سر آغاز

کلاس چهارم دبستان بودم. من هوش و استعداد خوبی تو ریاضی و املا داشتمیول. برعکس خیلی از بچه ها. اما تو دینی این چیزها نه!!! یه همکلاسی داشتم باباش مدیر مدرسه بود، واسه همین مدیر و ناظم و معلم ها خیلی تحویلش می گرفتنزبان. و همیشه کاری می کردند من و اون با هم شاگرد اول بشیم. یعنی اون رو به من میرسوندعصبانی. اون املا و ریاضیش خیلی ضعیف بود یادم نمیاد از 15 یا 16 بیشتر گرفته باشه. اونم تو دبستان. برعکس من دینیم زیاد خوب نبودنگران. اونجاهایی که داستانی بود خوب بود اما بقیه چیزها انگار همش مثل هم بود تو کنکور هم خیلی بد زدم!!!! زیر 30 درصد یعنی شانس آوردیم معارف پیش نیاز نداشتقهقهه.

خلاصه این دو تا درس اون رو میاوردن بالا و تک درس من رو. و اینجوری همیشه هردومون شاگرد اول می شدیم در حالی که حق من بود. سر کارنامه های ثلث دوم بود و اتفاقا بعد عید هم بود؛ حسابی اعتراض کردم گفتم فلانی نمره هاش کمتر شده اما مثل من شاگرد اول شدهعصبانی. معلم گفت به همه ارفاق کردم به اینم کردم. گفتم نه به این بیشتر از بقیه ارفاق کردی. گفت اینجوری نیستدروغگو. گفتم خودم دیدم ریاضی و املا کم شده. گفت تو هم دینی کم شدی. گفتم بازم واسه اون دو درسه. خلاصه دردسرتون ندم. معلم گفت اگه زیاد حرف بزنی نمره ات رو کم می کنم تا اون شاگرد اول بشهتعجب. منم گریه ام گرفت. بعدم دعوام کرد چرا کفش سفید پوشیدی؟ کفش عیدم بود!!! یعنی تا قبل اعتراض مهم نبود بعدش مهم شد. کلا من به زبان درازی شهرت داشتمزبان. البته شاید چون بقیه از حق خودشون میگذشتن و من نه!!! الانم همینم حرفم رو میزنم اما بعدش گریه ام میگیرهکلافه.

اومدم خونه جریان رو به بابام گفتم اونم فرداش اومد مدرسه و خواست برگه ها رو ببینه. چون برگه هارو نشونمون میدادن و بعد دوباره میگرفتن!!! اونا هم دیدن بابای من  ول کن نیست و یکی از عموهام هم تو اداره کل تو قسمت مهمیه کوتاه اومدن و گفتن چون پدر اون یکی دانش آموز مدیر مدرسه هست و نمیدونم همکاره و گویا یک سری سرویس هایی هم به این ها میداده این ها بجه اش رو شاگرد اول کردند اما دیگه روشون نشده بیشتر حق من رو بخورن و منم شاگرد اول باقی گذاشتنتعجب. آها انتهای کار به بابام گفتن به من نگه و من رو خواستن و الکی گفتن واسه اینکه فلانی ناراحت نشه به اون نمره دادیم وگرنه شاگرد اول وافعی تو هستی ما بهت دو تا چایزه میدیمقهر. می خواستم چیزی بگم و زبون درازی کنم اما بابام لبش رو گاز گرفت و فقط گفتم خودم میدونستم من شاگرد اولم نه اونقهقهه.

از فردای اون روز ناظم و مدیر و معلم با من لج شدن شدیدزبان. یعنی واسه هرچی به من گیر میدادن منم گریه ام میگرفت و به بابام می گفتم. اونم می گفت خودت باید مشکلت رو حل کنی نمیشه من هر روز بیام. تا اینکه یه روز زنگ رو 10 دقیقه رودتر زدن. ما اون زمان تو قسمت پایین شهر می نشستیم که اینم جریان داره. مربوط به زندگی مامان بابام و گفتنش واقعا آموزنده است وقت پیدا کنم میگم حتماوقت تمام. خلاصه اونجا مدرسه دو شیفته بود. دخترونه و پسرونه. و مادر ها اصلا براشون مهم نبود بچه ها زودتر برن مدرسه و زیرآفتاب و بارون ویرون و سیلون باشن. یعنی بعضیا حتی 1 ساعت قبل تعطیل شدن شیفت صبح میومدن دم مدرسه می ایستادن و بازی می کردنتعجب. یعنی زنگ ساعت 12.5 می خورد بچه ساعت 11 میومد مدرسه. تو کوچه میموند و بازی میکرد.

