سلام دوستای خوبم. امروز نسبتا زود بیدار شدم. حدود 11 بود. میدونم مسخره اس. اما واسه من زوده. دیگه می خوام زود بیدار شم. نمی خواستم تو خونه بمونم و فکر رو خیال کنم. سعی کردم چند دقیقه ای یوگا کار کنم. قبلا نمی تونستم. اما امروز تونستم. پس لابد حالم بهتره. رفتم سالن ورزشی کنار خونه در مورد زمان و شهریه پرسیدم. جای قشنگ و تمیزی بود مسئولش هم خوشگل بود به دلم نشستزبان. دستگاه های زیادی هم داشت. شهریه اش هم نسبتا خوب بود. احتمالا ثبت نام می کنم. بعد رفتم یه دوری زدم و یه رژ لب خوشگل هم خریدمنیشخند با یه گلدون گل. گلدون قبلیم در نبود من خشک شده بود. از تشنگی مرد. میدونم بهش مدیونم و اون دنیا باید جواب گلدونم رو پس بدم سبز. وقتی برگشتم همسایه طبقه بالایی اومد و کاری داشت. ما تا حالا برخورد زیادی باهم نداشتیم. در حد سلام وعلیک و گرفتن پول شارژ. آخه حامی از شعبه پرداخت می کنه قبض های مشترک رو. از همین حرف ها زدیم. اما بعدش یه چیزهایی گفت که باید خوشحال میشدم اما تو این شرایط فقط دلم گریه میخواست. خانمه مجرده و تنها زندگی می کنه. البته یه اختلافاتی با همسر داشتن اما از خوبیاش گفت. ازش درس گرفتم با این که چشم دیدن هم رو ندارن اما ننشست فقط ازش بد بگه. می گفت باید شرایط آدم هارو درک کرد.متفکر


جریان این خانومه و حامی تقریبا زیاده و مهم هم نیست. اما همین اینقدر بگم اوایل که این خانومه اومده بود و ما هنوز عروسی نگرفته بودیم حامی خیلی بهش کمک می کرد. می گفت من خیلی جاها زندگی کردم اما شوهر شما واقعا مردونه و برادرانهقلب به من کمک می کرد. وقتی بود نمی ترسیدم و خیالم راحت بود.گریه حامی و این خانومه یه دعوای نسبتا شدید هم داشتن ها. یه جورایی مقصر صاحب خونه این خانومه بود. می گفت شوهرت جوشیه اما آدم خوبیه. درسته به من بد کرده یه جایی. اما نمی تونم خوبی ها و کمک هاش رو ندیده بگیرم.

کلا می خواست به من بفهمونه صبور باش و رگ خوابش رو به دست بیار. می گفت موقعی که شما نبودی(قبل عروسی) حامی خیلی واسه آماده کردن خونه زحمت می کشیده، می گفت خستگی تو وجودش موج می زد اما دست بر نمیداشتسبز. یه حرفی هم زد که قلبم به درد اومد گفت همه ی این کارهارو با عشق می کرد واسه شما و زندگیشگریه. قدرش رو بدون. گفت حتی برخوردی که بین من و ایشون پیش اومد واسه این بود که شرایط اومدن زودتر شمارو به این خونه فراهم کنه واسه شما هر کاری می کرد. می گفت حتی دوستم و دختر خاله ام هم میدیدنش تعجب می کردن ازین همه تلاش بدون خستگی.گفت چشمش پاکه معلومه متعهده.دل شکسته

آخه چرا یه ذره به خودم ابراز علاقه نمی کرد یا حتی حرف نمی زد. فقط همیشه می گفت من اگه دوست نداشتم این کارو نمی کردم اون کارو نمی کردم. می گفت دوست داری دائم قربون صدقه ات برم بعد در نبودت هزار تا کار دیگه کنم؟ من می گفتم آره. می گفت من نمیتونم. من نمی تونم چایلوسی کنم بلد نیستم. قهر

من بدم آره می دونم. من یه دختر لوس پررو و مغرور و به درد نخور هستم. من خیلی هارو ناراحت کردم. خودم خانواده ام حامی و خانواده اش. می دونم اونا هم بد کردن. اونا هم خوبی های منو ندیدن. اما این ها من رو تبرئه نمی کنه. اونا عذاب وجدان ندارن و راحتن. اما من دارم. من نمی تونم وقتی خودم رو مدیون کسی می دونم راحت ازین سمت خیابون برم اون سمت. من از آینده می ترسم. بچه ها حامی نمیدونست باید با من چطور رفتار کنه. اما منم کوتاهی کردم. این رو قبول دارم. احساس گناه می کنم. بهش مدیون شدم مگه نه؟ از دو ساعت پیش تا حالا دائم این جمله اش که گفت با عشق کار می کرد تو ذهنم تکرار میشه. بچه ها من حالم بده. من از حق الناس می ترسم. درسته اونم به من بد کرده اما این من رو تبرئه نمی کنه.

بچه ها برای بخشیده شدن گناهام دعا کنید. نظراتتون هم هستن الان تاییدشون می کنم.قلب