امروز دومین سالگرد عقدمونهدل شکسته. درست تو همین لحظه دو سال پیش ما تو محضر بودیم و منتظر جاری شدن خطبه عشق بودیم. چقدر استرس داشتم. چقدر دلهره داشتم. بابام و داداشام هم همین طور بودنسوال.


خطبه که خونده شد حامی بهم نزدیکتر شد و خودش رو چسبوند به من تا عکس بگیریمخجالت. پدر شوهرم اومد جلو روبوسی کنه اما خجالت میکشیدم و خودم رو عقب کشیدم اونم خندیدزبان. حامی دستم رو گرفته بود. اشک نمیذاره بنویسم. چقدر اون روز خوشحال بود. تو یه عالم دیگه بود. دستش رو ول نمیکرد از دستم. خودش رو به من نزدیک می کرد. دید سختمه کمی فاصله گرفتخجالت.

رفتیم سوار ماشین شدیم. خنده از لبش نمیفتاددل شکسته. تو ماشینم دستم رو گرفت. داغ شده بودم. استرس و هیجان و دلهره باعث شده بود تپش قلب بگیرماسترس. تپش قلبم رو تو گردنم حس میکردماوه. بعدش رفتیم آتلیه. من آدم با حجابی نیستم اما راستش سختم بود جلوی حامی مانتوم رو در بیارم و روسریم رو بردارم. نیست اولین بار بود و تنها بودیم. به جز خانوم عکاس کسی نبود روم نمیشد. خانومه گفت مگه عقد نکردین؟ حامی گفت چرا خانوم.چشمک

خانومه گفت عیب نداره یه کم صبر می کنیم. حامی یه کم باهام حرف زد و یخم باز شد. بعدم گفت وای چه موهای خوشگلی داریلبخند. آرایشگر فقط موهام رو سشوآر کرده بود. خودم خواسته بودم و چندتا سنجاق زد. نمیتونستم ژست های عکاس رو خوب اجرا کنم. چون همه اش بوس و بغلی بود منم خودم رو میکشیدم کنارخجالت. بعدم گفت عیب نداره مدل های اسپرت تر میگیریمنیشخند. یه دونه آخری رو گفت هم دیگه رو بغل کنین. دیگه مجبور بودم اما به خدا نفسم گرفته بودتعجب. حامی راحت و آسوده بود ها. اصلا ذوق کرده بود. خلاصه واسه اولین بار بغلم کرد اونم در حضور خانم عکاس. درست روبروی هم بودیم نمیتونستم کامل بهش بچسبم یه فاصله ای بینمون بود نگاهم افتاد تو نگاهش برام بوس فرستاد. نه اینکه بوس کنه. حالتش رو نشونم دادماچ. خنده ام گرفته بود. اون عکسمون من شبیه مجسمه افتادم. چشمام گرد شده استقهقهه.

بعدم رفتیم بستنی خوردیم و خونه اش رو به من نشون داد. چقدر اون روز خوب بود با همه استرسی که داشتم. بعد رفتیم خونه پدرشوهر. با حامی رفتیم تو باغشون. برام انار و خرمالو چید از درختگریه گفت اگه دوست نداری نخور. گفتم نه من عاشق خرمالو هستم. گفت پس من چیشیطان. بازم خندیدم. بعد شام و مراسم اومدیم خونه ما.

رفتم حمام و دوش گرفتم و اومدم موهام رو خشک کردم. حامی هم قبلش دوش گرفته بود. بعد اینکه لباس پوشیدم اومد تو اتاقم. با تعارف مامان. کنارم نشست و موهام رو نوازش کردقلب. بعدم کم کم چراغ هارو خاموش کردیم تا بخوابیم البته ما نخوابیدیمخمیازه. چراغ خواب رو روشن کردم. و رو تختم لم دادیم و حرف زدیم من خودم رو کنار میکشیدم. اونم دید معذبم خودش رو میکشید کنارخجالت. خیلی بوسم میکرد اما من نه(همه بوس هاشو اون شب خرج کرد) تا اینکه منم یه دونه بوسش کردمماچ. بعدم خندید و گفت چه عجب بوسم کردیاز خود راضی. دوباره بوسم کرد و گفت خسته ای آرهخمیازه؟ گفتم نه. گفت باشه بگیر بخوابنیشخند. رفت پایین تختم دراز کشید. منم رو تختم خوابیدم. البته تا صبح هردومون بیدار بودیم. گرگ و میش بود من سردم شده بود. دیدم بیداره گفتم سردته؟ دستش رو به حالتی که می خواد مثلا بغلم کنه کرد و گفت اینجوری سردمه(یعنی بیا بغلم)بازنده. رفتم پیشش دراز کشیدم. گفتم جات عوض شده خوابت نمیبره یه ضرب المثل شمالی گفت که ترجمه اش اینه" خسته بالش نمیخواد گرسنه خورش" خندیدم. بغلم کرد و خوابیدیم. یه خواب خوشمزهخوشمزه. اما خوشی ها تقریبا تا ظهر روز بعد بود. البته تقصیر حامی نبود.گریه