عروسی 2

خوب فرصت میشد تا به همه کارهای جشن برسیم. اما خونه آماده نبود، تازه یه بار پدرشوهر زنگید گفت اگه براتون مقدوره جهاز رو ببرین بچینینتعجب. یعنی این قیافه من بودتعجب. اما محترمانه گفتم بابا جون خونه آماده نیست. (خونه دو ماه بعد از عروسی آماده شد). گفت: ا؟جدی؟ گفتم: بله. لوله کش، سرامیک کار، کابینت کار، نقاش، گچ کار دارن کار میکنن. از حامی میپرسیدین بعد تالار رزرو میکردینکلافه. بعدم گفتم: جهاز من آماده است اما اونجا نمیشه وسایل برد. تشکر کرد و قطع کردیم.

تا اینکه تو تکمیل ظرفیت قبول شدم اونم تو دانشگاهی که می خواستملبخند. البته بابام اونجاو دوست داشت. وگرنه من فقط ارشد قبول شدن برام کافی بود. همون طور که الان فقط دلم می خواد دکترا قبول شماز خود راضی. شبانه قبول شدم. حامی گفت من شهریه رو میدم. اما بابام گفت دست درد نکنه من شهریه دخترم رو میدم. من ازت یه لبخند رضایت می خوام که رو لب دخترم بنشونی همیندل شکسته.

قرار شد من و بابا و مامان با حامی بریم تهران. هم واسه خرید مبلمان و ناهار خوری و سرویس خواب. هم واسه ثبت نامقلب. درست 10 روز قبل از عروسی. بابا به حامی کمک کرد و شیرآلات و کارهای برقی رو انجام دادن تا حامی مجبور نباشه کلی پول واسه این جور کارها بدهقهر. بعدش هم رفتیم واسه خرید مبلمان. تا به سلیقه حامی باشه. چون همیشه میگفت این جور مبل ها خیلی قشنگه من اینجوری خوشم میاد اونجوری خوشم میادناراحت. مامان اینا گفتن خودش هم باشه تا نظر بده و بپسندهزبان. دیگه مدل و رنگ و کلا همه چیز به سلیقه آقا حامی شد. انصافا هم شیک بود. اما اگه خودم انتخاب میکردم ارزون تر میگرفتمسبز. اما بابا گفت عیبی نداره.

بابا واسه ثبت نام من نموند و گفت با مامان برو. من باید برگردم. بابا برگشت. من و مامان موندیم. یه روزش رو رفتم واسه ثبت نام یه روز دیگه هم رفتیم بازار گشتیمگریه. عصر روز دوم برگشتیم. حامی زیاد حرف نمیزد و گرم نمیگرفت. کلا زیاد تو خونه ما حرف نمیزدمنتظر. مامان اینا فکر میکردن خودش رو میگیرهکلافه. منم بارها بهش گفتم و میگفت با توجه به مسائل پیش اومده خجالت میکشم از روی مامان و باباتتعجب. گفتم خوبه منم خونتون اینجوری باشم. با توجه به مسائل پیش اومدهعصبانی؟ این گفتگو هرگز به نتیجه نمیرسید.

اون شبم همین طور سرد و سرسنگین بود. منم شاکی بودمکلافه. آخه من شدیدا به خونوادش احترام میذاشتم. به خدا قسم هنوز که هنوزه پدرشوهرم میگه عروسم فرشته استافسوس. اونوقت... اینا اختلال شخصیت دارن به خدا. دیگه بینمون دلخوری پیش اومد. تا اینکه رسیدیم به شهر اونا. با ماشین ما رفته بودیم تهران. به شهر اونا که رسیدیم حامی گفت تو و مامان برین خونه من میرم خونه خودمون دوباره میام پیشتتعجب. حالا ساعت 9.5 یا 10 بود. آروم و البته با لحن ناراحت و کنایی گفتم الان می خوای بری می خوای 1 شب بیایعصبانی؟ به خدا مامان من صدام رو نشنیده بود.

