سلام دوستای مهربونم خوبین؟ امروز صبح زیاد خوب نبودم. تو دامنه پایین حالت سینوسی بودم. اما ایمیل دختر قوی رو خوندم و بهش ایمیل زدم کمی آروم شدم. بعدم با یکی از خانوم های وبلاگ بیتا جون تلفنی حرف زدم. خیلی صدای آرامش بخشی داشت. خیلی زیاد. با حرف زدن با ایشون آروم شدم. همین که حرف هام رو زدم تخلیه شدم.

من چون خاله های بدجنسی داشتم و از بچگی همیشه اذیتم میکردن(یکیشون خیلی مهربونه) هیچوقت دوست نداشتم خواهر داشته باشم که بچه ام رو اذیت کنهمتفکر این فکر رو وقتی کلاس سوم دبستان بودم میکردم.(بچه اینقدر آینده نگر دیده بودینمتفکر؟) اون زمان مامان داداش جیگرم رو باردار بود. اما امروز که با بیتا جون حرف زدم خیلی آروم شدم. دیدم چقدر داشتن یه خواهر خوب که هم زبونت باشه نعمته. من دوستای خوب تو دنیای واقعی زیاد دارم. اما نمیتونم از زندگیم براشون بگم و درد ودل کنم. از خدا شادی و سلامتی بیتا جون و همه ی شما مهربون ها رو می خوام. راستی سارا خاتون نیستی یه مدتیه؟ خیر باشه ان شاالله.

ضمنا سمانه جون نینی نو رسیده که هنوز نرسیده مبارک. من همیشه از خبر بارداری دیگران به وجد میام. خیلی زیاد. حس می کنم حضور خدا برام تداعی میشه. منم نینی می خوام. یه کسی که مال خودم باشه. بغل خدایا به همه اونایی که نینی می خوان. یه چندتا نینی سالم و تپل و مپل بدهقلب. خوب چیه مگه. من اون موقع ها به حامی می گفتم زن دیوید بکهام 5 تا بچه داره. اونم میگفت نه بابا یکی رو خودش به دنیا آورده، بقیه رو از کسی گرفته. منم میگفتم چون خودت نمیتونی نینی بیاری حسودیت میشهنیشخند؟ منم میگفتم من 6 تا بچه میارم تا چشمت درآد. اونم میگفت ببینیم و تعریف کنیمزبان

اما حالا چی؟ میگه بچه نمی خوام ازتگریه حالا منم الان بچه نمی خواستم ها. اما این اونقدر گفت من بچه نمی خوام من بچه خواستنم اومد. کلا من اینججوری ام. اگه گیر بدن یه کارو نکن. باید بکنم اون کارو.کلافه با این جور آدمی طرف هستیدآخ.