من و همکلاسی

راستش یه مواردی هست اول نمیخواستم اینجا بگم اما بعد فکر کردم دیدم شاید گفتنش بهتر باشه و شما نظری داشته باشین، پیشنهادی یا همفکری داشته باشین که به دردم بخورهلبخند. شاید هم این نوشته ها و یا راهنمایی های شما به درد دوستان دیگه بخوره. البته بگم الان هیچ مورد خاص و مهمی نیستمژه. مینویسم تا خودم هم همه چیز یادم بمونهگاوچران.

تو دانشکده ما اکثر بچه ها همدیگرو با اسم کوچیک صدا میزننگاوچران. اما من این طور نیستم. نه من کسی رو به اسم کوچیک صدا میزنم نه کسی من رومشغول تلفن (به جز همین همکلاسی که میخوام جریانش رو بگم). دلیلش هم اینه که من زیاد کلاس نمیرفتم حتی خیلی هارو هم نمیشناسمهیپنوتیزم. حتی با خانوما و دخترها هم رسمی هستم. یعنی جون و عزیزم و اینا. کلا با 4 یا 5 نفر راحتم.

ترم پیش سر ارائه؛ بچه ها با لپ تاپ من ارائه میدادنعینک؛ یعنی یکی از دوستام خواست، منم گفتم ببر من پرینت دارم از روش میخونم دیگه لپ تاپ من موند پیش استادیول. وقتی ارائه خودم تموم شد دیدم یه یو اس بی فلش(کول دیسک) جامونده رو لپ تاپممنتظر. روز بعدش، بعد اینکه اومدم خونه زدمش به لپ تاپ دیدم اسم یکی از همکلاسی هام بود که میشناختمشاز خود راضی. از تو گروهی که تو لینک این داریم و به اسم دانشگاهمونه ایمیلش رو گرفتم و میل زدم گفتم آقای فلانی فلشتون پیش منه. شماره ام رو هم بهش دادم که باهاش هماهنگ کنم یه روز دانشگاهم بهش برگردونم. خودش زنگ زد و تشکر کرد و گفت هر وقت تونستید ازتون میگیرمعینک.

این آقا ترم پایینیه منه. بهش میگیم همکلاسیگاوچران. اگه یادتون باشه ترم پیش واسه اعتراض و پیگیریه یه نمره ام رفتم دانشگاه(مثلا استادش باشه دکتر دال). قرار شد همکلاسی هم بیاد فلشش رو بگیره. صبح همون روز بهم زنگ زد گفت: نمره یه درس دیگه هم اومدهاسترس. گفت رمزتو بده نمره ات رو ببینم. گفتم ممنونم نزدیک دانشگاهم مزاحم شما نمیشمابله. دیگه تا رسیدم نمره ام رو چک کردم. زیاد جالب نبودنگران بعد این استاده(مثلا دکتر شین) ازون هاییه که باید بری پیشش واسه اعتراض نمره ات. البته کلا مورد داره و مشکل داره. تنها بری پیشش هیچی دیگه استرس

من تا اون موقع نمیدونستم این استاده این جوریهمشغول تلفن. خودم به همکلاسی زنگ زدم گفتم خوب نشدم میخوام برم پیش دکتر شین. دیدم گفت نه نه نریا برو پیش دکتر دال، بعد من میام باهم میریم پیش دکتر شینتعجب. تعجب کردم اما گفتم باشه. بعدم گفتم دکتر دال سر کلاسه من میرم پیش استاد راهنمام شما رسیدی خبرم کنبه من زنگ بزن. یه کم مشکوک شدم همون حین یکی از دوستای صمیمیم زنگ زد(َشایدم من زنگ زدم)متفکر و گفت نمره ها اومده، گفتم: آره میخوام برم پیش دکتر دال، گفت تنها نریا حسابی از خجالتت در میادتعجب. نگو همکلاسی هم میدونستههیپنوتیزم.

خلاصه رفتم پیش استاد راهنمام و بعدشم همکلاسی اومد رفتیم پیش دکتر شین و منم جون سالم به در بردمنیشخند. خلاصه بعدش بازم 1 ساعت پیشم موند تا دکتر دال کلاسش تموم شه و بتونم باهاش صحبت کنماوه. اون زمان هنوز یه ماه نشده بود که از خونه ام اومده بیرون و خیلی هم آشفته بودمنگران. سر و شکل و ظاهرم مشخص بودقهر. استرس داشتم نگران بودم. خلاصه بگم داغونه داغون دیگهدل شکسته. یعنی دوستای خودم میدیدن من رو میگفتن تو چته چرا اینجوری هستی؟رنگ و رو نداری. حال و حوصله آرایش هم نداشتمنگران (خداروشکر اون روزها تموم شد و الان خوبمقلب).

