عروسی 9

صبح حدود 9، 9.5 دیدم قزی اومده خونمونتعجب. من خواب بودم. اون از قبل اعلام کرده بود نمیادعروسیزبان. میگفت شوهرم نمیذاره!!! این ازونایی که یه جا بخواد بره میره به اجازه هیچ کس هم نیاز نداره. نخواد هم بره خوب بلده بهونه بیارهزباناز بدجنسی و حسادت نمیخواست بیاد. نامزدیم هم نیومده بودمشغول تلفن. حتی وقتی همه داشتن آلبوم نامزدیم رو میدیدن اون عارش میمومد نگاه کنه. پرتش کرد یه طرف دیگهدل شکسته

منم دیدم اون اومده از خواب پا شدم و به سرو وضعم رسیدمفرشته. آرایش کردم و لباس خوشگل پوشیدم. اصلا هم به روی خودم نیاوردم چی شده و چی نشدهنیشخند اونم خداییش منو مرتب و آروم دید جا خورددل شکسته. لابد توقع داشت من عین گداها باشم و زانوی غم بغل بگیرم. اما خداروشکر خدا تا حالا این توانایی رو بهم داده حداقل ظاهرم رو مرتب نگه دارم و نذارم دشمن شاد بشماوه. داشتم از اتاق مرفتم بیرون سوژه گفت: الین این اومد شر به پا کنه کار نیمه تموم زنه رو تموم کنه تو حرفی نزنیمشغول تلفن عصبانی نشی هیچ حرفی نزنساکت.

قزی تا منو دید با این که حسابی جا خورده بود اما پاشد بغلم کرد بوسم کردزبان گفت قربونت برم خوشگل بودی خوشگل تر شدیمنتظر. منم گفتم مرسی. میدونستم با دمش گردو میشکنه که زنه اومد جلوی فامیل پدرم آبرو ریزی کردناراحت. بعد برداشته میگه خیلی ناراحت شدم زنه اومد اون کارارو کردعصبانی. داداشام اومده بودن تو حال اما سوژه نیومد. بعد با یه لحنی برگشنه میگه حالا دعوتش کنیدتعجب. اون خاله اته دخترخاله اته اونا چشم و چراغ مجلس هستنعصبانیگفتم اونارو سگ در تالار هم قبول ندارمعصبانییه کم عصبانی شده بودم. گفت به هر حال بهت بگم دیشب رفت خونه عمه ات اونا نبودنتعجب. من آتیش گرفتم ها. البته عمه ام بود اما درو براش باز نکردزباناما خوب من اون موقع نمیدونستم و عصبی شده بودم. عمه ام خودش زنگ زد و گفتقلب.

بعد برداشته گفته شما حق نداشتین تا جاری و ب.ش آشتی نکردن عروسی بگیرینتعجب. اون زودتر عقد کرد اول اون باید عروس میشدکلافه. (بخدا این قزی تا قبلش هم چشم دیدن جاری رو هم نداشتمشغول تلفن. کلا کارش دوبه هم زنیه همین. همه رو خام میکنه فکر میکنه منم خنگم نمیفهممعصبانی) مامانم گفت یواش تر سوژه تو اتاق خوابهخمیازه. گفت هست که هست. مگه ازش میترسین؟ مامانم میگه چه ربطی داره مهمانه منه بی احترامی نکنناراحت. حالا با صدای نسبتا بلند میگه اون ب.ش کثافت اشغال دختر باز، اون ب.ش عوضی (اسم کوچیکشو می گفت) غلط کرد گ.و.ه خورد اومد خواهر زاده منو گرفت بدبخت کردتعجب. باز مامانم میگفت یواش تر اون بدتر میکرد بی همه چیزعصبانی.

قزی گفت من با ب.ش حرف زدم نمیدونم چی گفت(الان یادم نیست چی بود مکالمه اشون) منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم خوب تو و دخترت باهاش در تماسید ازش خبر دارید من بی خبرم و نمیدونمشیطان (چون همیشه به من میگفتن تو باهاش صمیمی هستی دوبه هم زنی کردیدل شکسته) اونم شاکی شد و بدتر کرد.

بازم طوری که سوژه بشنوه میگفت اون پدر بی شعور و بی شخصیتش نباید عروسی میگرفت. اون آشغال یعنی چند بار فحش داد فحش های زشتعصبانی. مادر فلانش. این بار مامانم گفت خفه شو انگار اومدی شر به پا کنی. گفت این عروسی نباید سر بگیره باید به هم بزنی تا اول جاری عروس بشه. یا اونارو هم دعوت کنینتعجب.

