بدجنسی های خاله 1

خوب تا چند روز بعد عقدم رو گفتم. حالا ادامه، اما لازمه یک سری مقدمه رو هم بگمزبان

درست یک هفته بعد از عقدم، عروسی یکی ار بستگان نزدیک مامان اینام بود، اون زمان هنوز غیر از خاله و دایی و عمو و عمه کسی از عقد من خبر نداشتمشغول تلفن. دیگه مامانم هم گفت میریم عروسی و به همه میگیم. حالا همچنان حرف و متلک های خونواده مامانم بوددل شکسته. بیشتر خاله هام. و زنه همه حرف هارو به گوش م.ش و پ.ش میرسوند. تا دشمنی ایجاد کنه. اما همین باعث میشد اون ها بیشتر به من توجه کننمتفکر. مثلا میگفت همه هر روز به الین زنگ میزنن و میگن تا کسی نفهمیده تموم کنین و ازین حرف ها و بابای الین می خواد به هم بزنه!!!!!حالا دروغ هادروغگواین ازین این. . .

سوژه هم که این حرف هارو میشنید سعی میکرد بیشتر به من توجه کنه اما کلا توجه ایشون بیشتر جنبه مالی داشت نه عاطفیمنتظر. چون زنه می گفت من موندم الین با این همه خواستگار و اعتبار باباش چطور اومده با سوژه ازدواج کرده. کلا بابای من دوست داشت من با یه بازاری ازدواج کنم، چون چند تا از همکاراش هم من رو واسه پسرشون خواستن و حتی اومدن خواستگاری اما من قبول نکردم!!!!

اون زمان سوژه دو تا ماشین داشت یکی پلاک زوج و دیگری فرد. یه شاسی بلند و یه پرشیا. زنه قبلا گفته بود شاسی بلند واسه داماد منهتعجب. یعنی تو کل فامیل گفته بود دامادم شاسی بلند دارهدروغگو. و منم فکر میکردم ماشین واسه ب.ش هست نه سوژه. تا چند روز بعد عقد نمیدونستم. یعنی نه من پرسیدم و نه اون چیزی گفتمتفکر. فکر میکرد میدونم. حتی واسه عقد گفت با کدوم ماشین بیام. گفتم پرشیا دیگه. چون فکر میکردم ماشین واسه ب.ش هست و نمی خواستم منتی باشهمشغول تلفن. اونم فکر میکرد من نمی خوام چشم بخوریم گفتم پرشیاتعجب. آخه مامانش نمیذاشت اون با این ماشین بیاد خونه پدرش و وقتی میومد شمال ماشین رو میبرد میذاشت تو پارکینگ آپارتمان شمالش!!! تا چشمش نزنن همسایه های خونه باباشتعجب. یعنی تقکرش تو حلقمکلافه بعد جالبه زنه گفته بود ب.ش و جاری واسه عقد من باید شاسی بلند بیان!!! اون ها هم واسه اینکه دعوا درست نشه گفتن باشهخنثیدیگه منم مطمئن شدم ماشین واسه ب.ش هست!!! اما خوب متوجه شده بودم نسبت به سوار شدن من تو اون ماشیت حساسه فکر میکردم دوست نداره ماشین دامادش دست شوهره من باشه. اینفدر خنگ بودمقهقهه. یعنی معلوم بود خاریه تو چشمشدل شکسته

تا اینکه تو هفته اول بعد عقد و دو شب قبل عروسی اون فامیل و در واقع قبل اینکه سوژه بیاد شمال گفت: ازین به بعد شاسی بلند باشه دست توتعجب.منم تعجب کردم گفتم نه زنه و سارا ناراحت میشن شر درست میشه، به هیچ وجه قبول نمیکنم. اونم گفت به اونا چه ربطی داره؟ من مال دارم می خوام بدم به هرکی مگه اونا اختیار دار مال من هستنعصبانیفکم افتاد. گفتم مگه ماشین واسه توئهتعجب؟ گفت پ نه پ ماله جاریه!!! گفتم نه واقعا ماشین ماله کیه؟ مال تو یا مال ب.ش؟گفت ماله منهتعجبمگه تو نمیدونستی؟ گفتم نه!!! گفتم زنه گفت ماشین واسه ب.ش هست و به همه فامیل هم این رو گفته.