تو اون یه ساعت از دانشگاه و استادا و جزوه ها و درسای ارائه شده و همین چیزا حرف زدیمیول. پسر خوبی به نظر میرسید. البته کلا بچه های دانشکده همشون آدم های معقول و مودبی هستن. خلاصه اون روز باهم پیگیرکارم شدیم و بالاخره هم نظر استادارو جلب کردیملبخند. دستش درد نکنه خیلی زحمت کشیدلبخند.

اون روز باید دادسرا هم میرفتمناراحت. به استاد راهنمام گفته بودم با شوهرم مشکل دارم. اونم خیلی باهام صحبت کرد و راهنمایی کرد. حتی گفت محل کارش رو بگو تا برم باهاش جرف بزنم شاید مشکل حل بشهافسوس. یه آدم غریبه میخواست پادرمیونی کنه. اونوقت پدر اون آقا میگه به من ربطی ندارهعصبانی. ای خدا. بی خیال، بهتر شد بابا. خدا دوستم داره دارم از شرشون نجات پیدا میکنم. آدم های دروغ گو دروغگوو مقدس نما. انگار اسلام فقط نماز طولانی خوندنهعصبانی. نیم ساعت نمازش طول میکشیدها. اما ماشالا غیبت و بدبینی و پیش داوری و قضاوت نابجا، براشون جز کارای یومیه بوددل شکسته. حالا بی خیال این حرفا چیه؟ منم دارم غیبت میکنم انگار!!! البته شما که نمیشناسین فکر کنم غیبت نباشهمتفکر.

حالا نمیدونم اون روز بود یا یه روز دیگه که همکلاسی هم بود، استادم ازم در مورد مشکلم و دادسرا و اینها پرسید که همکلاسی هم شنیدناراحت. بس که استاده خنگ بازی دراورد. تازه رفت به یکی از دوستای دیگه ام هم گفت الین براش مشکل پیش اومدهعصبانی. اونم زنگ زد بهم چی شده دکتر گفت مشکل برات پیش اومدهکلافه. گفتم هیچی الکی گفتم دعوام نکنه، کارم عقب افتادهکلافه. زنگ زدم گفتم دکتر من دوست ندارم کسی بدونه خواهشا به کسی نگیدافسوس. البته نگفت چی شده اما خوب تذکر دادم باز گاف ندهزبان. بعد اون روز همکلاسی گاهی بهم زنگ میزد یا تو وایبر پیام میدادبه من زنگ بزن. واسه مصاحبه هایی هم که میرفتم اون بهم منابع معرفی میکرد و یا موارد مهم رو بهم میگفت. اتفاقا خیلی موارد مهمی رو هم میگفتاز خود راضی. به درد بخور بودلبخند.

گاهی هم از مشکلم و زندگیم میپرسید، منم هیچ وقت بد سوژه رو نگفتم اگه هم میپرسید میگفتم وقتی نیست از خودش دفاع کنه درست نیست بگمدل شکسته. اونم میگفت واقعا فکر نمیکردم متاهل باشی. البته این فکر خیلی هاست. همه میگن بهت نمیخوره متاهل باشیمتفکر. واقعا موندم متاهل ها چه شکلی اند که من نیستمسوال؟ با اینکه حلقه هم میندازم ها. اتفاقا یک بار یکی بچه های دانشگاه خیلی بهم گیر داده بود و هرچی هم میگفتم متاهلم میگفت امکان نداره و باور نمیکردکلافه. به همکلاسی گفتم لطفا یه جوری بهش بفهمونمنتظر. اونم گفت باشه حتما من حلش میکنم نگران نباش. بازم تاکید میکنم بچه های ما همشون آدم های ردیفی هستنگاوچران.