اونم نه گذاشت و نه برداشت. جلوی مامان با صدای بلند گفت: ببنددهنت رو. می خوام برم بچه ام رو ببینمتعجب.(در حالی که تو اون روز و اون زمان دخملی پیش مامانش بود). منم چنان داد و بیدادی کردم که اون سرش نا پیداعصبانی. گفتم من دهنم رو ببندم تا حالا دهنم رو بستم هر غلطی خواستی کردی ازین به بعد دهنم رو وا می کنمگریه.

اونم شروع کرد به چرند گفتن خاله ات اینجوریه و شما اینجوری هستین و بی آبرویید و ازین حرف هاعصبانی. منم گفتم بی آبرو شمایید که هیچی عارتون نمیادزبان. حتی پای داییم رو آورد وسط. مامان اول هی سکوت کرد و هیچی نگفتساکت. اما دیگه دید خیلی داره توهین میکنه. و ضمنا میگفت چه اشتباهی کردیم اومدیم از خونواده بی آبرویی مثل شما دختر گرفتیمتعجب. مامانم هم گفت تو لیاقت دختر من رو نداشتیمشغول تلفن. دختر من زیاد بهت بها داد. هوا برت داشت. اگه تا حالا به روت نیاوردیم. فکر نکن نمیدونیم چیا به برادر من گفتی. اما سکوت کردیم گفتیم عصبانی بودی اما انگار تو کلا انسانیت تو وجودت نیستعصبانی.(حالا بعدش کلی حرف دروغ انداختن تو دهن مامان منعصبانی)

مامانم گفت لباس عروس دخترم تو خیاطیه. آرایشگر براش زنگ میزنه واسه عروس شدنش تو همچین رفتاری میکنیسبز؟ گفت من جنازه دخترم رو هم به تو نمیدممشغول تلفن. گفت میبرمتون قانون نشونتون میدم. مامانم گفت من از خدامه. یک ساله داریم به ادبی هات رو تحمل میکنیم اما دیگه شورش رو دراوردیعصبانی. دیگه بازم به همه ما توهین کرد. که منم در رو باز کردم که خودم رو بندازم بیرون که مامان و حامی من رو گرفتنآخ.

واقعا عصبی بودم. یعنی چنان دادی میزدم که نگوگریه. همون حین هم یه ماشین عروس از کنارمون رد شد. منم جیغ میزدم می گفتم من عروس نمیشم من عروسی نمی خوام من عروس نمیشمگریه. یعنی من میگم جیغ شما میشنوید جیغتعجب. موهای سرم رو میکشیدم و جیغ میزدم. حالا مامانم می گفت باشه هر چی تو بخوای. گریه نکن داد نزنگریه. حامی ترسیده بود. بغلم کرد بوسم کردتعجب. گفت: ببخشید غلط کردم. معذرت می خوام. از مامانم هم عذر خواهی کردتعجب.

می گفت به خدا منظوری نداشتم تو اونجوری گفتی ناراحت شدمکلافه. چرا جلوی مامانت تحقیرم کردی؟ به خدا من با صدای آروم گفتم. تازه ضبط هم روشن بود.  خلاصه کلی معذرت خواهی کردزبان. اما من آروم نمیشدم اونقدر جیغ زدم و به خودم و خودش فحش دادم تا قشنگ از حال رفتمهیپنوتیزم یعنی جون حرف زدن نداشتمنگران. مامان و حامی هول کردناسترس گفتن من سکته کردم لابد. مامانم بهش گفت: هفته دیگه دخترم قراره عروس شه این کارو باهاش کردیسبز. گفت دلم رو شکستی دل دخترم رو شکستی از خدا می خوام سر عزیزت بیاره. حامی هیچی نگفتساکت. من رو از ماشین آوردن بیرون. هوا یخ بود. اما من داشتم از گرما میمردمآخ. بازم حامی معذرت خواست. گفت چرا اون حرف رو زدی؟ تحقیرم کردی. گفت ببخشید به خدا دوستت دارم. می خوام بریم سر زندگیمون. می خوام خوشبختت کنم و یه عالمه ازین حرفازبان.