سوژه گفت اتفاقا هر بار هم به ب.ش میگفتن اگه می خوای با سارا بری بیرون باید با شاسی بلند بیای ما آبرو داریم!!!! حالا خودشون یه ماشین خیلی خیلی معمولی داشتن. اون ها هم واسه اینکه شر نشه نه نمی گفتنمنتظر. ضمن اینکه چند بار جلوی سوژه و ب.ش و پ.ش و م.ش می گفتن سوژه به داماد ما حسادت میکنه چون خودش زنش رو طلاق داده و زن نداره، حالا ب.ش اومده یه دختر یکی یه دونه رو گرفته حسادت میکنه. یعنی دست گذاشتن رو نقطه ضعف سوژه و ازش سواری میگرفتن!! اونم مجبور بود حرفی نزنه تا به حسود بودن محکوم نشهتعجب.این ازین. . .

بعد دقیقا روز عقدمون بارها پ.ش تاکید کرد که دیگه ما سوژه رو دادیم دست الین و الین اختیار سوژه و هرچی مال سوژه هست رو داره!!! من متوجه نمیشدم می گفتم داره تعارف میکنه مثلا ما دوستت داریم . ازین حرف ها!!! نگو منظورش به این ماشین بوده!! که من اصلا نمیدونستم ماله سوژه هستتعجب.

روز قبل عروسی و اومدن سوژه جاری گفت می خوام بیام بریم خرید. منم با این که کار داشتم اما واسه اینکه دعوا درست نشه گفتم باشه بیازبانخلاصه رفتیم بازار. من قصد خرید نداشتم اما یه مانتو و یه شال و یه کفش خریدم. اما جاری چیزی نخریدمتفکر. اون شب هی سعی داشت از من اطلاعات بگیره!! اینکه اون شبی که سوژه پیشم بود چه اتفاقاتی افتاد!!! منم گفتم هیچی!!! واقعا هم هیچی. اما ببینید چقدر فضول بودن حتی به شخصی ترین مسائل ما هم کار داشتن و من نمی فهمیدم. میذاشتم رو حساب اینکه از رو بچگی کنجکاوی میکنهتعجب.اون شب دیگه نه حرفی از ماشین شد نه عروسی و نه اینکه چطوری بریم و کی بریم؟ فقط پرسید چی میپوشی؟ گفتم حالا همچینم صمیمی نیستیم یه کت شلوار دارم اون رو میپوشم اما شاید اصلا مانتوم رو هم در نیارمعینک.

یه توضیح بدم: من تو مجالسی که صمیمی نیستم با عروس و داماد و خونواده هاشون نمیرقصم و لباس معمولی میپوشم و حتی خیلی وقت ها که مختلط هم هست حتی مانتوم رو هم در نمیارممشغول تلفن. بعد جاری که 10 سال از من کوچیکتره به من میگفت نه فلان لباس رو بپوش بعد سوژه نمیذاره لباس بپوشی و ازین حرف هاعصبانی. آخه به جز سوژه بقیه اشون خیلی به پوشش و حجاب حساس بودن!! اون شب شام خونه ما موندن و کلی حرف زدن که پ.ش و م.ش پست سر الین حرف میزنن و این طوری میگن. یعنی پیش ما ازونا بد میگفت پیش اونا از مازبان منم گفتم هرچی گفتن خوب گفتن. من بیکار نیستم بشینم این چرندیات خاله زنکی رو گوش کنمقهر. گرچه مامانم اون زمان طرفه خواهرش بود اما باج ندادم بهشون. درسته یه جاهایی رو کوتاه میومدم اما سواری نمیدادم. اون شب گذشتدل شکسته.

صبح روزی که سوژه می خواست شبش بیاد بهم گفت برنامه ات چیه؟ گفتم می خوام عصری برم آرایشگاه تو هم بیا بریم یه دوری بزنیم بعدم بریم عروسیقلب.گفت باشه میام میریم بازار یه چرخی هم میزنیم. گفتم باشه. اول قرار بود مامان اینا برن بعد ما بریم.اما بعدش بابام گفت با هم میریم. آخه دیگه دیرم شده بود.

بعد از ظهر همون روز حمام بودم که جاری زنگ زد.سه 4 دفعه زنگیدتعجب. خلاصه تا اومدم بیرون زنگ زدم ببینم چی شده این همه زنگ زده!! دیدم اوه اوه نشستن خونوادگی(جاری و ننه باباش) واسه عروسی رفتن من برنامه ریختنزبان آی بدم اومدعصبانیگفتن سوژه بیاد اینجا بعد با جاری و ب.ش بیان دنباله تو یا نمیدونم همون باغ هم دیگه رو ببینیمعصبانی. یادم نیست. منم با این که بدم اومده بود، لااقل یه مشورت میکردن که می خوای امشب رو چی کار کنی نه اینکه بگن بیا این کار رو بکن!!! منم دیگه نگفتم می خوام برم آرایشگاه که بعد بگن داشته پز میداده یا برام حرف در بیارن. آخه مثلا آدم های مومنی بودن جون خودشونزبان گفتم ما خودمون برنامه داریم مزاحم شما نمیشیم شما خودتون برید. برنامه من فعلا معلوم نیست!!! اما احتمالا من و سوژه دیرتر میایم و خداحافظی کردیم!!

