درد دلانه

امشب دومین شبیه که بیدار میمونم تا درس بخونم و به کارهام برسم. انگار قرار بوده جغد بشم اشتباهی آدم شدمخنده نظرتونسوال.  همین خانم دکتره استادم که این ترم باهاش درس دارم. ترم پیش هم باهاش درس داشتم. سخت درگیر مطالعه اون درس و آماده شدن واسه میان ترم بودم که حسابی دعوامون شدسبز و از اون خونه اومدم بیرون. اما باید کلاس هارو میرفتم ضمن اینکه آماده کردن قسمتی از جزوه به عهده من بود و نمیشد برگردم شمال واسه همین تهران موندیمافسوس. البته دادسرا هم یکی از دلایل دیگه بود گمونم. شایدم کلانتریقهر.

دیگه با مامان اینا رفتیم مسافرخونه. اسمش هتل بود اما شبیه مسافر خونه بودمنتظر. اما انصافا تمیز بودآخ. دیگه با وجود همه ناراحتی هایی که داشتم و همه اتفاقات بدی که برام افتاده بود و تقریبا الان نیمی اش از ذهنم پاک شده به خودم می گفتم باید درست رو بخونییول. خیلی فکرها تو سرم بود. خیلی ناراحتی ها. یک خط درس می خوندم و چند خط . . . اما خوندم. بهتر و بیشتر از قبلتشویق. باورتون میشه راندمان کاریم بدجور بالا رفته بود. اون شب یکی از همین خواننده های خوبم ساراخاتون و دختر قوی هم اس ام اس داده بودن و روحیه بود برام. لطف خدا بود وجودشونقلب اون شب اونجا تصمیم آخرم رو گرفتم و دل کندمبای بای. شدم این الینی که میبینیدگاوچران.

و راضی ام. نارحت هم نیستم چون به لطف خدای مهربونم ایمان دارم و از هیچ چیزی نمیترسم. اون روزها و شب ها هم گذشتدل شکسته. شبی که تمرین هارو با اشک حل کردم اما خوب یاد گرفتمشون. شبی رو که تو خوابگاه گذروندم و ثانیه ای نخوابیدمکلافه. شبی رو که با گریه صبح کردمگریه همه اون ها گذشت و من هنوز هستمقلب. هنوز سر پام و هنوز امیدوارمفرشته. من هنوز الینم. فقط هاله ای از بدی های اون تو ذهنم موندهناراحت. اونقدر بزرگ نیستم که بگذرم و ببخشم، فقط میسپارم به عدالت خدا. خودش قضاوت کنهنگران.

حالا تو خونه خودمونم. خونه امیدمقلب نشستم و درس می خونم. مامان مهربونم همه امکانات رو برام فراهم میکنه تا بهتر به درس هام برسمیول. میبینم نسبت به ترم های قبل اوضاعم بهتره. ترم اول اونقدر بد بودم می خواستم برم حذف ترم کنماسترس. اما مامان و بابای مهربونم کنارم بودن و صد االبته لطف خدای بخشنده کمکم کردقلب. ترم پیش هم استرس های دادگاه و ناراحتی های اولیه بودافسوس. اما این ترم از اون ها خبری نیست شکر خدا و من آرومه آروممفرشته. فقط استرس امتحان رو دارم. پس خدایا شکرت اوضاعم بهتر شده. آرامش دارمهورا. دوم دل کندن از کسی که دل بستن بهش اشتباه بودمشغول تلفن  سوم به خاطر اینکه کمکم میکنی روز به روز اعتمادم بهت بیشتر بشههورا.

