چهارشنبه

وکیلم مهریه ام رو گذاشته اجرا. 110 تاشو فعلااوه. حکمی جهت توقیف و حقوق مزایا از دادگاه گرفتم و باید میبردم قسمت مالی اداره کل سوژه اینا. بذارید از اول بگم. قبلا اونجا رفته بودم چند بار. اتفاقا مسیرش سر راست هم بود. اما نمیدونم چرا خنگ شده بودم و راه رو گم کردمکلافه. کلی هم فحش نثار حامی  کردم که باعث شد اینجوری آواره خیابون ها بشم و دستیار وکیل رو هم مورد عنایت قرار دادمعصبانی حالا هی بگید تو خوبی. گریه ام گرفته بود. احساس تنهایی میکردم. حالا از یه آدمی آدرس پرسیدم در حالی که صدام میلرزید، اون گفت نمیدونم اما میتونم همراهت بیام تا پیداش کنیتعجب. گفتم برو با خواهر و ننه ات پیداش کن عوضیعصبانی. خلاصه پیداش کردم. واقعا مونده بودم چرا نمیتونم پیداش کنم!!!!ا البته داثم نفس عمیق میکشیدم و خدای مهربون رو صدا میزدمدل شکسته

به محض اینکه وارد محوطه شدم این حس بهم دست داد که حامی بهم نزدیکه و استرس داشتم نکنه ببینمشاسترسدر حالی که محل کارش اونجا نبود و طبیعتا اونجا نبود. یعنی به  نبودش اطمینان داشتممشغول تلفن. اما نمیدونم چرا استرس داشتم. رفتم از نگهبانی پرسیدم قسمت مالی کجاست؟ پرسید چی کار دارین؟گفتم برای توقیف حقوق اومدم؟ گفت باید برید شعبه!! گفتم توقیف حقوق یکی از همکاراتون نه مشتریاتون!!! نگام کرد و گفت چرا؟ گفتم برای مهریه اممنتظربا تعجب نگاه سرتا پای من انداخت و گفت: طبقه سوم!!!

رفتم طبقه سوم دو تا خانوم بودن، گفتم برای توقیف حقوق یکی از همکاراتون اومدم، گفتن کیه؟ گفتم تو حکم نوشته. نگاه کردن و پرسیدن چک داده؟ گفتم نوشته. با تعجب نگام کردن و گفتن شما چه نسبتی باهاشون دارینسوال؟ گفتم خانومشون هستم!! متعجب تر از قبل نگام کردن و گفتن شما خانومشون هستین؟ گفتم بلهکلافه. گفتن خوب ایشون منتقل شدن این جا طبقه اول هستن!!!! یعنی استرس و احساسم بیخود نبود و اون واقعا بهم نزدیک بود و ممکن بود ببینمشاسترسگفت: ببرید به خودشون بدید؟ گفتم خانوم این حکم برای ایشون نیست بلکه برای قسمت مالی و حقوقی این سازمانه. کمی هم از رفتارهاشون تعجب کرده بودم و عصبانی هم بودمعصبانی. خلاصه راهنمایی کردن که برم طبقه دوماوه.

رفتم پیش رئیس قسمت مالی. خانوم بود. حکم رو بهش دادم. اتاقش نسبتا شلوغ بود. پرسید چیه؟ گفتم توقیف حقوق یکی از همکاراتون پرسید. کی؟ گفتم نوشته است میتونید ببینیدمنتظر. به این دلیل نمیگفتم چون نمی خواستم همه بفهمن و آبروش بره. من قصدم آبروریزی نبود و نیست. اون خانوم هم باز با تعجب نگام کرد و دعوتم کرد به یه اتاق دیگه و ازم پرسید ببخشید شما؟ گفتم طبیعتا خانومشون هستمقهر. از تعجب چشماش گرد شد، گفت شما واقعا خانومش هستی؟ گفتم بله. ازم کارت شناسایی خواست تا مطمئن بشهنگران

بهم گفت اصلا بهت نمیخوره متاهل باشی. خیلی بچه ایتعجب. گفت هنوزم باورم نمیشه خانم سوژه باشی. هزار بار گفت واقعا بچه ای و کم سنتعجب. گفتم اونقدرا هم بچه نیستم. و تو دلم گفتم بابا همسن های من بچه دارن قد منزبانبرام شربت و شیرینی آورد و گفت فرصت داری حرف بزنیم؟ گفتم بله!!!

