اختلاف جاری و برادرشوهر2

خلاصه این ها ول کن نبودن و دوباره یه ماجرای دیگه درست می کنن که  الان یادم نیست. اما مثلا پاشون رو می کنن تو یه کفش که بهتون دختر نمیدیممنتظر. آها قبلش این طوری بود که به نیما گفتن بیاین عقد کنین اما م.ش و پ.ش که بعد از اون قضیه قبلی دل چرکین بودن نمی خواستن گویا عقد بشه یا هرچی نمیدونمسوال.خلاصه گفتن صبر کنین. سر اینم ماجرا درست میشه گویاکلافه. دیگه اونا هم پیش دستی قایم کردن که ما دختر بهتون نمیدیم و نیما رو محبور میکنن تا پدر و مادرش رو بفرسته واسه عذرخواهیتعجب. اون بیچاره ها هم میان و دیگه عقد میکنن. اختلافات و درگیری ها بیشتر بوده الان زیاد یادم نیست اما حالا ازین جا به بعد رو داشته باشیداوه.

یه روز همشون یعنی خونواده سوژه و سارا و چندتا از مهمون های برادرشوهر مجردهزبان(می خوام سر به تنش نباشه به خاطر برخوردی که با خونوادم داشتعصبانی) رفته بودن ویلای سوژه یه جای کوهستانی و خوش آب و هواقلب. حالا مهمون های برادرشوهر کی بودن؟ یکی از دوستاش(مثلا حمید) با خانومش و چندتا دختر دیگهتعجب که میگفتن دوست زنه حمیدن!!! ما هم باور میکنیم دوست زنه حمید بودنمتفکر. بی حجاب هم بودن گویا. یعنی روسری سرشون نبوده. (باتوجه به اخلاقیات و مثلا مومن بودن م.ش و پ.ش این مهمون ها باید ننگ به حساب میومدن. اونم مهمون پسرشون بودنتعجب) اینا میشینن به قلیون کشیدن و . . . خوردن و میرن گردش و تفریح. ازون جا که سارا گزارش لحطه به لحظه میداده ننه باباش هم در جریان همه چیز بودنمنتظر.

تا اینکه بهش زنگ میزنن گویا سارا داشته ظرف میشسته و نیما تلفنش رو جواب داده. م.ش قسم میخورده مهمون ها نبودن و رفته بودن گردش و می گفت خودمون بودیم 5 نفر. یعنی سارا، نیما، سوژه و م.ش و پ.ش. میگفت چای خورده بودیم سارا اصرار کرد من آب میکشم ظرف هارو شما بشنید. دیگه نیما جواب میده و میگه سارا داره ظرف میشوره!!!

آقا زنه این رو میشنوه شروع می کنه به داد و بیداد و فحش دادنتعجب که برادرت دوست دختراش آورده و دختر من رو بردی کلفتی کنه و پدرت غیرت نداره و پسرش جلوش دختر میاره تعجب کلی فحش و داد و بیداد!! نیما هم گویا جواب نمیده اما با سارا دعوا میگیره که تو چرا فضولی کردی و همه چیز رو مخابره کردی عصبانیو با سارا قهر می کنه و دیگه تحویلش نمیگرهقهر سارا هم کاری میکنه اون بی خیال نمیشه. سارا چند ساعتی سکوت میکنه اما میبینه درست نمیشه. داد و بیداد میکنه و دوباره دعوا میشهکلافه. گویا سوژه میره پیشش و باهاش حرف میزنه و میگه نگران نباش و من درست میکنم و بهش گوش زد میکنه نباید همه چیز رو مخابره میکردیمشغول تلفن

اما بازم نیما مسخره بازی درمیاره و قهر میکنه و ول نمیکنه. ننه باباش هم کاری نمیکنن جهت آشتی دادنشونتعجب اما به گفته خود سارا سوژه تلاش کرده بوده تا مشکل حل بشهقلب. خود سوژه هم میگفته میدیدم اینا هم دیگه رو دوست دارن نمی خواستم بینشون خراب شهقلب اما خوب دیگه وساطتت سوژه هم در جهت رفع مشکل جواب نداده و دیگه سارا زنگ میزنه به ننه باباش و میگه جریان ازین قرارهاسترس. اونا هم راه میفتن برن اونجا. از خونه اون ها تا ویلا. حدودا 2 ساعتی راه بوده. در این بین دعوا بالا میگیره چون برادرشوهر ول کن ماجرا نبودهزبان. همچنان قهر کرده بوده(کلا کارش همین بوده فقط قهر کردن بلد بودهزبان) دیگه سارا دوباره زنگ میزنه و گریه و زاری و داد و بیداد که بیاید دنبالم و چرا نیومدیدمنتظر.