منم دیگه عصبانی و کلافه بودمکلافه. گفتم غلط اضافه نکن. از حسادت و عقده اومدی شر به پا کنی بدبخت. کارت های من پخش شده است همه چی آماده است اونوقت تو اومدی میگی عروس به هم بخورهتعجب. گفتم مامان بندازش بیرونعصبانی. بعد باز گفت آره تو مثل سگ ازونا میترسی. منم گفتم گ.و.ه اضافه نخورخجالت. گمشو بیرون بدبخت حسود. حالا سوژه میشنید اما بیرون نمیومدساکت. تا اینکه گفت مگه با کدوم خری ازدواج کردی؟ گفتم من با یه مرد زن دار که یه بچه داره ازدواج کردم اما تو چشم دیدن همینم نداریدل شکسته. داشتم اینارو میگفتم سوژه اومده بیرون و از پشت منو گرفته بود و دهنم رو هم گرفته بود اما تا تهش حرفم رو زدم. مامانم هم قزی رو انداخت بیرونگریه.

سوژه هیچی نگفت. فقط گفت نگفتم حرف نزن اون میخواست اذیتت کنه ناراحتت کنه. چرا جوابشو دادی میومدی تو اتاقسبز. 5 مین نشده  دخترش بی شعورش بهم اس داد و کلی دری وری گفتدل شکسته. از سوژه و طلاقش و ازین  حرفاسبز. منم گفتم عزیز دلم میتونی واسه خالی کردن خودت هرچی میخوای بگی تا خالی بشی من مشکلی ندارم. اما با این حرفا خودتو خار میکنیدل شکسته.(من واسه این دخترخالم خیلی زحمت کشیدم حتی واسه مادرش. تو بدترین شرایط فقط من کنارشون بودم و راز دارشون بودمدل شکسته. اما اونا از اول دشمنی رو شروع کردن و روز قبل عروسی به اوج رسوندنشگریه. از خدا خواستم عین کارایی که با من کردن سرشون بیاد نمیتونم ببخشمناراحت) باز اس داد که دیگه سوژه گوشیمو گرفت و خاموش کردمشغول تلفن.

حالا شما حساب کنید من اون روز باید میرفتم پرو لباس عروسمناراحت. ارایشکاه واسه پاک سازی و لوازم حنابندون رو هم میخریدمنگران. بعد حتی یادم نبود که کیف و کفش سفید بخرم. آخر شب یادم اومد!! و با هزار بدبختی یه کیف و کفشی که با سلیقه ام کمی جور بود پیدا کردمگریه

بعد قزی بی خاصیت زنگ زد به همه و گفت الین به من فحش داد مادرش چای اینکه بزنه تو دهنش منو از خونه انداخت بیروندروغگو آدم اینقدر پست من ندیدم به خداگریه. من الان حدود 1 سال و نیمه باهاش قهرممتفکر. از اون روز تا الان. بعد حالبه بدونید خودش با زبون خودش اعتراف کرد و گفت من اومده بودم مراسم عروسی الین رو به هم بزنم یا هردو باید عروس میشدن یا هیچ کدوم و باید باهم طلاق میگرفتنتعجب

/ 43 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمه

سلام.مابه کلمه ی (نه)که بارمنفی داره خیلی اعتقاد داریم کاش بهم میزدی.اینکه آخرش طلاقه خب ازهمون اول جدامیشدین.بهرحال خدابزرگه .هرکی نون دلشومیخوره

احسان جون

الین کجا رفتی باز؟رفتی مسافرت؟

احسان جون

سگام شنبه میرن.دلم داره واسشون تنگ میشه[ناراحت]

ماهک

اونقدر اتفاقاتی که برات افتاده وحشتناک هست که چند بار بین خوندن مکث کردم چند جمله رو دوباره خوندم ببینم درست خوندم یا نه. اصلا اصلا اصلا درک نمیکنم چطور میشه یه ادم این کار ها رو بکنه. چطور میتونه؟ تو ذهنش چی میگذره؟ احساس داره؟ اصلا انسانیت میدونه چیه؟ شرف ، آبرو رو میشناسه؟

دخترك

الين جان رمزتو براى من نزاشتى ها [گل]

احسان

مسافرت رفتی؟خوش بحالت.امیدوارم خوش بگذره حسابی.

مامان شیدا

سلام عزیزم خوبی بانو؟ این چند وقت نبودم الان همه پستاتو باهم خوندم و واقعا حرص خوردم...با چه آدمایی تو مجبور بودی سر و کله بزنی شیطونه میگه بیام بزنم لهشون کنم. الین جان وقت کردی اونورا بیا گلم راستی اگه برات مقدوره و مشکلی نیست میشه آیدی لاینتو بهم بدی؟

احسان

[خجالت]الان خجل شدی چرا؟

احسان

ولی همون پررو بیشتر بهت میاد[زبان]

سارا

سلام الین جون عزیزم واقعا عجب صبری داشتی ها .من که فقط خواننده بودم کلی حرص خوردم