اما مامان من نمیذاشت. من همیشه 5 دقیقه قبل از زنگ میرسیدم مدرسه. ضمن اینه از اول دبستان هم ساعت میبستم و زمان در دستانم بودنیشخند_  از همون ساعت هایی که مامان باباهای همه دهه 60یها براشون خریدن. کامپیوتری ها. بعدم که رفتم راهنمایی و خانوم شدم یه ساعت بند چرمی سفید خریدم که هنوز دارمشخجالت. از داستان دور نشیم.

اون روز زنگ 10 دقیقه زود خورد و به طبع من 5 دقیقه دیر رسیدموقت تمام. ناظمه مسخره اومد کلی باهام داد و بیدا و توهین کرد که دیر اومدم. منم گفتم شما زنگ رو زدی من دیر نیومدممشغول تلفن. واقعا هنوز نمیدونم چرا اینقدر نسبت به من کینه داشتن!!!! اونم ول کن نبود و می گفت باید معذرت بخوای منم می گفتم شما زود زنگ رو زدی. منم خیره!!! نمی گفتمنیشخند.

من رو بردن دفتر پیش مدیر و حتی نذاشتن یه زنگ برم سر کلاس تا معذرت بخوام اما نخواستم که نخواستمابله!!! فرداش هم همین طور شد. باز دیر رسیدم اما حرفی نزدم اونا هم گفتن از انظباطم کم می کنن. و یه کاری کردن دیر برسم سر کلاس. رفتم سر کلاس معلم گیر داد چرا دیر رسیدم و دعوام کرد و گفت معذرت خواهی کنتعجب گفتم من دیر نیومدم اینا زنگ رو زود زدن. معلم هم گفت تو بچه بی ادب و بی تربیتی و لوسی هستی. گفتم نیستم. باز گریه ام گرفتگریه و دیگه همه من رو به عنوان یک لوس و گریه او می شناختنکلافه.

دیگه به مامان بابام گفتم و روز بعدش اون ها باهام اومدن اما نیومدن تو پشت در موندنهورا. باز هم زنگ زودتر خورده بود و ناظم . . . منتظر من بود تا اذیتم کنه. واقعا بعضیا چقدر حقیرن!!!! هنوز میبینمش و ازش بدم میاد. یادمه مریض شده بود و طوری بود از چشماش اشک میومدهیپنوتیزم همه براش گریه میکردن اما من برام مهم نبودقهر چون هر وقت اشکم رو در میاورد از خدا می خواستم گریه اش بندازه تا همه ببینن. آخه من گریه میکردم بچه ها مسخرم میکردنکلافه.

دیگه مامان اینام اومدن و باز ناظم ضایع شد. و خداروشکر دیگه آخرای سال بود و سال بعدش هم مریض شد و دیگه نیومد.ونمیتونست اذیتم کنهزبان خواستم بگم من کلا زیر بار حرف زور نمیرم. از بچگی. حتی تو خونه. مثلا بدم میومد بگم چشم!!! یا وقتی سر کار میرفتم به رئیسمون نمیگفتم رئیس در حالی که همه میگفتن من فامیلیش رو صدا میزدمعینک. جالا انگیزم از گفتن این خاطرات خاک خورده!!!

دیشب خیلی از مطالب وبلاگ دختری از جنس دریا رو خوندمدل شکسته دیدن اونم سر گرفتن مهریه زیر بار زور نرفتمشغول تلفن درسته آخرش به همه حقش نرسید اما نذاشت طرفش هم به هدفش که همانا هیچی ندادن بود برسه. منم همین تصمیم رو دارم. امیدوارم خدا کمکم کنه و طاقت بیارم. جون برنامه ای برای ازدواج ندارم ترجیح میدم به حقم برسمخیال باطل.