از اون شبی که با دخترخاله خوبه حرف زدم گاهی میرم تو فکرمتفکر. اینکه چرا بعضی ها دست از سرم برنمیدارندل شکسته؟ بچه ها باور کنین من بد نکردم. اونا لایق خوبی نبودنگریه. دوست دارم به همشون بگم اگه سکوت میکنم دلیل این نیست که نمیدونم و نمیشنوم و خبر ندارممشغول تلفن. دلیل اینه که به خدای مهربونم اعتماد دارم و با اون معامله کردمدل شکسته. برای اینکه همه چیز رو سپردم به اون. چون صحبت کردن و جواب دادن به این بنده هاش بی فایده استگریه. دوست دارم بگم سکوت می کنم چون سپردم به خداساکت. ازون خواستم دهن بدگوها رو ببندهساکت. هر زمان که صلاح دونست. کاش میفهمیدن دست خدا بالاتر از هر دستیه. کاش همه ما بفهمیم. چند تا قطره اشک به چشمم اومده اما رو لبم لبخنده و شک ندارم اینم معجزه خداست که من رو به این ایمان رسوندقلب. حرف هام زیاده اما نمی خوام تلخ بشممشغول تلفن. شایدم بنویسم که این روزها هم یادم بمونه. راستی باید خدارو شکر کنم واسه اینکه یه قلب بدون بغض کینه بهم داد تا زود به فراموشی بسپرمهیپنوتیزم. این بزرگترین هدیه خداست به منهورا.

خدایا دوستت دارم عاشقتم و بهت اعتماد دارمقلبفرشته

الین دوستتون دارهقلبقلبقلب یادتون نرهقلبقلبقلب

/ 41 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
me

ببخشیذ کامنت گذاشتم[خجالت] این اخریشه دیگه[خجالت] من خودم صدای اقای فرهمند دوست دارم[قلب]

الهه

نه نرسيده [من نبودم] من در مورد پستت گفتيده بودم

ياس

الين عزيز چه خبر؟ چرا نمينويسي؟ بگو ... الان تو چه مرحله اي هستي... ديگه دلت براش تنگ نميشه؟ ديگه هميگرو نمي خواين؟

ياس

ایت الله فاطمی نیا:من اهل قسم نیستم ولی مجبورم، دلم میسوزد،یک کلمه میگویم خانوم ها،آقایون بشنوید، به حضرت زهرا سلام الله علیها قسم اگر لطیف نباشید چیزی گیرتان نمی آید، خودت را معطل نکنید، هی روزی چند تا اوقات تلخی در خانه راه می اندازد، عصبانی میشود، از اینطرف هم میخواهد بشود زبدة العارفین، عمدة المکاشفین، یک بار این قسم را با تمام وجودم خوردم، تا لطیف نشوید چیزی گیرتان نمی آید. آقای علامه طباطبائی سرتاسر لطافت بود، لطافت این مرد به جایی رسیده بود که به عمرش به کسی دعوا نکرده بود، زمانی که ما در قم بودیم این بچه های قم از هشت سالگی دوچرخه بیست وهشت سوار می شدند،از بقل رکاب میزدند، یک بچه ای آمد زد علامه طباطبائی را لت و پار کرد، افتاد رو زمین، حالا ما باشیم چه میگوییم، خیلی دیگر آدم خوبی باشیم یک چیزی میگوییم دیگر، این آقا بلند شد، خیلی راحت، اول رفت سراغ بچه، گفت:طوریت نشد؟! گفت:نه، گفت:الحمد لله، خداحافظ. لطافت لازم است،تا لطافت حاصل نشده منتظر چیزی نباش ها!، ببینم تونستی در خانه معرکه نگیری، اگر تونستی آن موقع با هم صحبت میکنیم!

سارا

سلام کجایی تو دختر خوبی تو؟ یه خبری چیزی از خودت بذار دوستت دارم[قلب]

عمه

سلام.عزیزم من پست جدیدتونمیبینم[گل]

سارا

سلام جیگر خوبی تو؟ کجایی پس؟ بابا یه پست بذار نصف خط جون خودم اصن حس میکنم خیلی وقته باهات دوستم اصن الکی همینجوری تصادفی اتفاقی تو قلبمی دوستت دارم و دلم برات تنگ شده بی خبرم نذار[گریه]

دخترقوی

میگم ما اینهمه راه میاییم بعد میبینیم پست جدید نزدی ،نباید خسارت راه بیهوده طلب کنیم؟[سوال]الان بنظرم شک کردی من از این استانم یا اصفهان[قهقهه]شاید هم یک اصفهان اصیل تر این دورو برای من پیدا شده[چشمک]