الین تصمیم نهایی را میگیرد

من تهرانم اما با مامان و بابا هتل هستم. نرفتم شمال چون امکان پیچوندن کلاس نبود تا فردا میمونم. اما کلاس چهارشنبه باز مالیده میشه به قول داداشمافسوس.

دور میدون امام خمینی بودیم. داشتیم پیاده میومدیم و بنده مشغول خوردن یک لیوان شیرموز بستی بزرگ بودم. که دیدم یک آقای ژاپنی ایستاده و چندتا از هم وطنان سعی داشتند با زبان شیرین فارسی راهنماییش کنن تا هتل مشهد رو پیدا کنهتعجب مونده بودم تو کف این نبوغ. با دست اشاره میکردن و فارسی آدرس میدادن و عصبانی بودن چرا متوجه نمیشهسوال

اول بی تفاوت رد شدممشغول تلفن. اما بعدش به مامان گفتم بیا بریم ببینم میتونم کمکش کنم. مامان جان بنده هم از خدا خواسته. بسیار ذوقید که بین اون چند نفری که دور اون توریست رو گرفته بودن الینش مثل زورو وارد شد و شروع کرد به اینگلیسی حرف زدن با اون آقا و لبخند رضایت را بر لب ایشون نشوندنیشخند. انصافا نجاتش دادم از دست اونا. دیگه بقیه هم دیدن مثل اینکه بنده یه جیزهایی حالیم میشه خیالشون از بابت آقای توریست راحت شد و رفتنقهقهه.

حالا از آقای توریست بگم.

یک پسر جوون 21 ساله. دانشجوی دانشگاه توکیو. و ساکن توکیو بود. بسیار خوش مشرب و صمیمی. منم که خونگرم و اجتماعی. حسابی تبادل فرهنگ کردیمزبان. خداییش به عنوان نماینده ایران سعی کردم خاطره خوبی از ما یادش بمونهلبخند.

مثلا من خودم خاطره خوبی از شیرازیها دارم. واقعا مهمون نوازن و به مسافرها کمک میکنن. من که شدیدا مورد لطف شیرازیها بودم و هیج وقت هم فراموش نمیکنمماچ. شیرازیها دوستتون دارمقلب.

این آقا دو هفته ای هست که اومده ایران. یزد، کرمان، اصفهان، شیراز، کاشان، و حتی شهرهای شمالی(شمالی ها تشویق) رو رفته بود و گشته بود. اومده بود تهران برای تمدید ویزاش و برای اینکه بره تبریز. حدود نیم ساعتی با هم بودیم و کمکش کردم هتل مشهد رو پیدا کنهلبخند. و دستش رو گذاشتم تو دست دوستای دیگه اش.

کلی با هم حرف زدیم. از تخت جمشید گفت. و گفت در حیرت زیبایی و عظمتش موندهتعجب. می گفت با وجود قدمت تاریخی بسیار معماری مدرنی داره. منم حسابی افتخار کردم به این تمدن و تاریخمون. و گفتم تخت جمشید افتخار و غرور هر ایرانیه. از بناهای اصفهان و باغ هاش. از جاده های شمال(با قطار رفته بود شمال). از زیبایی شیطان کوه لاهیجان هم گفت.

از زیبایی و بزرگی و شلوغی تهران می گفت و متعجب بود. گفتم از توکیو هم بزرگتره؟(به شوخی) گفت اوه نُ نُ. آها نمیدونست شیر موز بستی چیهتعجب. می گفت آبمیوه است؟ گفتم مخلوطی از شیر و موز و بستی، تعجب کرد. یعنی واقعا ژاپنی ها شیرموز بستی ندارن؟ پس نصف عمرشون بر فناستزبان.

از پیاده رو رد میشدیم تعداد بسیار زیادی از موتور سوارها هم داشتن از پیاده رو رد میشدن.بنده خدا میدید حیرت میکردهاسوال. منم ازش خواهش کردم گفتم اینارو از ایران و سفرت نادیده بگیر و از ذهنت شیفت دیلیتش کن. آبرو داری کردم براتونچشمک.

گفت باشه حتمااوه. ضمنا خیلی خیلی تشکر کرد ازم. منم گفتم وظیفه ام بود به عنوان یه انسان بهت کمک کنم. ضمنا می خواستم بگم ما ایرانی ها مهمان نوازیم اما مهمان نواز رو یادم نبود ترجمه اش چی مشهنیشخند. واسه همین گفتم ما ملل و تمدن های مختلف رو دوست داریم و بهشون احترام میذاریم و مهمان رو هم دوست داریم.

ضمنا دانشگاه مارو هم میشناخت. دیگه حسابی ذوق مرگ شدمنیشخند. اما بعدش گفتم چه فایده با این اوضاع زندگیم و حرف و حدیث هایی که قراره بشنوم. اما شدیدا این روزها و بعد شنیدن حرف های دادیار محترم دارم از انرژی مثبت استفاده میکنماوه.

