امروز(جمعه) بر عکس همیشه که تا 2 یا 3 بعدازظهر می خوابیدم. به خاطر مامان بیدار شدم. یعنی مامان خونه بود و به منم گفت نخواب بیا با هم صبحونه بخوریم. گفتم باشه. سر سفره مامان گفت واسه خوب شدن نمراتت یه نذری کردم باید ادا کنم. ازش تشکر کردم. واقعا حقیقته خدا مامان هارو میبینه و به حرفشون گوش میده . شاید باورتون نشه اما می خواستم ترم پیشم رو حذف کنم. بس که قبل امتحان فشار روم بود. حالا پست های قبلی رو تکمیل کنم متوجه میشید. اما با کمک و همدلی مامان و بابا به خودم مسلط شدم و دست از تلاش نکشیدم, با دعاهاشون و لطف خدا تونستم به موفقیت برسم.  البته همراهی یک دوست قدیمی و نازنین به نام سمانه هم بی تاثیر نبود. خدایا عاشقتم که منو همیشه میبینی. فرشته

 


(اما از بی دست و پایی و  ضعیف بودنم در برابر  مشکلات و به زبان ساده تر ار به درد نخور بودن خودم بدم اومده(نه از خودم ها. بالاخره من مخلوق خدا هستم و همه ی مخلوقات دوست داشتنی و قابل ستایش هستند.زبان). دیگه تصمیم گرفتم محکم باشم. مثل شیرین(امیری) جون . که باید اسم خودش رو بذاره شیر حانوم و سمانه جون چون ایشون هم واقعا من رو تحت تاثیر قرار دادن و من رو پیش خودم شرمنده کردن. خدا به شما و عزیزانتون شادی و سلامتی بده. و صد البته به همه ی شما دوستان خوبم)

خلاصه از دیشب می خواستم بخوابم دائم فکرم میررفت سمت دو تا پست آخری که نوشته بودم و اتفاقات رخ داده و اشتباهات خودم رو یاد می آوردم. البته از قبل هم قبول داشتمشون. و دائم به خودم می گفت سردی و سکوت و بی توجهی حامی اگه نبود منم به قول خودش تلخ و بی ادب نمیشدم.گریه

خلاصه از صبح دلشوره داشتم انگار دلم میریخت پایین. قلبم درد می کرد. اما نمی خواستم مامان متوجه بشه. آخه کمی هم مریض هست. کلا مامان من ناراحتی و غصه باعث میشه مریض بشه. از بچگیم مامانم مریض بود و درمانی براش نبود. نه زبونم لال بیماری بدی داشته باشه, نه خداروشکر. اما بیماریش منشا عصبی داشت و هنوزم همین طوره. یعنی ناراحت باشه و غصه بخوره چند جور درد از چند ناحیه میاد سراغش. (اما یه دختر کوچولو چه میفمهه منشا عصبی چیه؟ فقط میشنیده مامانش به بقیه میگه دارو ودرمان نداره عصبیه. وخیلی غصه می خورده. در این مورد تو پست خصوصی بعد یه چیزهایی میگم). خدایا به همه ی مامان باباها سلامتی بده به مامان بابای منم بده. الهی آمین.

واسه اینکه از این افکار دور بشم و مامان متوجه نشه گفتم بهتره ناحن هام رو لاک برنم و با شابلون طراحی کنم(تورو خدا نگید خوش خیال یا بی خیال,‌آخه دوستای واقعیم اینجوری فکر می کنن. من فقط نمی خوام بذارم مشکلات منو از پا در بیارن و خانواده ام از ناراحتی من غصه بخورن, همین) البته خدارو شکر این روش موثر بود. شاید چون اصلا بلد نبودم و مجبور بودم هی لاک بزنم و طراحی کنم بعدم خوب نمیشد پاک کنم و از نو. این پروسه  چند بار تکرار میشد.( اگه برنامه نویسی c کار کرده باشین در صورتی که قبل انتهای دستور نقطه ویرگول نذارین برنامه می افته تو لوپ(حلقه) بی نهایت (یعنی خروجی نمیده) و دائم دستورات رو تکرار و اجرا می کنه بدون نتیجه. دقیقا لاک زدن من افتاده بود تو لوپ. خلاصه بعد از حدود 2 ساعت موفق به دیدن نتبجه شدمزبان

خداروشکر فکرم از افکار منفی دور شد و تا حدی به سمت افکار مثبت گرایش پیدا کرد و احساس گرسنگی کردم(من در صورت ناراحتی حتی ممکنه تا یه هفته هم چیزی نخورم. یعنی اگه ناراحت باشم نمیییییتووووونم چیری بخورم دست خودم نیست. واسه همین مشکل معده هم گرفتم) . من و مامان ناهار خوردیم. بقیه بیرون بودن و کار داشتن. کمی تی وی دیدم و مامان هم دراز کشید بعد هم بیدار شد گفت میریم فلان بازار. خیلی وفت بود اونجا نرفته بودم. یه بازار خاصیه. جالبه. مال اقوام مختلفه. طبق همیشه به حامی اس دادم و گفتم دارم میرم بیرون. (تو ابن حدود 4 هفته ای که خونه مامان اینام همیشه موقع بیرون رفتم بهش اس دادم و گفتم و جوابی دریافت نکردم. البته کلا مخالفتی با بیرون رفتن من نداشت هیچ وقت. اتفاقا تشویقم هم میکرد که زیاد تو خونه نمونم. خصوصا زمانی که تهران بودم و تنها بودم) اما امروز جواب داد. چه جوابی؟

 برگرد خونه. پاشو بیا تهرانتعجب

 می خواستم خوشحال بشم  که  این حامی ما به قول لیلا جون سیاه سیاه هم نیست(البته خداوند سیاه سیاه خلق نکرده اصلا. پس نمیشه کسی رو سیاه سیاه دونست و باز به قول شیرین جون ما همه حاکستری هستیم و به نظر خودم گاهی کمرنگ و گاهی پررنگ) خلاصه استارت خوشحالی نزده بودم که اس های با دست پس زدن و پا پیش کشیدنش شروع شد(مطمئنم برادرشوهرهای نازنین در کنار همسر دهن لق بودند. خدایا ببخش اگه بدگمانیه) بعدم تهدید که اگه تا یه هفته نیای خونه نمیدونم چیکارت می کنم. (البته کاری نمیتونه بکنه. نهایت در خواست تمکین میده دیگه. سرمو که نمیبرهتعجب. ) البته موضوع(اس ام اس ها) کمی فراتر بوده و در پست بعد به صورت خصوصی میذارم و به همراهای همیشگی رمز میدم تا جرئیات رو هم بدونن و اگر کسی تازه وارد هست یا بعدا این پست رو میخونه ،چیز خاصی رو از دست نمیده.(شاید هم بعد مدتی پست رو حذف کردم. مثل پست تولد حامی) بعد ازینکه پست اس ام اس ها رو گذاشتم کسانی که رمز می خوان اینجا بگن.  

لطفا حتما نظر بدید چی کار کنم. خودم از قبل تصمیم داشتم برم و حالا هم همین نظر رو دارم خوشحال میشم شما هم یه کمکی بدید. نظری پیشنهادی انتقادی راهنمایی. خلاصه هر چه از دوست رسد نیکوست و ما هم رو جفت چشمامون میذاریم.