گفت مشکل چیه؟ گرچه من متوجه شدم آقای سوژه ناراحته و حدس میزدم علت چی باشه!! گفتم من نیومدم آبروش رو ببرممشغول تلفن. شما هم خانوم متشخصی به نطر میرسید ازتون می خوام پیش همکارهای دیگه عنوان نکنید و اشاره کردم من خودم برادر دارم و میتونم درکش کنمگریه. گفت باشه حتما. تا حدی توضیح دادم. حدودا یک ساعت پیشش بودم. گفت خدای من حیف شما چرا قدر همچین دختر ماهی رو ندونستهسوال پرسید چطور آشنا شدید گفتم برادرش نامزد دختر خالم بوده و البته دارن جدا میشن. گفت به نظرت هدفش چیه طلاق؟ گفتم بله اما می خواد خسته ام کنه از مهرم بگذرم. گفت نگذر!! گفتم پول برام مهم نیست من شرفم رو می خوام همیندل شکسته. نمیذارم باهاش بازی بشه.

گفت درکت می کنم. پرسید چه کاره ای؟ حالا خوبه یه کار الکی داشتمعینک گفتم شعل اصلیم مترجمی هست اما تو دانشگاه هم تدریس میکنم. کلی احسنت و آفرین تحویلم داد. گفت یه سوال خصوصی؟ چرا با یه مطلقه ازدواج کردی؟ بعد گفت البته در ظاهر اصلا نشون نمیده کارهایی رو که شما میگید انجام بدهتعجب. واقعا ظاهرش متفاوته. بعد گفتم اگه حراستتون بیشتر حواسش به کارمنداش بود الان این اتفاق نمیفتادعصبانی گفتم: همکاراتون گفتن منتقل شده اینجا. انشاالله ترفیع گرفته؟(اینجوری گفتم جواب بدهزبان)  گفت نه. پست ریاست ازش گرفته شده!!! دروغ چرا ذوق کردم. گرچه بعدش خیلی خیلی از خودم بدم اومد که به خاطر ناراحتی و شکست کسی خوشحال شدمزبان اما اون لحظه ازین که خدا جوابم رو داد خوشجال بودماز خود راضی.

یادتون هست تو پست های صبحی با طعم نامردی نوشتم چه رفتاری تو محل کارش با من کرد؟ درسته به روی خودم نیاوردم اما از خدا خواستم و قسمش دادم به همون ماه عزیز و خون به ناحق ریخته شده پسر خانوم فاطمه زهرا که جوابش رو بده که به ناحق آبروی من رو برددل شکسته. به خداوندی خدا من محترمانه برخورد کردمنگران. البته فقط جلوی مشتریش گفتم تو دادگاه میبینمت که اینم تقصیر خودش من محترمانه گفتم کلید می خوام اما اون عین بز رفتار کردعصبانی. از خدا خواستم با بی آبرویی ازون شعبه بره و رفت. از دست دادن پست ریاست برای این ها معنی خیلی بدی دارهمتفکر. سوژه واسه راه اندازی اون شعبه خیلی زحمت کشید. خیلی استرس داشت. البته کلا اون شعبه براش خوش یمن نبودمتفکر.