اومدیم مامان رو رسوندیم خونه. حامی گفت بریم دور بزنیم؟ من الان روم نمیشه بریم خونهتعجب. مامان پیاده شد و ما رفتیم بیرونسبز. دوباره کلی عذر خواهی و حرف و ایناگریه. تا اینکه باباش زنگ زد و گفت بیاین خونه. نگو بابا به پ.ش زنگ زده بود و گفته بود آقا عروسی بی عروسیعصبانی. شما هنوز دخترم رو نبردین اینجوری میکنین اونم در حضور مادرش وای به حال اینکه ببرینشمنتظر. اونم کلی عذر خواهی و این حرفازبان. شبم رفتیم خونشون کلی حامی رو دعوا کرد. آها به بابا گفت حاجی من کارت پخش کردم آبروی من رو نبرعصبانی.

بابام گفت پسر شما به هیچی رحم نکرده به همه چیز و همه کس توهین کردهعصبانی. فرداش باباش اومد خونمون واسه عذر خواهینگران. و قضیه بدون اینکه حل بشه بایگانی شد. البته بابام تاکید کرد پسرتون گفته اشتباه کردم مشکلی نیست. ما هم اشتباه کردیم. تموم شه الان بهتره. اما پ.ش کلی معذرت می خوام و غلط کرد و نفهمید و ازین حرفا زد و رفت....

حالا قرار بود فردای اون شب بریم کارت پخش کنیمگریه. صبح، بعد رفتن باش، حامی رفت شیرینی گرفت و واسه من و مامان کادو خریدقهر. واسه مامان دو تا روسری خرید واسه من شال. ما هم ادامه ندادیمسبز. گفتیم پشیمون شده دیگه لابد... و رفیتم و کارت هارو پخش کردیممنتظر.

این ازین... ازین جا به بعدش بدتره... اما من بد نیستم خداروشکراوه.

/ 37 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

حالا دیگه مطمئنم دوسش داری.چونکه حرفمو رد نکردی.تو حامی رو دوست داری.دلت واسه آغوش گرمش تنگ شده.آخی دوس داشتی الان پیشت بود؟؟؟دوسش داری.دوسش داری.دوسش داری.دوسش داری.دوسش داری.دوسش داری دوسش داری دوسش داری دوسش داری.الین دنیا مگه چند روزه؟تمومش کن این کینه رو تموم کن.مطمئنم تو طلاق نخواهی گرفت. اوکی اون آدم متفاوتیه.تو بعد این مدت زندگی قلقشو بدس بگیر.نگو نمیشه که شاخ در میارم.مطمئنم جدا نمیشی ازش.قطعا هم بعد اینکه اختلافتون حل بشه پای یه نینی کوچولو خوشگل مثل مامان باباش میاد وسط.اونوقته که زندگی شیرینو شیرین تر میشه.الین به خدا ارزش نداره.گاهی لازمه آدم غرورشو بذاره زیر پاش.الین به نینی فکر کن.

سما

سلام به راهنمایی و مشورت احتیاج دارم اگه تونستی ی سر بهم بزن

احسان

آبجی اگه ابراز پشیمونی کنه هم جدا میشی ازش؟؟نه این از تو بعیده.حالا شرط هات منطقین؟اینو به خودش گفتی که اگه شرطات رو قبول کنه حاضری برگردی سر زندگیت؟

سحر

وای اون کامنت رو خصوصی کن حواسم نبود

سوینج

گذشته ها نیست و فقط خاطراتشان هست. امیدوارم اینده ی زیبایی داشته باشی

احسان

سلوم باشه تایید نکن.ولی من بازم مثل آبجیم دوست دارم.بای بای واسه همیشه.دعات میکنم[گل]

مامان رامی

سلام .خوبی .خوشی انشالله خدا خودش هوای دل پاک و مهربونت رو داره بوسسسسس[ماچ]

غزل

الییییییییییییییییییین ؟ سلام دخترک ، خوبی ؟ کو بقیه اش ؟ کبودت میکنم تا ظهر پست جدید نذاری [قهقهه]

سحر

راستی امروز روز دادگاهت هست دیگه اره؟باید زود خبر بده

پانیذ

چه خبرا؟پست نذاشتی[ناراحت]