بدجنسی های خاله 4

خلاصه رسیدیم خونه م.ش اینا. دیدیم همه مضطرب و بر افروخته هستناسترسببینید چه نو عروسی بودم. هر جا میرفتم همه مضطرب و تو هم بودننگران. اما ازونجا که اصولا آدمی نیستم بروز بدم خیلی عادی برخورد کردم اما شدیدا استرس داشتم، چون واقعا ایمان پیدا کرده بودم که توی بد شرایطی افتادمدل شکسته. م.ش و پ.ش بودن. برادرای سوژه هم بودن. دخملی نبود.پیش مامانش بود. اون ها هم حرفی نزدن تا اینکه دیدم زنه زگ میزنه به گوشیم و فحش میده یعنی به حدی داد میزد صداش رو همه شنیدنگریهقشنگ آبروم رفت. ضمن اینکه توی توهین هاش سوژه هم رو میگنجونددل شکسته. مثلا می گفت بدبخت رفتی با مرد زن طلاق داده ازدواج کردیدل شکسته. بعد توقع داشت خونواده پ.ش دوستش داشته باشن و هیچی نگن و باهاش خوب باشنکلافهمیشد آخه؟ من همیشه گفتم اینجا هم میگم. اصلا بگیم خونواده شوهرم بد بودن اما این زنه شر رو به پا کرد. آتیش روشن کرد و هی هیزم ریختعصبانی. وگرنه خونواده سوژه اوایل فقط کوتاه میومدن. اما وقتی دیدن ما خودمون درگیریم خوب معلومه روشون وا میشده تو روی مامنتظر.

دیگه بعد این زنگ سر صحبت باز شد و من دیدم وای بین این ها چه گندی بودهتعجب و هیچ کدومشون حتی یک کلمه هم نگفته بودنزبانو به این نتیجه رسیدم من و خونوادم این وسط قربانی شدیمدل شکستهگریه. اونقدر اختلاف داشتن که سارا می خواسته همون یکی دو ماهه اول جدا شه. و خیلی درگیری های شدیدی داشتن که همه رو میگم براتونمنتظر. حالا نگو زنه دیده این خونواده اون جوری که این می خواسته نیستن و از طرفی دیده حامی هم از من خوشش اومده و اصرار به این ازدواج داره و از اون ورم میدونسته من زیر بار حرف زور نمیرم و زبون جواب دادن دارم و در موقع اضطراری بی ادب هم میشم(واقعیت هارو میگم فکر نکنید من خیلی خوبم) گفته خوب کی بهتر از الینکلافه؟ میارمش تو این خونواده و باهاش همدست میشیم و جلو این خونواده می ایستیمتعجببس که بی شعور و بی فرهنگ و خاله زنک بودن ایناگریه.

اما من به خدا قسم قبل از عقد ما بین صحبت ها گفتم من دوست دارم با خونواده شوهرم مادرشوهرم و برادر شوهرهام صمیمی باشمقلب. دوست دارم یه خونواده باشیم و جونمون بره واسه هم. و در آخر هم گفتم همیشه به عنوان عروس طوری برخورد میکنم که توقع دارم فردا خانوم برادرم با من و خونوادم برخورد کنهمتفکر. و همین کارم کردم و خیلی جاها هم ناراحت شدمدل شکسته از خونواده شوهرم اما گفتم اینا هم خونوادم هستن بالاخره ممکنه بابام یا داداشم یا مامانم هم حرفی بزنن و من ناراحت شم. واسه همین گذشتم و حتی بهشون فکر هم نمیکردممشغول تلفن. البته تا یه جایی. از یه جایی به بعد دیگه نشد و نتونستمگریه.

