سلام دوستای خوب و نازنینم. دو روز گذشته رو یه سفر کوتاه بودم خیلی خوش گذشت. دائم به یاد شما دوست جونای خوبم بودم. اونقدر که دلم می خواست همون جا بیام و گزارش لحظه به لحظه بدم اما خوب واقعا نمی شد هم از سفر لذت ببرم و هم با خونوادم خوش بگذرونم و هم وبلاگ نویسی کنم.حتما میگید چطوری؟ اول خودم هم باورم نمی شد اما همه جا اینترت بیسیم برای استفاده عموم داشت. واقعا متحیر شده بودمتعجب. فقط اومدم و سر زدم و نظرات چندتا از دوستان که تا 7 عصر دوشنبه اومده بود تایید کردم. حالا میام و کامل از سفر و تجربیاتش میگم. فقط اومدم تا اومده باشمچشمک


من با اینکه بچه جنگل و دریا هستم اما هیچ وقت جنگل و دریا برام عادی نشدن. آخه اینجا این دوتا واسه خیلی ها عادیه. خوب شاید یه جورایی طبیعی باشه, آخه میگن هر چیزی همیشه دمه دستت باشه برات عادی میشه. مثلا ساکنین مناطق خشک و کویری طبیعیه با دیدن منظره دریا و جنگل سبز خدا و استشمام هوای پاک و مرطوب ذوق کنن اما من هر دفعه انگار اولین باره که این تابلوی زیبا رو میبینم و خیلی هیجان زده میشم. و چه قدر این حس رو دوست دارم(جا داره بگم همه ی دوستان و اقوام از رفتار من می خندند. خدارو شکر میتونم موجبات خنده و شادی دیگران رو فراهم کنم نیشخند).

با توجه به تعطیلی دوشنبه و بروز تغییرات هورمونی ماهیانه در بنده کمی ناراحتی و افسردگی در وجود خودم احساس کردم که انرژی مثبت را هم یارای مقابله با آن نبود. این چنین شد که پیشنهاد سفری کوتاه به رامسر دادم, و بسیار هم مورد توجه جیگر و نفس قرار گرفت. و مامان و بابا هم دیگر حرفی نداشتند. رامسر از شهر ما 4 ساعتی فاصله دارد. البته ترافیک و ازدهام را هم اضافه کنید.

ساعت 6 صبح بیدار و آماده حرکت شدیم. هوا این روزها حالت سینوسی داره. شب بارون میباره و فردا صبح آفتاب. البته به خاطر بارندگی های گاه و بی گاه و رطوبت موجود, یه جور خاصی میشه که من بهش میگم هوا دم دارهزبان. یعنی خفه است. خیلی شرجی میشه. تو سفر هم همینطور بود. منم حساس به گرما, غش و ضعف میکنم.(چقدر بدم میاد ازین اخلاقام) اما دلم می خواست فقط خوش بگذرونیم همه چی هم انصافا خوب بود. دیدن بچه های کوچولو و نازنازی با خنده ها و گریه هاشون چقدر زیبا بود. دیدن زوج های جوون دست تو دست هم با لبخندهای دلنشین چقدر لذت بخش بود. دیدن خونواده های جوون با نی نی تو بغلشون حس زندگی وصف ناپذیری رو تو وجودم تداعی می کرد. و چیزی که ناراحتم میکرد نبود حامی بود. با دیدن تک تک این صحنه ها از خدا می خواستم شادی و سلامتی و خوشبختی رو مثل نفس کشیدن بدون وقفه تو زندگیشون جاری کنه. الهی آمین. شما هم دعا کنید. واسه همه کسایی که میشناسیم و نمی شناسیم.

حدود ساعت 10 روز حرکت به حامی اس دادم و گفتم دارم میرم بیرون. و البته جواب های زیبا و بسیار عاشقانه ای دریافت کردم که دوست ندارم اینجا بگم و خصوصی میذارم.

