سلام دوستان من شمالم. 5شنبه با حامی اومدیم. من اومدم خونه خودمون اون رفت خونه خودشون. 5شنبه ناهار از بیرون گرفت و گفت نمی خواد غذا درست کنی. البته درست هم نکرده بودم. اما بعدش شروع کرد به چرند گفتن. البته تو کامنت ها گفتم. اینکه نمی خوامت و فحش دادی به خانوادم و ازین حرف ها. گفتم تو از روز اول شروع کردی به بابات هم گفتم. اونم گفت منم به بابات گفتم نمی خوامت(نگفته). گفتم باشه مشکلی نیست من تا حالا بهت احترام گذاشتم و شکایت نکردم اما حالا که خودت خواستی و پام رو به دادگاه باز کردی دیگه منم صبر نمی کنم. گفت از من چیزی بهت نمیماسه. باید خشک و خالی بری. گفتم دیگه بقیه اش به قاضی مربوطه. گفت تو زندگیمون  رو خراب کردی!!! گفتم تو از ماه عسل شروع کردی. و دیگه حرفی نزد. طبق معمول جوابی نداشت. تو مسیر هم حرفی نزدیم. البته همیشه همین طور بوده از روز اول ازدواجمون!!!!!


مامان از یکی شنیده فلانی دعا نویس و کارش درست کردن میونه خراب زن و شوهر هاست. من به واسطه ی رشته ای که توش درس می خونم شدیدا واسه هر چیزی دلیل و استدلال می خوام. البته خیلی ها بهم میگن زندگی فقط چیزهایی نیست که تو دانشگاه یادتون میدن. این حرف رو خیلی ها به من گفتن از جمله وکیل و مشاور. یعنی رشته تحصیلیم تو رفتارم تاثیر گذاشته. طوری که همه متوجه میشن.

اما واسه دل مامان رفتم. آخه خیلی امیدوار بود. البته چیز خاصی یا بدی نبود. گفت 20 تا آیه قرآن هست که واسه مهر و محبت هست این رو همیشه با خودت داشته باش. تا شوهرت بهت علاقه مند بشه و تحمل 1 ساعت دوریت رو هم نداشته باشه. این حرف رو زد خنده ام گرفت. همون لحظه پیر مرده نگاهم کرد و گفت باید ایمان داشته باشی وگرنه جواب نمیدهو گفتم وقتی آِیه قرآن هست حتما ایمان دارم. ازین که گفتی 1ساعت هم نتونه دور باشه خنده ام گرفت. گفت این رو حضرت محمد به حضرت خدیجه گفته. توکل به خدا. اگه خدا بخواد درست میشه. الهی آمین.