دیگه خوابیدیم تا ظهر. من 11.5بیدار شدم. حامی هم حدود 1. رفتم حمام و یه آرایش ملیح کردم. و مرتب شدم و رفتم تو آشپزخونه و چای دم کردم و سریع بساط  ناهار رو آماده کردم. حامی پاشد اول رفت حمام گفتم ناهار نیم ساعت دیگه آماده است. گفت مشکلی نیست. گفت لباس نشسته هارو بدم بذاری تو لباس شویی. گفتم آره بده. از حمام اومد و حسابی تیپ زد با عطر و ادکلن تا دلبری کنه. منم براش چای ریختم و گفتم ناهار کم کم آماده است. گفت خودتو اذیت نکن. داشتم میز رو می چیدم رفت واسه یخچال خالی خرید کرد. ماست و دوغ و نوشابه و ازین جور چیزا. ناهار خوردیم. حامی تی وی میدید. منم می خواستم خونه رو تمیز کنم. حامی هم کمک می کرد. در حد جابه جا کردن وسایل سنگین. حرف زیادی بینمون رد و بدل نشد. بعد مدتی رفت دراز کشید. از تو هال نگاهش می کردم. اونم در همون لحظه نگام کرد.


واسه شام آبگوشت گذاشتم. و به بقیه کارها رسیدم. حدود 6 دیدم گوشی دستشه و داره اس ام اس میده. مطمئنم یکی یا هر دو برادر بی سوادش بودن. اومد نشست براش چای ریختم و کنارش نشستم. یکمی گذشت گفت شنبه رو چی کار میکنی میای؟ منظورش رو نفهمیدم. گفتم کجا؟ گفت دادگاه. سکوت کردم. گفت اگه نیای حکم جلب میگیرم. بازم حرفی نزدم. و چایم رو تموم کردم. بعد گفت 4 شنبه دانشگاه بودی یا رفته بودی دادگاه؟ گفتم دلیلی نداره دروغ بگم. دانشگاه بودم. کلی هم شاهد دارم. حرفی نزد. منم دیگه عادی به کارهام ادامه دادم. و بهش یاداوری کردم بعضی از کارهارو هم بیاد انجام بده و داد. بعد مدتی رفت پایین تلفن بزنه. گفتم این چیزهارو هم بخر. اس داد گفت فلان چیز چه مدلی باشه. زنگ زدم . چند بار اما پشت خط بودم. ضایع شده بود  اومد بالا سعی کرد عادی باشه. منم عادی بودم. بعد اس و تلفن کلا تغییر کرده بود. من میخواستم برم شکایت رو پس بگیرم حتی می خواستم به بابا هم بگم بره اونم شکایتش رو پس بگیره اما با این حرفش دوباره نفرتم زیاد شد.

شام خوردیم و دیگه حرفی از دادگاه نزد. اما استرس داشت. شب هم خوابش نمی برد. معلوم بود. شب بخیر گفتم جواب نداد. این همون حامی پست قبله . من با دو تا آدم طرف نیستم.

توضیح: نیما(برادر حامی) تو دادگستری کار میکنه. اما بی سوادتر و کار نا بلدتر  ازون آدم ندیدم. از دادگستری شهر ما پرس و جو کرد. فهمید من شکایت کردم. اون پرونده بعد این که مراحل قانونی رو طی کرد فرستاده شد تهران. اون بی سواد اونقدر نفهمیده اگه تو شهر من از جریان افتاده اومده تهران واسه بقیه مراحل. رفته به حامی گفته رد صلاحیت شده!!!! و از جریان افتاده. اینم فکر کرده من نتونستم کاری کنم. دوباره خودش رو گرفته. اما بهش یاداوری کردم دلت رو به آمار و اطلاعات غلط بعضی ها خوش نکن.