عروسی 3

همون طور که گفتم، صبح بعد از شب دعوا، بعد از عذر خواهی و پادرمیانی پ.ش رفتیم تا کارت های اقوام درجه رو بدیمخیال باطل. درست یک هفته قبل از عروسی. به زنه نمی خواستیم بدیم. قزی اینا هم خونه نبودنزبان. به دختر قزی اس دادم براتون کارت آوردم نبودین. گفت می خوای تولد بگیری؟ گفتم نه کارت عروسیمه. گفت جدی؟ چرا زودتر نگفتی من سر کارم نمیتونم بیام. شغلش شیفتیه. گفتم خوب جابه جا کن(تا اون زمان با دختر قزی خوب بودم. اما غافل ازینکه اونم مثل مامانشه). چند تا اس دادیم و بهونه آورد. منم گفت باشه هر طور خودت میدونی. اتفاقا حامی گفت اینا نمی خوان بیان. زنه نمیذاره بیان. این قزی و دخترش رو یادتون باشه تا بگم چی کارا کردن. گفتم نه حتما نمیتونه جابه جا کنه وگرنه میومد. حامی هم چیزی نگفت. تا بحث و دعوا درست نشه.

شبش عزیزم (مامانه مامانم) به مامان زنگ زد و گفت واسه زنه کارت بردین؟ مامان گفت نه. عزیز گفت بگو الین و حامی ببرن. مامانم آدم ساده و با گذشتیه . گفت من حرفی ندارم، اما نه تنها بابای الین مخالفه بلکه جیگر و نفس هم شدیدا مخالفنقهر. عزیز هم شاکی میشه که شر میشه و حتما دعوتش کنید و ازین حرفا. مامان هم گفت شر از قبل درست شده و آبروی ما هم رفته منم دیگه نمیتونم به خاطر خواهرم با خونوادم بحث کنم. این زنه جایی واسه دفاع نذاشته. ما دعوتش نمیکنیممشغول تلفن. عزیزم گفت پس ما هم نمیتونیم بیایم(می خواست کاری کنه حتما دعوتش کنیم) مامانم گفت هرکی اومد بالای سر. هر کی هم نیومد هر جا هست خوش باشه.

حالا 3 ماه قبل عروسی پ.ش اومده بود پیش بابا و از بابا پرسیده بود می خواهیم با زنه و خونوادش چی کار کنیم؟ آخه تهدید میکرد من عروسی الین و حامی رو به آتیش میکشم و آبرو ریزی میکنم و ازین حرف ها. ازونجا که زنه خواهر مامانم میشد بابام نمیتونست بگه دعوتش نمیکنیمکلافه. گفت باید با منطق و مدیریت پیش بریم نظر شما چیه؟ بابام می خواست توپ رو بندازه تو زمین پ.ش تا اون بگه دعوت نکنید. اما پ.ش هم میترسید بی احترامی به ما بشه گفت من نمیدونم هر چی خودتون میدونین. و قضیه بازم بدون این که حل بشه و به جواب برسه، بایگانی شد.

بعد از ظهر همون روز، درست تو زمانی که اوج شلوغی و حساب کتاب حامی ایناست و اصلا اون زمان نمیزنگید دیدم زنگ زده و شاکیه که چرا شما می خواین اونارو دعوت کنین؟ گفتم کی گفته. گفت باباتتعجب. گفتم نه بابا اینجوری نگفته. آها بعد گفت اگه زنه بیاد و حرفی بزنه(آخه هر بار حامی رو میدید بهش حرف میزد) من میذارم میرم عروسیعصبانی. منم کم نیاوردم و گفتم کار خوبی میکنی لااقل من تکلیف خودم رو میدونم. ضمنا گفتم تو می خوای بری دیگران رو بهونه نکن مرد و مردونه بگو می خوام برم. باز حامی پشیمون شد و به معذرت خواهی افتاد و گفت من دارم خونه آماده میکنم واسه تو و تا عصر سر کارم. بعد میرم به کارگری و تمیز کاری تا تو کنارم باشیو و ازین حرف ها... باز من گذشت کردمکلافه.