این روال گذشت. نزدیک های عید، رضا(عشق قدیمیم) خیلی پاپیچم شده بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشه همون عشق و عاشقی قبلی رو شروع کرده بودتعجب. میگفت دوباره به دستت آوردم و این بار از دستت نمیدم و ازین حرفازبان. اینم بگم من و رضا 6 ماه صیغه بودیم.  اما خوب خدا نخواست و نشد به هم برسیم ناراضی هم نیستممشغول تلفن. یه مدت که گذشت اصرار کرد بیا بریم آپارتمانم رو که خریدم ببین و نظر بده. منم جدی نگرفتممشغول تلفن. تا اینکه بیشتر گذشت و اونم دیگه فکر کرد کار تمومه لابدعصبانی و گفت الین حالا که تو داری جدا میشی بیا روابط ما بشه مثل زن و شوهرا. من رو میگی هر چی تودهنم بود بهش گفتم و دیگه نه جواب تلش رو دادم و  نه اسعصبانی. این اتفاق سوم یا چهارم عید بود. ازون زمان تا حالا چندین بار به بهونه های مختلف زنگ زد و اس داد اما جواب ندادم و نخواهم دادعصبانی.

بعد این قضیه یه بار که با همکلاسی تو وایبر پیام میدادیم موقع خداخافظی برام اسمایلی بوس فرستادعصبانی. منم عصبانی شدم و گفتم این چی بود فرستادین اصلا خوشم نیومدعصبانی. من متاهلم و هنوز به شوهرم متعهدم. واقعا توقع نداشتمناراحت. درسته مشکل دارم اما به کسی اجازه نمیدم سواستفاده کنهمشغول تلفن. اونم بلافاصله زنگ زد اما جواب ندادم. چند بار زنگ زد پیام دادم: صحبتی نمیمونه. گفت باشه فقط چند لحظه خواهش میکنم. منم جواب دادم: گفت باور کنین قصد بدی نداشتم و دستم خورد اشتباه شد شرمنده اماز خود راضی. من شخصیت شمارو شناختم و ازین حرفا. منم سرد خداحافظی کردم و دیگه به ندرت جواب پیام هاش رو میدادممنتظر. تلفن رو هم اصلا جواب نمیدادم. تا اینکه ازم یه جزوه خواست و یه جورایی دوباره یه کم ارتباطمون شکل گرفتخنثی.

براش جزوه بردم و خیلی خوشش اومد و اتفاقا به همه بچه های دیگه هم داد. بعد این بازم گاهی با هم حرف میزدیم. همیشه اون زنگ میزدبه من زنگ بزن. گاهی پیام هم میدادیم. ما برای هر کلاس یه گروه وایبر داریم. یه گروه هم واسه بچه های دانشگاه داریم. بچه های ترم بالایی و پایینی و کلا ارشد های رشته گرایش ما. از ترم اول تا فارغ التحصیل. مثلا گاهی که تو گروه حرف میزدیم با بچه ها و میگفتم نگرانم استرس دارم بلافاصله خصوصی پیام میداد یا زنگ میزدتعجب. خیلی هم با احساس برخورد میکرد. البته من کلا آدمی نیستم زود احساسی بشم خصوصا الان که یه جور بدبینی ای هم دارم و فکر میکنم همه قصدشون سواستفاده استسبز.

حدود یک ماه پیش گمونم بهم گفت الین میشه به رابطمون جدی تر فکر کنیتعجب. منم باز سگ درونم بیدار شد حمله ور شدعصبانی. گفتم واقعا که. انگار شما معنی واژه تعهد و تاهل رو نمیدونید نه. گفتم براتون ارزش و احترام زیادی قائلم اما انگار بهتره هر چی بوده تا همین جا باشهعصبانی. گفتم من کاری به همسرم ندارم. من پیش وجدانم و خدای خودم باید آسوده باشم. گفتم اگر شما به چیزی جز این فکر میکنید دوست ندارم موحبات گناه خودم و دیگری رو فراهم کنمبه من زنگ بزن. حتی گفتم مگه شما حلقه تو دستم رو نمیبی؟ بازم معذرت خواهی و ببخشید و شما راست میگی  من اشتباه کردم و این حرف هامتفکر. یه چند مدتی تک و توک جواب تلفن هاش رو میدادم. پیام هاش رو هم اگر تو گروه بود جواب میدادم. خصوصی به ندرت جواب میدادمعصبانی.

