کمی بیشتر از خودم و زندگی ام

الان تهران زندگی می کنم. دانشجوی کارشناسی ارشد یکی از دانشگاه های خوب کشور هستم. مستقل بزرگ شدم یعنی در تمام مراحل زندگی خودم برای خودم تصمیم گرفتم و تصمیمم برای ازدواج را هم خودم اتخاذ کردم البته واقعا تصمیم غلطی بود. حالا به این نتیجه رسیدم همچین تصمیمی غلطه. ازدواج  یک آدم مجرد با یک آدم مطلقه خصوصا اگه بچه ای هم در کار باشه اشتباه. حتی اگه اون بچه کنار شما زندگی نکنه.

 همه ی کسایی که من و خانوادم رو می شناختند از این تصمیم احمقانه ی من متعجب شدن و حتی به پدر و مادرم خورده می گرفتند که نباید به عقل من بی عقل رفتارمی کردند و نباید اجازه به این کار می دادند، البته من اصراری نکردم اما وقتی پدر و مادرم تمایل من رو دیدند حرفی نزدند. اما ای کاش پدر و مادرم مخالفت می کردند ای کاش مثل همیشه به نظر من احترام نمیذاشتند و به من اعتماد نمی کردندو هزاران ای کاش دیگه که حالا دیگه سودی نداره..........................................

 دوست عزیز مجازی دارم به نام حسنا. ایشون همسر دوم هستند، حرف قشنگی رو همیشه می زنه اونم این هست که این نوع زندگی اساسا غلطه و ازدواج من هم اساسا غلط بوده دختری با موقعیت من خانواده ی من و طرز زندگی و بزرگ شدن من نباید این انتخاب غلط رو می کرد. البته بزرگترین دلیل من این بود که چون از طلاق متنفر بودم، گمون می کردم چون این آدم یک بار شکست خورده و مدت ها به خودش زمان داده و حالا دوباره تصمیم به ازدواج گرفته پس دنبال زندگی کردنه می خواد  شاد باشه و شادم کنه، عشق بورزه و عشق بده اما نشد و نتونست.

 مطمئن هستم شوهرم به خاطر نوع تربیتش و مشکلات و مسایل روحی بعد از طلاقش نمی تونه یک زندگی آروم رو برای خودش بسازه. نه اینکه نخواد نمی تونه.

فکر نمی کنم بتونم زندگی شاد و آرومی در کنار همسرم داشته باشم، چون اون مشکل روحی داره و خانواده اش از لحاظ فرهنگی امکان درک این مطلب رو ندارند که بخوان کمکش کنن تا مشکلش حل بشه. من هم نمی تونم عمرم رو در کنار یک آدم غیر نرمال سپری کنم اما وجدانم هم اجازه نمیده ترکش کنم فعلا دارم تلاش می کنم تا به اوضاع غلبه کنم دارم سعی میکنم سرنوشتم رو بسازم و نه اینکه سرنوشت من رو بسازه.

لطفا برای به آرامش رسیدن همسرم برای اینکه با خودش کنار بیاد و بتونه بعد از اون با من کنار بیاد دعا کنید دوستای خوبم.

/ 13 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آذر

فكر كنم بزرگترين اشتباهت اين بودكه هدفت ازدواج با اون نبود.بلكه فرار يا فراموش كردن ازون موقعيتي كه سال90داشتي.تو رو تشويق كرد كه اينكارو كني. تا ميتوني زندگيتو حفظ كن حتي از طريق دادگاه!هرچند خيلي ها ميگند دادگاه كه بري تمومه.ميرم بقيشو بخونم.توم بيا وبلاگم

حدیث

سلام الین جان من از وبلاگ غزل با تو آشنا شدم .با اجازت میخوام زندگیت رو بخونم تو هم اگه دوست داشتی به من سربزن عزیزم[لبخند]

مهربون

جووووونم خوشم میاد راحت حرف میزنی تا حدودی میفهمم چی میگی ولی دوست دارم بازم بخونم

آشپزخانه من

سلام الان شروع کردم از اول به خوندن سرنوشتت و هر مطلب یه نظر میذارم و نظرمو میگم دوست دارم لینکت کنم موافق بودی بگو....آدرس شمارو از پیوند دختر قوی برداشتم من لینک ایشون هستم

تنهايي

سلام .. من تازه باوبتون اشنا شدم.وبا اجازتون از اول شروع كردم ب خوندن ..خوشحال ميشم ب منم سر بزنيد..

خانم خونه

سلام عزیزم شاید تعجب کنی که چرا تو اولین پست نظر می ذارم راستش وقتی تو یه وبلاگ اسمتون رو دیدم و وارد شدم تصمیمی گرفتم از اولین نوشته شروع کنم و حالا انشاالله همه وبلاگتون رو می خونم نمیدونم تو این چند ماه چه اتفاقاتی افتاده اما من هم برای سروسامون گرفتن زندگیتون و بهتر شدن حال و اخلاق همسرتون دعا میکنم و برای خوشبختی شما آمین میگم [گل]

شادی

سلام من امروز با شما آشنا شدم و دارم با اجازه میخونمتون. من با شما وجه مشترکهای زیادی دارم.فرزند بزرگ و تک دختر. مجرد بودم و همسر دوم شدم.با داشتن بچه.نبود بچه اش در زندگی من.خودم بچه ای ندارم.اخ لعنت به این زندگی من...

عمه

سلام...شما بهم افتخاردادی منم دارم از الان میخونمت.موفق باشی[گل]

mahtab

شروع کردم به خوتدن آرشیوتون. میشه یه پیشنهاد بدم آدم خرافاتی نیستم اما کاش عکس قفل را از بالای وبلاگت برمیداشتی.

باوی اتش

سلام تازه می خونمتون میشه علت ناراحتی تون رو از دست خاله یا زنه بدونم؟