بدجنسی های خاله 3

روز بعد عروسی من و سوژه رفتیم و چند تا تالار واسه جشن عقد دیدیمقلب. بعد دیگه نزدیک شهر اونا بودیم گفتم حالا که تا اینجا اومدیم بریم خونتون هم سر بزنیمدل شکسته. رفتیم زنگ زدیم دیدیم خبری نیست. سوژه گفت لابد از دیشب رفتن هنوز نیومدن و عصری میانمتفکر. ب.ش هم لابد خونه سارا اینا هست. دیگه می خواستیم سوار ماشین بشیم که سارا اومد بیرون(همسایه م.ش هستن). کل توقفمون 1 دقیقه هم نبودوقت تمام. و اصرار که بیاد خونمون. سوژه پرسید ب.ش هست. حرفی نزد فقط گفت بفرمایید توتعجب.

ما هم رفتیم خونشون. اما کسی نیومد جلوتعجب. خونه هم به هم ریخته بود. یعنی لباس های که واسه عروسی پوشیده بودن و کفش ها همه تو حال بود و کلا به هم ریخته بود. یعنی معلوم بود مشکوکه و اتفاقی افتادهاسترسبعد یکی دو دقیقه زنه اومد مثل خروس جنگی شروع کرد به داد و بیداد با سوژهتعجب. که تو داماد مارو از راه به در کردی. تحریکش میکردی تو روی ما وایسته. از حسادتت نمی خواستی بیاد پیش ماهیپنوتیزمخیلی بد و با صدای بلنداسترس. حالا خودت زن گرفتی چسبیدی بهش. بعد مردک مارمولک اومده به سوژه میگه نامزد بازی بهت خوش میگذره خوب حال میکنیعصبانی(متوجه منظور شدید دیگهزبان). که حامی گفت نه به اندازه ای که تو نامزد بازی بهت خوش میگذشتهتعجب. و بلند شد و رفت بیرون. گفت من حال و حوصله این چرندیات رو ندارمعصبانی. منم هاج و واج نگاه اینا میکردم. از همه دنیا بی خبراسترسو زنه هم گفت ما طلاق دخترمون رو می خوایمتعجب. حالا اون زمان حدودا 5 ماه بود عقد کرده بودن.

گفتم خوب بیا بشین ببینیم چی شدهسوال. اما رفت و توجهی نکرد گفت پاشو بیا. گفتم خوب حالا ب.ش کجاست؟ گفتن نمیدونیم دیشب رفته معلوم هم نیست کجاستتعجب خلاصه اومدیم بیرون من هیچی نپرسیدم. اما سوژه خیلی استرس داشتاسترس. کلا استرس میگیره معلومه. دیگه حرف های عادی زدم و خودم رو بی خیال نشون دادماوه. اونم هی به داداشش میزنگید اما خبری نبود. گوشیش خاموش بود. آها اون زمان سوژه با ب.ش1 قهر بود. ب.ش مجرده. نه شوهر جاری.

 به مامان باباشم زنگید و گفت که باز ب.ش با خونواده زنش به تیپ و تاپ هم!! منم هاج و واجتعجب. گفتم مگه قبلا هم این طوری بوده؟ اونم حرفی نزد. اما مثل مرغ سرکنده بود. حتی مامان بابام هم فهمیده بودن. این یه طوریش شدهمنتظر. عصرش داشتیم میرفتیم دست بوسی مادربزرگم که دیدم زنه زنگ زده به گوشی سوژه و چنان جیغ و دادی میکنه که نگواسترس. که تو زندگی دختر و دامادم رو ریختی به همکلافه. ازت شکایت میکنم و خیلی حرف های دیگه که یادم نیست. ازون طرفم میزنگید به مامانم که دخترت و دامادت خودشون دارن خوش میگذرونن و زندگی دختر من رو به هم زدن و این حرف ها. حالا ما به مامان هیچی نگفتیم. یعنی سوژه گفت نگو. منم نگفتمساکت.

مامان زنگ زد چی شده شما چی کار کردینتعجب؟ گفتم هیچی مامان این داره چرت میگه. به مامانم می گفت باید بیای اینجا تکلیف من رو روشن کنی. مامانم گفت خوب چی شده؟ به من بگو. اونم فقط به من و سوژه فحش میدادزبان. حالا شما حساب کنید ما از جریان خبر نداشتیم. اینکه بینشون چی گذشتهتعجبدیگه ببینید تو چه حیرانی بودیم ماکلافه. سوژه هم حرفی نمیزد!!! گفتم دیگه جوابشون رو نده.

رفتیم خونه مادربزرگم و برگشتیم. با ترس و لرز و استرساسترس. یعنی من از صبح روز عقدم استرس داشتم تا خود عروسیم. بعدشم که وارد مرحله جدید جنگ و دعواها شدیم گریه. اومدیم خونه ما. مامان بابام میپرسیدن چی شدهسوال؟ من قضیه خونه زنه رو تعریف کردم و گفتم که از ب.ش خبری نیست و گویا دعواشون شدهاسترستا اینکه رفتیم خونه م.ش. نگو تو این فاصله م.ش این ها هم اومده بودن خونه. و ب.ش می خواسته بره بیرون تا سوال جواب نشهقهر. بعد برادر جاری که میبینه م.ش و پ.ش اومدن و ب.ش هم هست. میاد تو کوچه(آخه همسایه هستن) و داد و بیداد و فحش رو شروع میکنه. دیگه زنه و سارا میان بیرون و مارمولک میاد و خلاصه اوضاعی میشه که نگوتعجب

/ 7 نظر / 28 بازدید
پری

واییییی [تعجب] این خاله و خانواده اش از هزار تا دشمن غریبه بدتر بودند

عاطفه

الین جان خاله های منم کم بد نکردن البته من حالا دیگه ازشون ظاهرا گذشتم ولی قلبا نمیبخشمشون

پانته آ

الین من ازت معذرت میخوام چون توی کامنتای قبلی تورو زیر سوال بردم.با چنین رفتار زننده ای اگه شوهرت احترامتون رو نگه میداشت باید تعجب میکردیم. این خانوم زندگی 4 نفر جوون رو خراب کرده. خدا کمکش کنه

بیتا

من فک میکردم خاله ها دیگه اینجور نباشن.خدا جوابشون بده ایشالا

خواهرشوهر

خدا نصيب نكنه اینا دیگه چه موجوداتى ان چى از دست اینا کشیدى تو؟ بایدم ناراحت باشى ازشون

سحر

عجب عوضی های هستن این خالت اینا ها بخدا از اولش خالت اینا زندگیت رو بهم ریختن نه سوژه ی بدبخت!مثله من که از اولش مقصر امیری بود[عصبانی]

sh

[ناراحت]