اینم بگم من به کسی اجازه نمیدم پاشو از گلیمش درازتر کنهمشغول تلفن. گرچه همکلاسی من رو به اسم کوچیک صدا میزنه(و این تو دانشکده یه امر عادیه)  اما من نه اون رو و نه هیچ کس دیگه رو به اسم کوچیک صدا نمیزنممشغول تلفن. یا فامیلیشون رو میگم یا میگم مهندس. فعل جمع استفاده میکنم. حتی الان که با همکلاسی بیشتر پیام میدیم و تقریبا روزی یک یا دو بار بهم زنگ میزنه اما من همچنان رسمی ام باهاشمتفکر. هر روزی که من میرم دانشگاه اونم مرخصی میگره میادسوال. برای پروژه آخرم خیلی زحمت کشید کدهام کامل بود اما یک سری پیش نیازهای نرم افزاری برای ران شدن نیاز بود که نتونستم از پسش بربیام اما اون بالاخره ران گرفتاز خود راضی. دقیقا قبل ارائه، کامل دو روز وقتش رو گذاشته بود واسه منعینک(این مربوط به هفته پیشه) حتی اینترنتی اومد رو سیستمم و خیلی توضیحات بهم داد یول.

روز ارائه هم کنارم بود و خیلی کمکم کرد انصافا، بچه های دیگه هم بودن، یه مدتی هم تنها بودیم تو سایت دانشکده یعنی بچه های خودمون نبودنخجالت و خوب میشد گفت هم راحت بودم و هم ناراحتمنتظر. یه بارم با همکلاسی و داداشم ناهار رفتیم بیرون(قبل ماه رمضون). راستش من حس خاصی به همکلاسی ندارم. گرچه تا این جای کار خیلی آدم جالبی اومد به نظرم. شایدم دلیلش اینه که میدونم تا طلاق راه دارم و نباید فعلا نه برم تو زندگی کسی و نه کسی بیاد تو زندگیمناراحت.

خداروشکر قدرت تفکیک روابط رو دارماوه. تازه من بعد جدایی کمتر از دکتر قبول نمیکنمنیشخند. همکلاسی که یک ترم پایینیی بیش نیستاز خود راضی. اما بودنش کنارم خیلی برام مفیده. تو زمینه ای که من تدریس میکنم و فقط تئوریک بلدم اون چند ساله داره عملی کار مکینهیول. یه شغل خوب داره. و خیلی اطلاعات خوبی بهم میدهعینک. وظیفه شناسه واقعا. همه جوره یه کمک خوبه برام البته میترسم اون به من دل ببنده و وابسته شهآخ. به نظر خیلی احساسی میاد. نمیدونم یه کمی الان فکرم مشغول شدهمنتظر.

(همیشه استادم میگه: چطور همسرت باهات کنار نیومد تعجب میکنم میگه تو انرژی مثبت ساطع می کنی. آخه یه استاد دیگه هم خیلی ازم پبشش تعریف کرد.لبخند. استادم مرد خیلی خوبیه تو دانشکده تکه. خیلی ماههقلب. گاهی شوخی میکنه میگه: از بچه های شمام این ترم کسی رو از آقایون ندارم باهم آشنا بشینزبان.)

راستی روزهایی که دادگاه داشتم به همکلاسی گفته بودم. اونم زنگ میزد و پیگیر بود.  خیلی بهم امید میدادقلب. میگفت چطور قدر دختر گلی مثل تو رو ندونسته(البته همون اوایل پرسید نامزد بودین یا عروسی گرفته بودین منم گفتم بهش). این ازین. حالا گفتم بگم شاید شما حرفی راهنمایی یا هرچیزی برای گفتن به من داشته باشینقلب.

/ 61 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

یعنی من احمق بودم که با پسر عمم ............... یا کامنت خانم دات رو نایید کردی و گفتی شاید به درد دوستانه دیگه هم بخوره منظورت من بودم؟اینکه مثلا مذهبی هستم و اهله نماز روز هستم ولی محرم و نامحرم رو نمیشناسم؟ناراحت شدم ازت الین من موقعییتم با تو خیلی فرق داره خیلیییییییییییییییییییی[ناراحت]

احسان

ینی از مردای مغرور خوشت نمیاد؟

احسان

الین چقد وبلاگت سوت و کوره.همش میخوابی.ترکوندی خوابو.من که کلی ازت کوچیکترم این همه نمیخوابم.پاشو.الیییین پاشو بیدارشو.