حالا ادامه... زنه می خواسته از من استفاده کنه تا جلو خونواده م.ش یار جمع کنهتعجب. آخه آدمی که با این دیدگاه بخواد زندگی کنه به نظر شما صاحب زندگی میشهسوال؟ به آرامش و شادی و خوشبختی میرسهمنتظر؟ و پیش خودش گفته اگه موفق نشدیم دو به هم زنی میکنیم و میونه الین رو هم با اینا خراب میکنیم و کاری میکنیم هم سارا و هم الین طلاق بگیرن تا واسه این زیاد بد نشه. آخه اونقدر دروغ گفته بوده از خونواده دامادش و دامادش که حد نداشته. و اونقدر بی عقل بوده که نمیفهمیده با وجود من هم این دورغ ها لو میرهعصبانی

تابلو ترین دروغاش: شاسی بلند داشتن دامادش(برادر شوهر من) خوب تا کی ممکن بود من نفهمم ماشین مال شوهر منهمنتظر؟ شوهر من تو شهر خودشون آپارتمان داشته و گفته بوده این آپارتمان واسه داماد منهدروغگوگفته بوده دامادم فوق لیسانسه. اما تازه قبول شده بوده و ترم اول بودهتعجبیعنی اون زمان که این گفته بود اون هنوز قبول هم نشده بوده!!!! یعنی از همه چیز دروغ گفته بوده!!! خصوصا از اخلاقیات و رفتارهاش که دیگه تعریف میکنم متوجه میشیددروغگو.

حالا یه بعد دیگه از نقشه هاش رو ببینیدکلافه این زنه تا قبل از عقد فقط و فقط از خوبی های سوژه و خونوادش می گفتهتعجباما از فردای عقد از بدیهاشون می گفته نه تنها پیش من بلکه پیش همه فامیل. تا بقیه من رو پشیمون کنن و من بهم بزنمعصبانی این نامزدی روتعجب و با بهم خوردن نامزدی با توجه به اینکه سوژه قبلا هم جدا شده بوده دیگه آبروشون بره و مجبور بشن هر طور که هست سارا رو نگه دارنتعجب و بشن غلام حلقه به گوش سارا و ننه باباش!!! آخه آدم این جوری صاحب زندگی میشهسوال؟ ضمنا می خواستن با دریده بازی و شارلاتان بازی من رو مجبور به حرف شنوی کننعصبانی. بعدم با توجه به اینکه میدونستن من نمیخوام خونواده پدرم از گذشته حامی خبردار بشن این رو همه می خواست بکنه پتک و بکوبه تو سر منکلافهبا اینکه میدونست من زیر بار حرف زور نمیرمامنتظر. اما فکر میکرد با این حربه میتونه سوارم بشهعصبانی. اما نذاشتم که نذاشتم و تا قیام قیامت هم نمیذارم کسی این جوری ازم سواستفاده کنهمشغول تلفن. جاداره بگم سوژهوخونوادش هم همین قصد رو داشته اما بازم نذاشتمقهر. هیچ وقتم نمیذارمعصبانی. ام خوب زنه اونقدر از اینکه من باهاشون نرفتم عروسی و زیر بار حرف زورشون نرفتم شاکی و عصبی شده بود که همون هفته اول خودش رو نشون داد و ماهیت خودش رو برملا کرداوه

خلاصه اینکه این وسط من یک قربانی بودم و بس و هرچی تلاش میکردم به در بسته می خوردم. تو پست بعد اختلافات خونواده زنه و خونواده سوژه رو میگمنگران

/ 29 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
me

اخه اخر هفته داره تموم میشه [نیشخند]

باران

سلام منم حاضرم بمیرم اما به کسی سواری ندم ، ما هم فامیل بد داریم اما نه به این بدی[اضطراب] راستی رمزو برات خصوصی میذارم[نیشخند]

leyla

سلام ال-ین جون. بنظر واقعا یکی از علل اختلاف شما و حامی همین دعواهای اول ازدواج بوده که مسببش هم خودتون نبودید. کاش از اول با حامی هم وعده میشدید که بخاطر حرف و کار کسی بینتون اختلاف نیوفته[ناراحت]

انا

واقعا اینا همه کاراشون نامردی بوده.