قصدم از سفر تله کابین سوار شدن بود و شهر بازی رفتن. مامان جان بنده تا به حال اجازه استفاده از اسباب بازی های خطرناک شهر بازی را نداده بود. البته شهربازی بسیار بسیار کوچک شهر ما وسیله خیلی خطرناک نداره اما خوب تو سفرهای تهران و مشهد و اصفهان هم مامان جان اجازه نمیداد. می گفت می ترسی و من هم وسایل نه چندان ترسناک رو امتحان می کردم و نمیترسیدم. البته مامان راست می گفت. حالا میگم.  

نشستن تو جنگل سیسنگان طوری که اطرافت رو درختا احاطه کرده باشن و بتونی موج های دریا رو هم ببنی خیلی لذت بخشه. (یعنی خودت یه جای دنج به سلیقه خودت پیدا کنی, این امکان تو قسمت هایی که واسه مسافرها آماده شده وجود نداره. به خاطر دخل و تصرف هایی که واسه رفاه حال ما فراهم شدهتعجب

حدود 12 ظهر رسیدیم رامسر. جمعیت موج میزد. البته همه شهرهایی که ازش گذشتیم شلوغ بود. اما شهرهایی که تله کابین, جت اسکی, امکانات اسب سواری و کلا امکانات تفریحی دارن شلوغ ترن. البته خوب شهرهای ساحلی چه با امکانات خوب چه بدون امکانات خوب شلوغ هستند. بقیه موافق ناهار خوردن بودن اما من نه. کلا تو مسافرت هله هوله رو بیشتر از وعده های اصلی ترجیح میدم و البته وعده اصلی رو هم دوست ندارم بشینم یه جا مثل بچه آدم بخورم. دلم می خواد دستم بگیرم و این ور و اون ور میرم بخورم زبان. گفتم اول بریم تله کابین سوار شیم. مورد موافقت قرار گرفتنیشخند.

آقا ما رفتیم دیدیم صف تله کابین حدود 200 یا 300 متری هستتعجب. گفتم هیچی لابد تا شب هم نوبتمون نمیشه. بابا و نفس رو گذاشتیم تو صف بمونن ما هم رفتیم و سرویس بهداشتی یافتیم(موندم چرا میگن بهداشتی وقتی غیر بهداشتیه؟). نمیدونم چرا تو سفر وسواس میاد سراغم و نسبتا زیاده. با اینکه آدم خوش سفری هستم و هرکی با من میاد سفر همیشه ازون سفر به عنوان یکی از بهترین سفرهاش یاد میکنه اما این وسواسم یه کم دیگران رو اذیت میکنه(تعریف از خود نبود به خدا. از قول دوستان گفتمچشمک. منظورم خوش سفریه) سری هم به دریا زدیم آخه به سرویس نزدیک بود . بعد هم برگشتیم دیدم صف یکی دو متری جلو رفته. دوست داشتم ذرت مکزیکی بخورم اما دیدم سه برابر قیمت همه جاستتعجب منصرف شدم. نه فکر کنید خسیسم نه اما دلیلی نمیبینم پول بی خودی خرج کنم حتی اگه هزار تومن باشه. اما خوب جاتون خالی بستی خوردیم. بعدم رفتیم یه مرکز خرید که تو همون محوطه بود. ویترین خوشگلی داشت. منم بی جنبه وسوسه شدم. وای دلم می خواست کل فروشگاه رو بخرم اما بر نفس اماره غلبه کردم و فقط یه مانتوی خوشگل خریدمفرشته.