احسان

تنبل[زبان]

ژیلا

سلام خانم الین من مدتی با وبلاگ شما آشنا شدم و پستتانون رو با اجازتون میخونم ...امشب این پست وکامتهاشو خوندم و خیلی ناراحت کننده بود که چرا خیلیا زود دارن قضاوت میکنن یه همکلاسی بودن ساده رو تا عشقو عاشقی و ... پیش میبرن ...منم 5ماه جدا شدم از همسرم وفقط 4ماه باهاش زندگی کردم دیگه چون ما مطلقه شدیم با همکلاس ..همکار ..صحبت کنیم و اون بنده های خدا کاری از دستشون بر بیاد برای ما انجام بدن .. دیگه تمامه نمیدونم چرا دیگران زود قضاوت میکنن من نظرم اینه که شما خانم متشخص و با تجربه ای هستین و اون آقا هم همینطور دستشون درد نکنه کاری از دستشون بر آمده انجام دادن یه همکلاس خوبه و چه اشکالی داره آدم از اطلاعات مفید دیگران بهره ببره ..موفق باشین الین خانم [گل]

سحر

چه میدونم خو من ناراحت شدم[ناراحت]فکر کردم منظورت به من بود[گریه]من دوباره پستت رو نخوندم اومدم نظرات رو خوندم که ناراحت شدم وگرنه نظرم راجبه این پستت همون نظر قبلی هست.اره من اشتباه رو قبول کردم چون خودمم به خودم شک کردم که من همون سحری هستم که به این چیزا اعتقاد داشتم؟من دورانه مجردی پیشه خودم میگفتم با پسری دوست ندارم دوست بشم چون خیانت میشه در حقه شوهر ایندم اما خوب الان .....[دلشکسته]در کل من نارحت شدم اخه تو توی جوابه کامنتت گفتی یعنی من اونقدر احمق شدم که بخوام از این کارا کنم.خوب یعنی چی؟ یعنی سحرم احمق بوده دیگه نه؟پس منم حقمه هر بلایی به سرم بیاد درسته؟در حاله اینکه توبه کردم و اشتباهه خودم رو قبول کردم در کل میگم نباید اونجوری جوابه خانم دات رو میدادی به قوله خودت پستات رمزی نیست پس هر کسی این جوبه کامنته تو رو بخونه به خودش میگیره اگه اون کارو انجام داده باشه.در کل اگه ناراحت شدی معذرت میخوام

عسل

سلام الین جان وب زیبایی داری .خوشحال میشم بهم سر بزنی

reihane

salam azizam.man chan vagti has ke mikhunamet.2 ya 3 baram kament gozashtam ama jtnadidam.dg nemidunam sabt shodan ya na.be har hal har bar kamelan darket kardam va albate tahsin.manam yejurai badbakhti oftadam,akhe suje(!)vagean nafahme!tanha farge man ba to dashtane ye pesar kuchuluye naz 10 mahe has vagarne manam 4sale...begzarim.khosh halam ke miduni va mituni raftare sahih nerhun bedi.eltemase doa.rasti age emkanesh bud ramz

میفروش

سلام خوبي شما !؟ ههههههههههههه واقعا" كه !!! واقعا" كه به خودم با اين آي كيوم و واقعا" كه به شما ! بله به شما!؟آخه دوتا پست ثابت !؟ بعدشم من يه جا از شما سوال كردم چرا نمي نويسي ؟ گفتيد درس و مشق و از اينجور چيزا ، ولي وقتي اومدي هم هيچي نگفتي ! الان هم يه ساعت و اندي دارم ميخونم چشمام سياهي سياهي ميره !! اينطور كه گفتي و داره پيش ميره دادگاه ها همش داره به نفع شما تموم ميشه ( حق هميشه پيروزه ) اين همكلاسي رو هم بايد همونطور كه خودت مي دوني و گفتي فاصله رو باهاش حفظ كني و كاملا" بهش بفهموني كه جز همكلاسي هيچي براش نيستي! به گمونم هنوز يا نتونستي يا اون نخواسته قبول كنه اينو و الا اون يكي دوبار استهكاك پيش نميومد، براي هر كاري نياز به تحقيق هست مخصوصا" براي انتخاب دوست و همكلاسي و .... شنا خانومي عاقل ، متعهد ، و مقيد به رعايت اصول انساني و اخلاقي و الان هم بسيار باتجربه هستيد و مي دونم نگاه شما با خيلي ها فرق مي كنه و جسارت نمي كنم خدمت دوستان مجازي شما ، خودمو ميگم نميتونم راهكاري ارائه بدم فقط يه چيزايي كه خودتون هم بهش اذعان داريد و اشاره كرديد رو اجمالا" گفتم . ب