لاله

اخلاق خالت منو یاد زن داییم انداخت.دقیقا اینجوری نقشه میکشه که یه عده ای رو علیه یه عده دیگه تحریک کنه و مثه میدون جنگ دنبال سرباز و همرزم میگرده[قهقهه] اما خودش ضرر کرده همه تنهاش گذاشتن از بس حسود هم هست انواع اقسام امراض رو گرفته

سحر

دقیقا منم خواستم اینو بگم اینا دیدن شما با خالت مشکل دارید دیگه سوء استفاده کردن چه سوژه چه خانوادش,چقدر پسته خالت متاسفم واقعا البته خاله من من با سیاست منو بدبخت کرد و دختر های خودش رو خوشبخت[متفکر]

توسن

سلام... قبل از هر حرف دیگری باید بگویم در فرصت تعطیلات هفته ی گذشته نیز میهمان خانه اتان بود م اما از آنجا که متاسفانه شما هیچ نوشته ی تازه و جدیدی نداشتید ، از خوانندگان به اصطلاح خاموش بودم و چیزی در صفحه شما ننوشتم. البته علت خاموش ماندم تنها بواسطه ی جدید نبودن مطالب اتان نبود ، بلکه باید اعتراف کنم در این مدت کوتاه به روی صفحه ی شما آنچنان نظرات طولانی نوشته ام که راستش از شما و عابران دیگری که نوشته هایم را می بینند خجالت می کشم ... اما این هفته که تعداد دیگری از مطالب آرشیو اتان را می خواندم به این پست رسیدم که با خواندنش هم اندکی خندیدم و هم اندکی متاسف.....مصمم شدم اندکی از خجالت موصوف و خاموش ماندن کناره بگیرم و برای یاد آور شدن این نکته که همچنان و با اشتیاق در فرصتهایی که آخر هر هفته نصیبم می شود ، به خاطره هایتان دست تکان می دهم و آرزوی شادابی همیشه اتان را در میان دوباره های ذهنم آرزو می کنم.... اگرچه امروز را مرخصی استحقاقی گرفته بودم برای سامان بخشیدن به اوضاع بد جسمی و روحی ام ،و تنها چند دقیقه می شود که از خواب کوتاه نیمروزی برخاسته ام، اما گمان می کنم هیچ چیزی بیشتر از میهمان شد

توسن

دلم می خواهد روزهای آینده ای را ببینم که آنچنان دور نیستند و آن وقت ، هرگاه که ردّ روزهایشان را از درون مطالبشان دنبال می کنم ، شاهد رقص انگشتهای لاغری باشم که بر روی صفحه کلید لغزیده اند و سرمستی غریب و شادمانه ای را بهانه کرده اند... عذر خواهی می کنم که بازهم تا اینهمه طولانی حرف زدم و جا دارد این را بگویم در وقتهایی که میهمان خانه های گرم دوستان مجازی ام می شوم ، پرحرفی کردن از عادتهای کوچک من می شود و هرچقدر تلاش می کنم حرفهایم را در سه یا چند سطر کوتاه خلاصه نکنم ، نمی شود که نمی شود ! عجیب تر اینکه این عادت ، آنچنان با رفتارهایی که بیرون از این مجاز نفس می کشم فاصله دارد که وقتی میهمان کسی می شوم هر چقدر تلاش می کنم تا حرفی را برای گفتن بیابم ، یافت نمی شود که نمی شود !...

توسن

بگذریم... همین توضیح هم فکر می کنم به قدر کافی طولانی شد!... در انتهای حرفهایم و در انتهای روز 22 خرداد ماه که خورشید می خواهد از سر شانه های مغرب پایین برود { شاید هم پایین رفته است } برایتان آرزو دارم آن خونی را که در شادی ها بر گونه هایتان می دود تا سرخ سرخ باشید به همان اندازه که آرزو می کنم پر نشاط و آبی بمانید....آبی بمانید به همان مقداری که سبزی و طراوت را برایتان آرزومندم... [گل]