دیگه دم دمای اذان بوده که ننه باباش میرسنآخ. سوژه میگه رفتم سارا رو بغل کردم سرش رو بوسیدم گفتم زنگ بزن مادر پدرت نیان شر میشه کار خراب میشهاسترس من خودم گوش نیمارو میکشم و گویا سارا آروم میشه اما دیگه دیر شده بوده و زنه و مارمولک و پسرشون میرسنتعجب. چه جور جلو خونه ما داد و بیدا کرده بوده یادتونه دیگهاسترس. بدتر اون رو اونجام میداده و داد و بیداد میکنه و به زمین و زمان فحش میدهتعجب. به نیما میگه تو بی عرضه ای!! زنت رو کردی کلفت مادرت و دوست دخترای خراب داداشت!! حالا نگو اونا هم میرسن و از اینکه خراب خطاب شدن شاکی میشن و جواب میدن و درگیری بدتر میشهاسترس. و بد آبرو ریزی ای میشه. تازه این وسط مادرشوهر هم میفته وسط و ول کن ماجرا نبوده. کلا همین طوریه اگه شروع کنه ول کن نیستا. یعنی نفس داره نیم ساعت حرف بزنه و نال و نفرین کنه و داد و بیدا کنهکلافه.

باور کنین اغراق نیست دیدم میگم. آها به سوژه بدبخت هم کلی حرف بار کردنگریه. که تو از حسادت زندگی داداشت رو خراب کردی و ازین حرفا!! بیچاره. وفتی برام تعریف می کرد واقعا بغض داشتسبز. اون زمان میگفت خداروشکر میکنم تو کنارمیدل شکسته. من ازین حرف ها زیاد شنیدم اما الان با وجود تو کسی جرات نداره ازین حرف ها بهم بزنهدل شکسته. اما چه فایده بازم گند زدگریه.

خلاصه غوغایی میشه و بد آبروریزی ای میشهاسترستا اینکه قلب مارمولک میگیره و محبور میشن ببرنش دکترزبان. اما نیما نمیره. گویا مادرش نمیذاره. نمیدونم بازممتفکر سوژه میره و پ.ش و سارا و زنه و خود مارمولک مریضزبانخلاصه میبرنش بیمارستان و کمی بهتر میشه و سوژه برشون میگردونه شهرشون. و تو راه هم انگار کلی حرف بار سوژه بدبخت می کنن اما اون بیچاره فقط میشنوه و دم نمیزنهسبز و سارا هم نمیگه این بدبخت کلی کمک کرده و نیما به خاطر حرف تو ننه ی عزیز قهر کرده بوده و محل نمیدادهکلافه. البته درسته کار زنه اشتباه بوده اما خوب به نظر من نباید نیما هم با سارا اونطوری برخورد میکرد. سارا یه بچه 15 ساله بیشتر نبوده. خلاصه نیما دیگه کلا قهر میکنه و جواب تلفن های سارا هم نمیده و میگه من دیگه نمیرم خونه و اینا و ازین حرف ها. این تا اون شب. اون زمان حدودا یکی دوماه عقد کرده بودنمنتظر.

/ 8 نظر / 10 بازدید
انا

ولی در و تخته هم خوب با هم جور شده بودن . شماوهمسرت این وسط قربانی شدین[دلشکسته]

انا

امشب ادامشو بازم مینویسی؟

me

الین فکر کنم اگه این ادما نبودن تو و سوژه زندگی خوبی داشتین[نگران] البته ما که از حکمت خدا خبر نداریم.... دلم تو این پسته خواست که زندگیتون درست شه ،اخه احساس میکنم حامی هم خیلی وسط اینا گیر کرده و داغونه ها‎:|‎

باران

راسته میگن با فامیل فامیل نشو کارت در میاد من که اینجوری شدم

ana

الین جون خیلی .قتها میام میخونمت! به نظرم سوژه ادم منطقیی میاد تو نباید به خاطر کارهای زنه(که با عرض پوزش،به نظر دیوانه هم میان) زندگی خودتو خراب میکردی!باید با شوهرت مدارا میکردی و زندگیتو میساختی تا حالشون گرفته بشه!

سروناز

الین جون میگما دلم واسه سوژه سوخت.گاهی وقتا دلتنگش نمیشی یا یه چیز تو این مایه ها؟اخه از شکلاکایی که تو نوشته هات واسه حامی گذاشته بودی این حس بهم دست داد.انگار تو خونوادش از همه فهمیده تره

سحر

مثله وحید که دائم قهر میکرد[اوغ]فکر کنم خالت مثله مامانه وحید خیلی دریده و بی شرفه[عصبانی]

خواهرشوهر

چطور دختر کم سن و سالشونو شوهر دادن؟؟؟ خب معلومه طرف بچه بازى در میاره