*سحر حتما با وکیل برو، حرف ها و دفاعیات وکیل خیلی تاثیر خوبی داشت. امیدوارم یه قاضی منصف هم گیر تو بیاد ان شاالله.

*بیتا، هرچند این روزها سرت شلوغه و زیاد نمیای اینجا. اما به گفته تو حمد و سوره خوندم. و ذکر الا بذکرالله تطمئن القلوب رو تکرار میکردم. 

*دختر بهاری، مثل تو از امام حسین هم خواستم و خدا رو قسم دادم به خون امام حسین که کمکم کنه.

البته دعای همه شما دوستای خوبم تاثیر داشت. این رو از ته دلم می گم. چون بابام میگفت باورم نمیشه همه چیز اینطوری به نفع تو پیش رفته باشه. گوش شیطون کر. چشم حسود کور. پس لطفا همچنان برام دعا کنید که همچنان نیازمند دعاهاتون هستمگریه.

الین دوستتون دارهقلبقلبقلب

/ 27 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ع

سلام الین جان اولش با دیدن این پست یه خورده جاخوردم ولی خوب از خدا میخوام که بهترینها رو بهت بده و هر طور که صلاحت هست پیش بیاد.[گل] دختر مردم از کنجکاوی آخه تو کدوم دانشگاه درس میخونی؟ امیرکبیر،صنعتی شریف چی؟

مامان محمدین

کی بود بهت گفتم برو دنبال زندگیت؟ این مرد زندگی نبود. زندگی ای که اولش جنگ باشه آخرش صلح نخواهد بود! برات دعا میکنم که یه هم کفو پیدا کنی :)

سروناز

هرچی خدا بخاد.ولی بذار یه چیزیو بهت بگم که تو دلم مونده بود.تو با ازدواج با این مرد خودتو حروم کردی!آخه این چه انتخابی بود گلم؟

آزیتا

خدا رو شکر که تصمیم نهاییتو گرفتی.به نظرم هیچی عذاب آورتر از بلا تکلیفی نیست.امیدوارم در پناه اون دعای قشنگ(کاشف الغم)تو و خانوادت به آرامش برسین [ماچ]

آشپزخانه من

یا نصیب و یا قسمت اصلا دپ نباش آجی دری از درهای رحمت خدا به روی تو باز شده درسته جدایی اسمش روشه جدایی و غم انگیز اما مطمئن باش آجی الین خدا چیز بهتری برای تو در نظر گرفته خدا رو شکر خانواده خوبی هم داری پس غصه نخور تو داری خودتو نجات میدی تو حق زندگی داری تو فقط خانوم شدی همین محکوم نیستی که تا آخر تنها باشی از الان میبینم روزی رو که وبلاگت شده گل و بلبل و از عشق میگی مطمئنم موفق باشی آجی دعای همه ما دوستان مجازی بدرقه راهت همونطور که برای سحر بغض کردم و دعا کردم گره از کاراش باز شه به حق همین ماه عزیز انشاالله کارهای توهم روبراه شه

پرنیان حامی

عزیزم امیدوارم هرچی صلاحته برات پیش بیاد ؛فقط آرامشت رو از خدا میخوام و اینکه احساس خوشبختی کنی [ماچ]

بیتامهران

سلام به الین نازم ... الین ماهم ... خوبی عزیزم ؟ همین الان از کارگری ( سرکارگری !! ) برگشتم و خونه مامان هستم ... قربونت برم ... حمدو سوره میخونی خیلی کار خوبیه ... من که فوری جواب میگیرم و گره کارم باز میشه ... خداروشکر میکنم که با تو اشنا شدم ... خیلی دوستت دارم ... شادیت رو ببینم عزیزم ...بوووووووووووس

پرنیان

الین عزیزم من پست هاتو خوندم تاحدودی در روند زندگیت قرار گرفتم اما میبینم بیشتر مشکل تو درگیری با بقیه و حرف و حرف و حرف بوده جایی نخوندم مشکل اساسیت با حامی چی بوده . متاسفم برای این اتفاق . بلاخره ما یکجورایی فامیل بودین شناخت نسبی داشتین میشه توی یک پست از مشکلاتت با شخص حامی بگی البته در صورتی مه اذیت نمیشی و مایلی عزیزم خودتم ناراحت نکن یک سیب رو که بالا بندازی هزار چرخ میخوره تاب ه زمین برسه کسی از فرداش خبر نداره

مامان رقیه

ااااااااا این ادامه مطلبا بدون رمزه! قدرت خدا میرم همه رو بخونم[ماچ]

سارا

سلام الین عزیزم اینجا چه خبره؟؟؟ میخوای طلاق بگیری؟ کاش میرفتین با حامی یه جای دوری ندگی میکردین یه مدت تا دور از همه باشین وای چقد ناراحت شدم دوستت دارم و برات دعا میکنم