درسته دل خوشی ازش ندارم و اول ازینکه خدا جوابم رو داد خوشحال شدم و حتی به دوست خوبم عاطفه جون که اینجارو هم می خونه زنگ زدم اما بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتمکلافه. حامی 15 سال واسه این پست تلاش کرد. حتی واسه راه اندازی این شعبه خیلی استرس داشت و زحمت کشید چندین ماهوقت تمام. اما به منم بد کرد اون روز دلم رو شکست بی حرمتم کرد. بچه ها من نه میتونم ببخشم و نه از ناراحتیش شاد بشم. واسه دوست داشتن اون نیست. از خشم خدا میترسماسترس. میترسم امتحان خدا باشه و من بازنده بیام بیرون. خدایا من رو ببخش. خدایا من بزرگی گذشت و بخشش ندارم. نمیتونم ببخشم اون بهم بد کرده. خودت دیدی خدایا من زیرآبی نرفتم از پارتی و آشنا استفاده نکردم از خودت خواستم و به تو واگذارش کردمدل شکسته.

خلاصه دیگه خانومه گفت من خودم پیگیر این کار میشم کارای اولیه رو انجام میدم و بعدش میره حقوقی دوباره میاد پیش من. شماره ا رو گرفت و گفت نگران نباش باهات تماس میگیرم. منم ازش شماره دفترش رو گرفتم. البته گفت اگه یک سال همین طوری خوب کار کنه براش ترفیع می خوام. باز هم رئیس نمیشه احتمالا. البته هرچی خدا بخواد همون میشهقلب این بود از چهارشنبه.

/ 21 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
me

شاید خدا میخواد یکم سوژه بشکنه و یکم منم منمش کمتر شه.

احسان

دلمون تنگ شده بود واستون آبجی خانوم.شنیدم گردو خاک کردی[لبخند]

عمه

سلام.شهادت امام موسی کاظم علیه السلام راتسلیت میگم التماس دعا

احسان

اوهوم.من برم بخوابم چون صبح باید پاشم جزوه بخورم.من هرروز میومدم سر میزدم ببینم کی میای.مواظب خودت باش.به اعصابتم مسلط باش.[گل]

زهرا

همون ادمایی که خودتم تو پستات میگفتی دربارت حرف زدن که الین نمیذاره شوهرش بچشو ببینه.و تورو این وسط خراب کردن.البته این حرفا هست.راستش خود من تا وبتو خوندم یه همچین احساسی پیدا کردم خیلی ناراحت شدم اینکه این قضیه جز شروط عقدت بوده.یه جوریم شد الین جون.ببخش که اینطوری میگم.خوب خودتم میگی از پس خودش برنمیاد خوب باید با فکرو منطق جوری ازدوا میکرد که زندگیش جمع بشه اما نه بدون بچش.باید یه زندگی 3نفره تشکیل میداد نه 2نفره.این به نظر من اصل بود که رعایت نکرد واقعا قبول نداری؟؟؟

زهرا

اون قسمتیم که میگی واسه چی طلاقش داد مطمین باش بی جهت نبوده شاید یه چیزی گفتن که کنترلشو از دست داده.اگه اون عروسشو میزد که اشکالی نداشت[تعجب]تو خودت یه جا واسه یکی کامنت گذاشته بودی که میخواست با یه مرده مطلقه ازدواج کنه و تو بارها بهش گفته بودی که با زن اولش صحبت کنه اما خودت این کارو نکردی هر چیم که دروغ بگن یه چیزایی دست ادم میاد مگه نه؟؟

زهرا

من مانور نمیدم عزیزم من مدتهاس خوانندتم اما اصلا هیچی نمیگفتم تا وقتی خودت خواستی از خاموشی دربیاییم.اینجوری ادما نمیتونن منظورشونو برسونن.من میگم این ادم وقتی بچه کوچولو خودشو پیچوند معلوم بود مشکل داره همین.احرف من همینه.که اینم همون نداشتن درایته ک خودت میگی.لبته اکثر ما دقت نمیکنیم وقتی کار از کار گذشت تازه چشممون وا میشه.

احسان

چه خبره اینجا؟

خانوم دات

منظور احسان گفت و گوگی ماظره ایه شما و زهرا بود که همگی شاهدش بودیم[چشمک]

خانوم دات

نه خصوصیمو عمومی نکن خصوصی جواب بده ممنونم