 صف زودتر ازون که فکرش رو بکنیم رفت جلو. من و مامان تو مرکز خرید مشغول گشتن بودیم دیدیم بابا اینا زنگ میزنن که بیاین دیگه نوبت ماست . اما خوب ما جدی نگرفتیم گفتیم مگه ممکنه اون صف تو به این زودی جلو رفته باشه؟(البته حدود یک ساعت و اندی طول کشید) .اما نگو جدی بوده و بابا اینا حسابی حرص خوردن ازینکه حرفشون رو جدی نگرفتیمنیشخند.خیلی هیجان داشتم منتظر دیدن منظره دریا و آسمون بودم وقتی تو افق به هم گره می خورن و دیگه نمی شه فهمید کجا از هم جدا میشن. وای چقدر لذت بخشه وقتی عظمت خدارو میبینی وقتی میبینی چه قدرتی داره نگاهت می کنه و همیشه کمکت میکنه واقعا غمهات رو فراموش می کنی.

اگه بدونید وقتی کابین جلو رفت و منظره دریا و آسمون تداعی شد  چه حالی داشتم. چنان بغضی از شادی داشتم که حد نداشت حتی اشک هم اومد تو چشمام. واقعا از بزرگی خدا بود. به خودم گفتم چرا وقتی میدونم یه همچین دستی داره هدایتم می کنه غصه می خورم؟ این روزا خوبم امیدوارم همینجوری هم بمونم. ضمن اینکه خدارو شکر می کنم که این درک رو در من گذاشته که بتونم عظمتش رو ببینم تا شاد بشم, مطمئن بشم. نیرو بگیرم و در آخر هم بترسم. و حواسم رو جمع کنم که چی کار می کنم. وگرنه این همه مهربونی میشه غضب و به جا هم هست. خلاصه حس خوبی بود. من کلا تو طبیعت به شدت یاد خدا و قیامت می افتم و باید بگم همین باعث میشه خیلی هم لذت ببرم.  کوه های سرسبز و جنگل هم که دیگه دیوونم می کرد. ببیند مسیر تهران شمال هم همین منظره جنگل رو داره و من زیاد ازین مسیر رفت و آمد میکنم اما واقعا دیدن جنگل هم واقعا من رو به وجد آورد و اصلا برام عادی نبود. خدایا شکرت دیدن مکرر قدرت و عظمتت رو تو چشمای من عادی نمی کنی تا ازت دور بشم. 

حدود یک ربع تو مسیر رفت در راه بودیم. پیاده شدیم و رفتیم تو دل جنگل و کوه. یعنی واسه رفاه حال ما کوه رو دستکاری کردن و پله گذاشتن البته کاره خوبیه وگرنه نمیشد هممون بریم کوه نوردی تا بریم تو دل جنگل. انصافا زیبا بود. هوای خیلی مطبوع و نسیم لطیف موجود تو فضا که میخورد تو صورتم روحم رو نوازش می داد. واقعا شده بودم مثل بچه ها. ذوق زده شده بودم. باورتون نمیشه به نظرم حدود 15 درجه از شهر خنک تر بود. اما ازدحام جمعیت وسواس برام ایجاد کرده بود و مجبور شدم دستکش بذارم. اونجا هم قیمت ها واقعا بالا بود. و فقط آبمیوه خوردیم البته چون بعد از یه پیاده روی طولانی بود واقعا چسبید. یه قسمتی رو هم تو ارتفاع خیلی بالا درست کرده بودن که کل کوه و جنگل و دریا رو کامل میدیدی. وای خدایا هرکی تا حالا نرفته براش فراهم کن تا بیاد و عظمتت رو ببینه.

همین مسیری رو که وصف زیباییش رو گفتم دوباره با کابین برگشتیم. باز هم همون حس اولم رو داشتم و بیشتر از قبل لذت بردم. دوست داشتم برق قطع بشه و یه کم معطل بشیم البته مطمئنا این اتفاق باعث وحشت خیلی ها می شد( یک بار این اتفاق افتاد و بعضی ها واقعا اذیت شده بودن). بقیه اش مربوط میشه به شهر بازی و آبگرم طبیعی و متاسفانه تهاجمات فرهنگی. انشا الله تو پست فردا میگم.

ممنون از نگاه های مهربونتون. بغلقلب ماچ