند میگه نه میرن سر کار دوم!!!!(اشکم بند نمیاد از یاداوری این حرفهای بی منطق. از ظلمی که داره بهم میشه. اگه گله یا شکایتی پیششون کنم میگن ما دخالت نمی کنیم به ما مربوط نیست اما سیر تا پیاز زندگیه مارو میدونه یا همسر زنگ میزنه آمار میده یا اونا میزنگن خبر می خوان. فقط شنوای حرفای من نیستند. ازشون نمیگذرم. نمیتونم بگذرم از خدا می خوام عمر طولانی داشته باشند و تقاص ظلمی که به من می کنند رو بدند) حالم زیاد خوب نیست باز هم میام.

/ 13 نظر / 162 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يک مرد!

عرض من و اعلام نگراني من اينه که شما با اين نگراني ت براي زندگي و اين سطح از انتظارات و احساسات و توهم و تخيلاتت در کنار اينها و تو اين وبلاگ نويسي به جايي نخواهي رسيد و قطعا شرط ميبندم پيدا کردن چند نفري که تاييدت کنند منجر خواهد شد به فروپاشي زندگيت ... من هر چي بگم تو الان بغض داري و پر شدي از احساسات بي منطق زنانه ... نگاهت رو به زندگيت اصلاح کن ... ديدي سپيده خانم تو وبلاگ من چي برات نوشته .. معدود آدم هايي پيدا ميشن که اينطور روشن ببينن ... مشکلات زندگيت رو در معرض نظر عموم نذار اينجوري چوب حراج به زندگيت خواهي زد...

يک مرد!

به شدت اعلام خطر ميکنم ... زن هاي زيادي تو اين وبلاگستان و تو جمع هاي زنونه شون دارن آتش به زندگي ها و خودشون و مردها و بچه هاشون ميزنن ... اونها خودشون چشم ندارن ببينن کسي ميتونه با زندگيش مدارا کنه ... چيزهاي ريز و جزئيات بي اهميت رو از ذهن و توهمت دور کن تا بتوني بهتر ببيني و اجازه ندي وسواس خناسان تو رو از خوبي هاي زندگيت دور کنه

يک مرد!

بهت قول ميدم اينجا نوشتن نه تنها دردي رو برات دوا نميکنه بلکم به دردهات خودآگاه و ناخودآگاه اضافه خواهي کرد ... بجاي يادآوري بدي ها .. از خوبي ها بگو و فکرت رو به بدي ها محدود نکن و يه چيز خيلي مهم اين که بايد هميشه از منظر اونا ديد نه از منظر خودت... اين بهترين راهه براي بهتر ديدن ... بازم براي اخرين بار ميگم که اينجا چيزي عايدت نخواهد شد! مشوره مرد پيدا کن که علمي و درست راهنماييت کنه .. اينجا هر کسي حرف خودش رو ميزنه و بي فايده است ...

بهار..

ميگم يك مرد الان زندگي خودت خيلي گل وبلبله؟؟؟تو با چه رويي ديگران رو نقد ميكني ؟؟والا مردم چقدر رو دارن ...من موندم جنس تو از چيه؟؟الين جان لطفا نظرمو بذار اين استاد عقل كل بخونن[متفکر]

بهار..

راستي يك مرد !!گاو تو چي نزاييده؟؟[ابرو]

آذر

آدرس وبتو براي نينا(همون هيچكس وبلاگ من نظر ميداد) بفرست.حرفاي خوبي ميزنه.البته براي كسيكه به همسرش علاقمند باشه خوبه نه من. ضمنا شوهرت حاضر ننميشه بره مشاوره؟مشاور درست حسابي نه ازين مسخره ها؟؟؟ اصن خودش عيباشو قبول داره؟ تو خودت هدفت چيه؟زندگي با اون؟يا زندگي با شوهر!؟ به هرقيمتي؟براي اينكه خانوادت ناراحت نشن،دليل خوبي براي ادامه نيست

آشپزخانه من

مشخص بی پروا بدون دروغ حرفات امیدوارم جلوتر که میرم میخونم اشکم درنیاد[ناراحت]خیلی سخت خیلی

خانم خونه

دوست من با اجازه تون بعد از خوندن این پست نطرات رو هم مرور کردم نطر من خیلی شبیه راضی بانوست امیدوارم تونسته باشید روزهای بهتری رو بسازید قطعا میتونید [پلک]

me

الین جان از امروز شروع به خوندنت کردم... به نظر میرسه قبل ازدواج هم همدیگرو میشناختین...اینجوری نبود قبلش؟؟

غم

مشابه این بلا سرمن هم اومده مردی که ازطرف خانواده اش این گونه جفارانسبت به همسرش میبینه ودم نمیزنه ازغیرت به دوراست وبویی ازانسانیت نبرده عزیزم مطمئن باش جزایشان رامیبینندمن که امیدوارم باعثسش فلج ولال بشه وتاآخرعمرفقط نظاره گرباشه به حق فاطمه زهرا.چون تحملم تمام شده ازشمامیخوام که برای دعای من آمین بگید