از قبل قرار بود واسه انجام پروژه یکی از درس هام بیام شمال و با یکی از بستگان انجامش بدم. قرار بود هفته ی پیش بیام که نذاشت نه با دعوا و دادو بیداد مثلا با حرف های عاشقونه(خودتون تصور کنین عاشقونه هاش چطوری میتونه باشه)


خلاصه گفتم شنبه میرم. نا گفته نماند دوشنبه و سه شنبه هفته ی پیش هم دعوای شدیدی داشتیم البته ما کلا همه ی دعواهامون شدید خفیف نداریم. چون اون میدونه من نسبت به خانوادم حساسم فوری به اونا حرف می زنه و اراجیف میگه(به معنی واقعی کلمه اراجیف میگه) منم که دیگه اصلا و اصلا کنترل و اختیار اعصابم رو ندارم دادو فریادی می کنم که نگو و منم متقابلا به خانوادش توهین می کنم و البته نفرین هم می کنم(فکر می کنم حقمه این تنها کاریه که میتونم بکنم) حالا علت دعوا من همیشه با سواری میرم. البته از وقتی که آقا قهر کرده که میگم جریانشو. اما چون کمر درد دارم 4 ساعت یه سره تو ماشین نشتن برام سخته داداشم گفت با این اتوبوس های VIP بیا. و چون تا حالا ازون مسیر نرفته بودم و کلا تا حالا با اتوبوس هم نرفته بودند قرار شد داداش کوچیکم بیاد دنبالم که تنها نباشم. منم همین رو به خدا مثل بچه آدم و با آرامش بهش گفتم شروع کرد به داداو بیداد مگه من نگفتم رفت و آمد نمی خوام باشه کسی نیاد و چقدر شما پرویین و ازین حرفا بعدشم طوفانی شروع شد که نگو و نپرس، دادو بیداد و جیغ و فریادی که اگه همسایه هامون بودن دیگه واقعا به عقلمون شک می کردند. البته اگر عقلی داشته باشیم!!!!! البته کم پیش نیامده در حضور اونها دعوامون بشه اونم ناجور. بعدم همسر رفت واسه خودش بیرون منم زنگیدم به ماما اینا که بیان دنبالم فکر می کردم تا صبح نیاد. اما 9 شب اومد. فکر میکرد من رفتم چون روزه روزش 10 زودتر نمیومد حالا که شب تار بود...... اما  من WC بودم اونم فرصت رو غنیمت شمرد و رفت احتمالا از 6 که رفت تا 10 که اومد پیش اون داداشش بوده تا با نقشه های مسخره اش گند برنه به زندگی خودش. مامان اینا هم 12 رسیدن اما گفتم حالا که اومده من نرم نصفه شبی . گفتم صبح قبل رفتن منو ببر ترمینال . جوابی نداد. صبح امروز گفتم واستا آماده شم بیام که گفت تاکسی بگیر برو. به ماما اینا گفتم بیان خونه پیشم. حدود 10 صبح بهش اس دادم برم یا میای منو میبری. گفت تو 11 شب رفتی حالا هم برو . بعدم گفت میترسی تمکین بگیرم نمیری. میترسی به حقت نرسی. منظورش مهریه است گفتم در  هر شرایطی مهریه حقمه. گفت هر چی داشتم زدم به نام داداشم. گفت م خوش به حالت. البته می ترسه برم پزشکی قانونی. نمیدونم بعد هر دعوا چطور کل بدنم کبود میشه طوری که ادم میبینه وحشت می کنه!!!!! به هر حال گفتم تو خودت میدونی با چه دختری و جه خانواده ای وصلت کردی. یه کم از همین اس ها دادیم و آخرش که دید دارم میرم واقعا یه کم نرم شد اما دیگه نرمیش برام فایده ای نداشت. آخرشم گفتم فکراتو بکن اگه خواستی زندگی کنی بگو برگردم اگه نه هم که هیییچ. گفتم بیشتر ازین شخم نزن به زندگیت و ابروت. دیگه همین. اما فردا قراره برم پزشکی قانونی. اما فعلا نمی خوام اقدامی کنم. می خوام فقط مدرکی داشته باشم. نمی خوام آبروش بره نمی خوام بی اعتماد تر بشه به همه ی دنیا. اما حیف که نمیفهمه. نمیفهمه می خوام کمکش کنم به زندگی برگرده.  هر وقت بخشیدمش فکر می کنه لابد کار خوبی کرده . نمی فهمه دارم واسه زندگیم می گذرم از اشتباهش. این فکرارو خانوادش تو سرش می کنن. به جون خودم توهم نیست. یا از سادگی یا از بدجنسی همه اش رو به خودم میگن. البته با توجه به اینکه خیلی چیزهارو پنهون می کنن. احتمالا از بدجنسیشونه...................