دوباره یه ربع بعد زنگید. گفت نمیشه اینجوریتعجب سوژه کسی رو اونجا نمیشناسه و تنهاست باید ب.ش هم باشه و با هم بریم. گفتم اولا مجلس مختلطه میاد پیش من میشینه، ثانیا هیچ کس رو هم نشناسه بابا و داداشای من رو میشناسه میره پیششونمنتظر. بازم خداحافظی. یه کم بعد دوباره زنگیدکلافه که با بابات اینا رودربایستی داره اما با داداشش نداره!!! گفتم خودش گفته؟ گفت نه!!! همه این ها حرف های اون پدر مارمولک جاری بود مردک بی خاصیت مینشست مثل زن ها نقشه میکشیدعصبانی. دیگه تهش با اینکه واقعا دوست داشتم قاطعانه جواب بدم اما بازم به دلیل این که شر نشه گفتم سارا جون عزیزم من مزاحم شما نمیشم، شما راحت باشین به کاراتون برسین و هر زمان دوست داشتین بریدزبان.

آقا من این حرف رو زدم و کلا بهشون فهموندم من با شما بیا نیستم!! نیم ساعت بعد دیدم مامان اومد خونه عصبانی. گفت تو چی به سارا گفتی؟ گفتم اینارو!! گفت خوب باهاشون میرفتی. گفتم نه!! اونا نشستن واسه من برنام ریزی کردن یعنی چی؟ دیشب اینجا بودن مشورت میکردن با من اینکه چه جوری بریم؟ نه اینکه واسه من تصمیم بگیرنمشغول تلفن. مامانم گفت باز شر میشه و الان به این اون زنگ میزنن و ازین حرف ها. گفتم مادر من هم تو من رو میشناسی هم اونا من رو میشناسن من باج به شغال نمیدمعصبانیخلاصه دیگه بابام گفت هر کاری فکر میکنی درسته انجام بده. دیگه بعدش قزی(یکی دیگه خاله) زنگید و مادربزرگم زنگیدتعجب و من گفتم من هنوز برنامه ام مشخص نیست. و کوتاه نیومدممشغول تلفن. بعدم گفتم مگه من بچه مدرسه ای هستم زنگ میزنن شکایت من رو به کس به کارم میکنن. این تا اینجا. . .ازین به بعدش خیلی شیکه!!دل شکسته

/ 10 نظر / 87 بازدید
راضیه

سلام چرا مادرتون روابطشون رو باهاشون قطع نمی کنن؟ اخه این افراد همش دنبال دردسرن هم برای خودشون هم اطرافیانشون

وندا

سلام الین جونی خوبی اومدم دیدم اینهمه پست گذاشتی انقده خوشحال شدم اما الان که دارم میخونم یکم از کوته فکری فامیلات حرص میخورم ولی باز هم به امید روزهای شادییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

sogand

احیانا اینا تو تغییر رفتار سوژه نقشی نداشتن؟؟؟ چرا هم زندگی دختر خودشونو خراب میکردن هم تورو؟ سارا دبیرستانی بوده ینی؟؟

خواهرشوهر

ايول خوب جوابى دادى من از اينجا دارم حرص ميخورم

خانوم دات

عزیزم یه چیز بگم ناراحت نمیشی یه فرهنگ لغات بزن معنی کن منظورت از زنه کیه؟؟!! دیونه شدم اینقدر فکر کردم مادر شوهرته؟خاله یعنی خواهر مامانت؟یعنی خواهر مامانت تورو اذیت کرده مگه میشه؟؟؟یکم این اشخاص داستان رو که براشون اسم گذاشتی معرفی کن من که گیجم نمیگیرم!!تهران هستی؟

احسان

عجب آدمیه خالتا

سحر

پس این اقا سوژه ما از لحاظه پولی هیچ کم و کسری نداشته ها! برعکس اقا وحید ما که هیچی نداره فقط رو داره[اوغ]

sh

سلام الین جان.. عجب زن عقده ای هست خاله تون.. ببخشید البته.. راستی تا حدودی بهترم.. فعلا حالم خوبه.. نشستم دو دو تا چهار تا کردم خودم با خودم به نتیجه رسیدم که چطور بر مشکلات غلبه کنم..

الهه

ديگه از هم خون آدم توقع اين كار رو نداره