سفرنامه الین2

بعد از اینکه از کابین پیاده شدیم تصمیم گرفتیم بریم شهربازی. مامان و بابا ترجیح دادن زیر درخت های بلند که سایه های دلنشین و خنکی رو ایجاد کرده بودن بشینن و استراحت کنن و دریا رو تماشا کنن و خوب البته ناهار رو هم آماده کنن دیگهمژه. من و جیگر و نفس هم رفتیم به سمت شهربازی.

سه تا از اسباب بازی ها چشممون رو گرفت. یعنی از همون بیرون تصمیم گرفتیم اون هارو سوار بشیم. رفتیم بلیط هاشون رو خریدیم و ایستادیم تو صف. اگه بدونید چه ذوق و هیجانی داشتم ها خندتون می گرفت. آخه مامان هیچ وقت نمیذاشت سوار بشم. البته قبلا تونل وحشت و چرخ و فلک و این جور چیزهارو رفته بودم. زیاد نترسیده بودم.

رفتیم سوار پاندول شدیم با اعتماد به نفس تمام و درست مثل یک دختر شجاعنیشخند بوق شروع رو که زدند. کف اون مکان مثل این فیلم ترسناک ها از وسط وا شداسترسترسیده بودم انصافا صدای بدی هم داشت. پاندول شروع به حرکت کرد. یکی دو تا حرکت اولش خوب بود. اما از حرکت های دوم و سوم واقعا ترس رو با مغز استخونم حس کردم و مرگ را جلوی چشمم که نه زیر زبونم مزه مزه کردم و واقعا همون جا تو دلم گفتم خدایا توبه منو واسه ی همه ی گناهام ببخش.

واقعا ترسیده بودم. اما چون دارم یک سری کارهایی واسه حفظ آرامش و خونسردیم در بدترین مواقع میکنم. نمی خواستم جیغ بزنم لااقل تخلیه بشم یه وقت سکته نکنمنیشخند. واقعا هر ثانیه از اون یک و نیم دقیقه مثل یه عمر میگذشت. ازون جهت میگم از پایین نکاه میکردیم به داداشام می گفتم واسه همین اینقدر زمان این همه پول میگیرن؟ خیلی کمه. اما اون بالا بودم. میگفتم خدایا من برسم پایین دور از شما دیگه غلط کنم ازین چیزا سوار بشم. مامان می گفت سوار نشو بچه جان کاش گوش میکردم. حالا بگم چطوری بود که ترسیدم.

 این اسباب بازی با سرعت بسیار زیادی به سمت چپ و راست حرکت میکرد و وقتی به نقطه اوج میرسید کاملا سرتون به سمت پایین میومد و تازه چند ثانیه مکث هم داشت که چندسال می نموداسترسبعد با سرعت و شتاب بسیار سکته دهنده ای بر میگشت به سمت دیگر. حالا جالبه بگم من از دور دوم چشم های مبارک رو بستم مبادا سکته کنم حامی بی معشوقزبان بشه. یه هو موجودات ریزی که در بدن ما بود قلقلکمان داد و چشمانمان را باز کردیم. چشمتون روز بد نبینه دیدم همون لحظه ای بود که بعد مکث و تو بالاترین ارتفاع داریم میایم پایین. به خدا اون لحظه گفتم الانه این حفاظ ها باز میشه هممون پرت میشیم تو جنگل و دریا دیگه اجسادمون هم پیدا نمیشد استرس

باور کنید همه ی این فکرها تو یه چشم وا کردن و بستن به ذهنم رسیدا. وقتی پام دوباره رسید به زمین گفتم خدایا عاشقتم. زندگی روباره به من دادی. یعنی انصافا مثل یه اعدامی بودم که وقتی طناب رو میندازن گردنش و می خوان صندلی رو از زیر پاش ور دارن بهش میگن بخشیدیمت آزادی. تا این حدآخ. پیش خودم گفتم اگه یه طوری می شد همه ی ما آدم ها اگه هر از گاهی تو این وسایل بشینیم یا تو یه همچین شرایط قرار بگیریم و ترس و مرگ رو تو یک قدمی ببینیم به خدا خیلی گناه ها و کارهای بد رو نمیکردیم. حق و ناحق نمیکردیم. دروغ نمیگفتیم. خیانت نمیکردیم و خیلی کارهای دیگه....

بعد رفتیم ازین تاب ها که میره بالا بیش از 10 یا 12 مترتعجب سوار شدیم و چرخیدیم این بار کمتر ترسیدم و چشم هام رو هم نبستم می خواستم بترسم حتی اگه سکته کنمزبان. وقتی پیاده شدم بدون کمک نمیتونستم سر پا وایستم. دیگه برادر جان هایمان گفتن بابا بی خیال آخری بشو اما از آنجا که الین جا نمیزنه قبول نکردم و گفتم نوچ باید سوار بشم.