ضمنا بعد از خوندن وبلاگ ایشون رفتم سایت آقای رئیس مجلس و یه نامه بلند بالا نوشتم از جانب همه الین هاگاوچران و گفتم لطفا در جهت رفع این نواقص قدمی بردارید. قصد دارم با سامانه ارتباط مردمی رئیس جمهور هم ارتباط برقرار کنمخیال باطل. نه فقط برای خودم برای همه الین ها. شاید مسخره باشه. اما وظیفه داشتم بگم. حداقل قدمی برای رسیدن به حقوقم بردارم. حتی اکه برای من کار ساز نباشه بی شک برای بقیه خواهد بود. الین کم نمیارههورا.

این روزها شدیدا تو فاز انرژی مثبت هستم و به هم القاش می کنماز خود راضی. به مامانم میگم مامان تو تا حالا هر دعایی کردی برام اجابت شد. این بارم برام دعا کن برم سر کار و دکترا قبول شمخیال باطل. آخه مامان همیشه میگه هرچی خدا بخواد. مثلا یه سری می گفت از خدا می خوام اونچه به صلاحته پیش بیاد از خدا نمی خوام حتما با حامی بمونی یا نمیگم جدا شی حتما. می گفت از خدا می خوام بهت خوشبختی و سربلندی و تن سالم بده همینگریه. اما این بار گفتم برام دعا کن قبول شم. واقعا ایمان دارم به دعای مادر. آخه ترم اولم می خواستم حذف ترم کنم اما مامان گفت تو بخون تلاش کن منم از خدا می خوام کمکت کنهقلب و همینم شد تو اوج ناباوری هم امتحانام رو خوب دادم و هم پروژه هام رولبخند. اولین روزهای دادگاه و کلانتری بود. و خیلی برام تنش زا بود چون تا حالا پام به ایم جور جاها نرسیده بود. اما در آخر موفق شدم به لطف خدا.

الین دوستتون داره

/ 24 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

ایشششششششششششششش[نگران].نه شوخی کردم دوس دارم دانشگاهو.الین نظرت درمورد پرستاری چیه؟

مینااااا

الین جون سال گذشته برات سخت گذشت اما انشالله امسال برات بهترین سال باشه. و به تمام ارزوهای خوبت برسی من جمله ازمون دکترا. امیدوارم سختی هایی که سال گذشته کشیدی امسال برات به خوبی جبران بشه.

سحر

سلام الین جونم خوبی؟ ببخشید دیر اومدم و نشد که در اون برنامه انرژی مثبتت شرکت کنم پیش من دیه نمیای؟ خوشحال میشم که من و همچنان دوست خودت بدونی

الهه

منم زير بار حرف زور نمير م هيچ وقت ، اما متاسفانه تو قضيه مشترك همه چيزمو بخشيدم و تو اين پنج سال خيلي سختيها رو تحمل كردم و الان با خودم مي گم كاشكي از مهرم نمي گذشتم[من نبودم]

سحر

ای دختر زبون دراز لپتو بیار جلو تا بکشمش[نیشخند]اره مگه میشه از حقمون بگذریم؟مهریه حقه مسلم ماست[نیشخند]نه الین نه امثاله الین هیچ وفت کم نمیاریم[چشمک]واقعا دعای پدر و مادر خیلی اثر بخشه

دخترقوی

بله.دوره15روزه شما هم بپایان رسید.[متفکر]دقت کردی؟ منم چست جدید بردم.مشرف بشید

احسان

آفرین چقد اطلاعاتت خوبه.کیف کردم.بله دقیقا همینه.آشناهاتون کسی برستاری میخونه؟

احسان

الین جان دعا کن بتونم مستقل بشم.خونه دارم.ولی ماشین بابام میگه زوده فعلا.باور کن شغلی داشته باشم که یک تومن حقوقش باشه ازدواج میکنم.دعا کن واسم[گل]

احسان

[لبخند][گل][گل][گل]