اما کوتاه نیومدم و زنگ زدم خونه پ.ش گفتم بابا جون، بابای من به شما گفته می خواهیم زنه رو دعوت کنیمعصبانی؟ گفت نه. گفتم پس چرا به حامی گفتین که حالا اومده با من دعوا میکنه و اینجوری میگه. اونم م.ش رو صدا زد و گفت تو به حامی اینجوری گفتی؟ اونم گفت منظوری نداشتم و نمی خوام زنه باشه. ارواح خاک خواهر جوون مرگش رو قسم خورد، منظوری نداشتمتعجب. بهش گفتم از شما بخواد دعوتش نکنید. البته بگم واقعا منظوری نداشته. اما کلا این خونواده حرف زدن بلد نیستن. مادرشوهر هم از بی فکریش این شر و به پا کردکلافه. منم دیگه حرفی نزدم. فقط تذکر دادم مامان جون ازین به بعد اگه می خواهید حرفی به من بزنید به خودم بگید دوست ندارم پیغام و پسغام باشه. اونم گفت باشه و کلی معذرت خواست که منظوری نداشته.

دوستان لطفا به پدرشوهر و مادرشوهرم توهین نکنید. درسته ریشه خیلی از مشکلات من، اون ها و بی فکریهاشونه. اما خوبی های زیادی هم به من کردندل شکسته و نمیتونم نمک نشناس باشم. بدیهایی هم که کردن عمدی نبوده بلکه می خواستن ابرو درست کنن زدن چشم رو کور کردنکلافه.

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
الهه

سلام ...وبلاگتون رو همشو خوندم .جالب واميدوارم شما هم به من سر بزنين خوشحالم مي كنين[گل]

الهه

تو مشكلاتي كه بين زن و شوهر پيش مياد همه ي نزديكا دوست دارن يه كمكي بكنن .ولي خوب نمي دونن چجوري و از چه راهي .[متفکر]

پرنیان

الین چقدر خون به جیگر شدی برای عروسی تو هم مثل من . بخصوص اون پست دعوا دقیقا مثل من بود [دلشکسته]

helen

هــــــــــــــــــــــنوز نخونده گفتم ی ارادتمونو نسبت به الین خلنوم نشون بدیم[ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب][ماچ][بغل][قلب]

دخترقوی

این حرفش که بد نبود.گفته میرم خب از ناراحتی از وجود اونا بوده نه تو "بهش گفتم از شما بخواد دعوتش نکنید"این جمله یعنی چی[متفکر] این شکلک ها مردونه هم دارند؟؟چون من همه جا زنونه شو دیدم[نیشخند]

armin

بیخیال عزیزم خوش باش همه ی ما ی جا ی اشتباهی میکنیم

سحر

اقا من از تریبونه بلاگ الین اعلام میکنم هی چی حرف و توهین دارید به پدر و مادر شوهر من بگید من اصلا ناراحت نمیشم اخه خانواده ی وحید مثلا فرهنگی هستن خیرسرشون[اوغ]

میفروش

سلام به روي چشم . من كه مادر شوهر پدر شوهر ندارم ( الين خانوم بايد اينو در نظر مي گرفتي كه آقايون هم مي خونند اين وبلاگ رو ) ولي خب من مادر زنم رو انقده دوست دارم . فكر نكني از ترسم هستش ! نه چون عمه ام هم هستش ، خدائيشم خيلي خوبه ، خب اگه من بخوام دوستش نداشته باشم كه بي انصافيه ، پدر خانومم هم سه سال پيش به رحمت خدا رفته ، اونم مرد بي آزاري بود و بسيار دوست داشتني ، خدا همه رفتگان رو ببخشه و بيامرزه . يه چيزي بگم الين خانوم ، از دستم ناراحت نميشي !!؟ قول ؟ باشه ميگم به نظرم اين حامي كه تو ازش نوشتي و با اين خصوصيات اخلاقي و خانوادگي از اون اون گفتي رو ميشد مديريت كرد ميشد يه جورايي راهنمايي اش كرد ، ميشد دستش رو گرفت و يه كم بهش سر و شكل داد ، البته همه اين كارا از شما به تنهايي بر نمي اومد مي بايست مي بودند دوستاني كه كمكش كنند ولي گمونم برعكس اين كه گفتم اتفاق افتاد و ناخواسته طوري راهنمايي و هدايت شدند كه منجر به اين شد كه از هم فاصله گرفتيد و اين فاصله ها بيشتر و بيشتر شد تا اينكه ..... اميدوارم همه چيز ختم به خير بشه و براتون سلامتي آرزومندم . برقرار باشيد . به اميد ديدار [گل]