دوستای خوبم نمیدونم واسه شما معجزه چه جوری معنی پیدا می کنه. اما معجزه واسه من خیلی ساده است و زیاد تو زندگیم رخ میده. چون من معتقدم هر چیزی نشونه ای از خدا و همون معجزه است. دیدن یه رز سرخ از پشت شیشه یه گالری گل فروشی واسه من یه معجزه است یا وزیده شدن یه نسیم خنک وقتی از گرما کلافه شدمقلب. و خیلی چیزهای ساده دیگه مثل این که خیلی ها ساده ازش میگذرنمشغول تلفن......


یه شب درس می خوندم خیلی حالم خراب بود شدید. روز بعدشم امتحان داشتم. اونقدر اشک میریختم که کدنویسی هارو نمیدیدم. انگار هیچی تو سرم نمیرفت و حتی اون چیزهایی رو هم که خونده بودم یادم نمیومد. انگار کتابم از مریخ اومده باشهکلافه استرس امتحان و ناراحتی واقعا داشت خوردم میکردگریه در همین حین دیدم برام اس ام اس اومد. حدودا 3 و نیم صبح بودتعجب این اتفاق کم میوفته. من کلا نه زنگ خورم زیاده نه اس ام اس زیاد دارم.

یکی از دوستام بود. سمانه. خیلی دوستش دارم. خیلی بامعرفته. دیدم اس ام اسی داده مبنی بر وجود خدا. اینکه خدا تو عطر نون تازه است و ...... زیاد بود اما جمله آخرش این بود خدا تو قطره های اشکی هم هست که از چشمات جاری میشهبغل

دیگه تو حال خودم نبودم انگار تو آسمون ها بودم،فرشته کنار خدای خودم به خدا اغراق نمیکنم. آروم شدم. جون گرفتم. به سمانه اس ام اس دادم گفتم: سمانه خوب نبودم. فردا هم امتحان دارم. اما خدا معجره اش، وجودش و لطف بیکرانش رو توسط تو به من نشون دادفرشته. گفتم سمانه خوشحال باش، خدا تو رو واسطه ارتباطش با من کرده خوشا به سعادتت تو رابط خدا شدیقلبفرشته. این دوستم از لحاظ تیپ خیلی فشنه من پیشش محجبه حساب میام. اما نمازش اول وقته. تو انسانیت نظیر نداره یعنی هفتاد پشت غریبه کاری ازش بخواد بتونه انجام بده، دریغ نمیکنه. من عاشقش هستمبغل

صبح جمعه موقع اذان یه معجزه دیگه برام اتفاق افتاد. گفتم که بابا اینا اومده بودن پیشم و حامی بی من اومد شمال. با اینکه میدونست میترسم شب تنها بمونم. بابا اومد تهران تا نبود حامی و تنهایی من رو صورت جلسه بگیره واسه پروندهکلافه.

ساعت 3 زنگ زدیم 110. بعد از 110 بار زنگ زدن ساعت 5 مامور اومدتعجب. موندم تو کف سرعت عمل. بابا ساعت 3 و ربع رفت دم در. من دیدم یه ربع گذشت و مامورا نیومدن رفتم پایین. وجدانم نمیذاشت بابا واسه من تو کوچه سر پا وایسته و من تو خونه راحت و آسوده دراز بکشممشغول تلفن. بابا گفت برو بالا من می ایستم. گفتم نه هوا خوبه میمونم. هوا واقعا عالی بود. من و بابا قدم میزدیم و حرف و می زدیم.

یه ساعت گذشت بابا گفت برو بالا. من ناراحتم تو اینجا ایستادی. کمرت درد میگیره. انصافا هم درد گرفته بودوقت تمام. اومدم دراز کشیدم تو هال کنار مامان. تی وی هم روشن بود. منم بلاگ گردی می کردم از لینک های تو وبلاگ ها همین جور واسه خودم وبلاگ ها رو وا میکردم( با موبایل). یه وبلاگی رو وا کردم و جملاتش رو می خوندم. ازین هایی که جملات آموزنده و اینا می نویسنتشویق. یکی در میون می خوندم.

چند تا رو رد کردم اومدم پایین یه هو فونت متفاوت یه پست نظرم رو جلب کرد صفحه رو بزرگ کردم دیدم سوره قدره. حالا چطورتعجب؟ درست همون لحظه که زوم کردم و نگاهم به متن افتاد از تی وی هم درست سوره قدر تلاوت شد. یعنی انگار من ترتیل رو روشن کردم و هماهنگ با اون می خواستم قرآن بخونمتعجبفرشته. مو به تنم راست شد. یخ شدم. گفتم خدایا ممنونم ازت. من به حضورت ایمان دارم. منو ببخش واسه گناهام. خدایا من لایق این همه لطف تو نیستمبغل.

راستش اون لحظه نا امید بودم گفتم لابد مامورا نمیانخیال باطل. اما در همون حین دیدم بابا زنگ زده میگه مامورا اومدن بیا پایینلبخند. و مامورا بعد اینکه مو رو از ماست کشیدن تا مبادا کلمه ای دروغ نوشته بشه. صورت جلسه رو نوشتن  دادن دستم.

البته این معجزه یه مفهوم دیگه هم داشت. یعنی من این طور فکر میکنم. خدا می خواست شب های قدر رو یاد من بیاره. مطمئنمفرشته. شایدم نظری که کرده بودم ونتونستم ادا کنم. اما میدونم این حتما یه نشونه است از جانب خدا می خواد یه چیزهایی رو به من بفهمونه. می خواد بیشتر بهش فکر کنم. خدایا من عاشقتم خدایا من رو لایق این همه لطفت بکنبغلقلبقلبقلب

من معجزه های دیگه هم برام رخ داده شاید نوشتمشونمتفکر