 آخریه سقوط آزاد بود. 15 یا 20 متر ارتفاع رو با سرعت و شتاب  بسیار بالایی می رفتیم بالا یعنی اگه یه لیوان آب بود دستت نمی ریخت. دوباره اونجا یه مکثی میکرد بعد با همون سرعت و شتاب می اومدیم پایین انگار خودتو از جایی پرت کنی. انصافا این ترسناک نبود و فقط هیجان داشتنیشخند. دو دفعه سوارش شدم. نمیدونم چرا اون بالا شدیدا حس نزدیکی به خدا می کردم. شاید فکر کنید شعاری حرف می زنم اما من با ساده ترین چیزها خدا رو حس میکنم. شاید یه پست از پیشامدهایی که به چشم من معجزه میاد گذاشتم. به هر حال موقع سقوط تا جون داشتم داد زدم و گفتم خدایا عاشقتم نه واسه خدا واسه خودم واسه دل و روح خودم. وگرنه خدا فدایی خیلی بهتر از من زیاد داره. قلبفرشته

 بعد سقوط آزاد دلم می خواست دوباره برم همون پاندول رو سوار شم و خیلی هم اصرار کردم اما برادرها نگذاشتند که نگذاشتند. دلم می خواست این بار با چشم های باز امتحانش کنم حتی اگه از ترس بمیرم. اما خوب نشدقهر. بعد هم برگشتیم و رفتیم پیش مامان وبابا و ناهار که چه عرض کنم شام خوردیم و به صدای موج ها و آبی دریا تو گرگ و میش آسمون نگاه کردیم. البته آبی نبود زیاد. کبود تعریف بهتریه از رنگ دریا تو اون ساعت. داستان ادامه دارد البته اگه دوستان تمایل دارند در مورد آبگرم هم میگم. البته در حد معرفی چون اونجا خیلی شناخته شده نیست فقط می خوام معرفی کنم تا اگه مسیرتون بود و اومدید به اونجا هم سر بزنید جای خوب و سرسبزیه.قلب

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لاله

چه دلی داری.....منکه عمرا سوار شم همون تله کابین هم کلی توبه کردم وقتی میدیدم لحظه به لحظه داره از زمین فاصله میگیره .تازه وقتی از روو پل هوایی رد میشدیم تا بریم واییسیم برا صف اونجا نزدیک بود سکته کنم از ترس میترسیدم تله کابینا بیفتن رووم[قهقهه]

ساراخاتون

وای منم سقوط آزاد سوار شدم.صندل پوشیده بودم.وقتی رفت بالا از اون بالا صندل از یکی از پاهام افتاد یعنی انقد خندیدم که از اون بازی هیچی نفهمیدم[نیشخند]

بادبادك باز

من سفينه هم سوار نميشم حالم بد ميشه تو چقد شجاعي[نیشخند]

حدیث

وای چه وحشتناک بود اونقدر خوب توصیف میکنی که فکر کردم خودمم تو اون شرایطم چه سفرپرماجرایی بوده ها حتما راجع به آبگرمشم بنویس لطفا تله کابین نمک آبرود گفتی رفتین؟

مارال

من که اصلا از اینجور وسایل بازی خوشم نمیاد، قلبم میخواد وایسه ولی خوش به حالت که رفتی مسافرت منم میخواااااام

لاله

الین جون منطورت از اینکه توو آیین نامه واسه انتقالی ارشد چیزی نیومده چی بود؟ینی ممنوعه؟انتقالی توو ارشد.

لاله

حالا برم شاید زود قضاوت کردم شاید هم مردمش هم خودش خوب باشن.بعدش میگم.در غیر اینصورت میشه پیش داوری.شاید از دوستام کسی باشه که بچه اون شهر باشه نمیخوام ناراحتش کنم.مرسی بابت اطلاعات[گل]

معلم

سلام الین جان ، خوشحالم مسافرت بهت خوش گذشته ، و خوب کاری کردی که وسایل شهر بازی رو هم سوار شدی ، واقعا گاهی اوقات برای تخلیه انرژی خوبه ، وای که این دوروز هر کاری میکردم نمیشد پیغام بذارم و شده بودم یک معلم عصبانی[متفکر][وحشتناک][سبز] امیدوارم همه چی خوب و اوضاع رو به راه باشه .[قلب][ماچ]

میفروش

سلام خلاصه كار خودت رو كردي و رفتي بازي هاي خطر ناك سوار شدي !! اي دختر ورپريده !!!![شوخی] برقرار باشيد. به اميد ديدار [گل]