بابا همون روز برام پرینتر خرید و با همین ماشین های سواری فرستاد تهران.


قبل اینکه اون شب حامی بیاد خونه بهش گفته بودم می خوام برم واسه پرینت گفت آماده باش من نزدیک خونه ام میام می برمت.(البته گفت اگه می خوای برو اما منم نزدیکم.میخوای آماده باش میبرمت) تو همین فاصله بابا زنگ زد گفت پرینتر برات خریدم و دارم برات می فرستم. اتفاقا شماره حامی رو هم داد به راننده تا اگه موردی بود به اون بزنگه. حامی که اومد فقط رفتم جزوه هامو پانچ کردم. بهش گفتم بابا برام پرینتر خرید برام فرستاد به نظر اومد ناراحت شد(شایدم حسودیش شد. شایدم توقع داشت بگم خودش برام بخره. نمیدونم نمی خوام یک طرفه به قاضی برم) بازم دیدیم حرفی از شمال رفتن نمیزنه. البته من با اینکه دو هفته ای میشد خانواده ام رو ندیدم تمایلی به رفتن نداشتم چون هفته بعدش امتحان داشتم و استرسم زیاد شده بود. اون شبم طبق همیشه گذشت. بدون حرف و صحبت خاصی. البته بگم تو مدتی که شدیدا تو فاز درس بودم واسه امتحانات, حامی خیلی مراعات می کرد. مثلا می گفت اگه نمیرسی برام ناهار بذاری مشکلی نیست(ناهار با خودش میبرد سر کار). ضمن اینکه تو این مدت حتی یکبار نگفت مثلا یه لیوان آب واسه من بیار. خودش پا میشد می گرفت. البته من خودم عادتش رو میدونستم همه چیز رو براش آماده میکردم. اصلا نذاشتم درسم باعث بشه به حامی رسیدگی نکنم. یا حتی هر روز به خونه زندگیم هم میرسیدم. من کلا یه کمی وسواس هم دارم. الانم حتما خونم پر خاک و لک شدهسبز.  حتی وقتی می خواستم واسه قهر بیام شمال خونه رو دسته ی گل کردم و اومدم. جارو برقی کشیدم. همه جارو دستمال زدم. سرویس و حمام رو شستم. یخچال رو مرتب کردم. خلاصه وقتی داشتم میومدم همه جا برق میزدگریه(دلم واسه خونم تنگ شده. میدونم این برخلاف انرژی مثبته اما گاهی که فکر میکنم یه روز باید برم وسایلم رو تک تک جمع کنم دلم خیلی میگیره. البته سعی میکنم فکرم به این سمت نرهگریه

خلاصه دیگه من مشغول درس بودم و حامی هم مشغول تی وی بود.(البته نه اینکه کامل سرم تو درس باشه و اونو تنها بزارم نه) شب من دیر خوابیدم و درس می خوندم. فکر کنم صبح شده بود خوابیدم. 12 ظهر بیدار شدم و صبحونه آماده کردم و حامی هم کم کم بیدار شد. صبحونه رو خورد گفتم میتونی بری پرینتر رو برام بگیری. با بی میلی گفت عصر میرم. ناراحت شدم گفتم من بهش احتیاج دارم. جوابی نداد. گفتم اگه نمیری من خودم برم؟ جوابی نداد. منم غرغر می کردم. با بغضی که میخوردمش اما تو لحنم مشخص بود. گفتم الان مجیدی (دوست و همکارش.بعدا بیشتر راجع بهش توضیح میدم) بهت زنگ میزد میدویدی می رفتی حالا من کاری ازت خواستم اینجوری میگی. گفت حالا واجبه همین الان می خوای؟اعصاب منو داری خورد میکنی(با کمی داد و عصبانیت می گفت) گفتم آره دایم به مونیتور نگاه کنم سردرد میگیرم. پرینت داشته باشم میتونم توش یادداشت هم کنم. خلاصه یه کم بعد با دلخوری رفت. گفتم یه بسته کاغذ هم بخر. بعدش که رفت من گریه کردم.

رفتن و برگشتنش حدود نیم ساعت طول می کشید. اما رفتن و اومد آقا حامی بیش از دو ساعت طول کشید. مطمئنم رفته بود خونه داداشش و همین مجیدی. زنگ زدم بعد یک ساعت و اندی گفتم کجایی چرا نیومدی؟ معلوم بود تو خونه استعصبانی گفت دنبال کاغذ هستم. در حالی که مغازه های کنار خونمون که اتفاقا همیشه هم باز هستن دارن. گفتم چرا خودت رو اذیت کردی همین مغازه های نزدیک خونه کاغذ دارن(بازم گفتم خوبه یه حسابی میبره از بنده. دلم رو باید به چیزی خوش میکردم دیگه) مامان هم زنگ زد گفت حالا ول کن تو گیر نده. گناه داره خسته است. سرش شلوغه و از همین حرف ها. گفتم باشه. اما نتونستم انجامش بدم. آقا اومدن. سعی کردم خوب رفتار کنم. گفتم مرسی دستت درد نکنه زحمت کشیدی هوا خیلی گرم بود؟ گفت نه زیاد. بله خوب زیر کولر بوده دیگه. گفتم نمیتونم راهش بندازم تو که واردی بیا ردیفش کن. اومد و همه ی کارهارو انجام داد. شربت براش آوردم و یه کم تی وی نگاه کرد و دوباره رفت خوابیدکلافهمی خواستم خفه اش کنم.

 حدود 3.5 یا 4 بود رفت خوابید. منم گفم بهتره یه غذای خوب آماده کنم. همه چیزهایی که دوست داره. ضمنا می خواستم واسه فرداش هم ناهار آماده کنم. ماهی درست کردم و سبزی پلو. مرغ هم گذاشتم واسه ناهار فرداش. حدودا ساعت 5 شده بود. حامی پاشد. می خواست بره حمام. گفتم خرید دارم میری یا خودم برم. گفت اگه زیاد نیست خودت برو. رفتم و وسایل سالاد و این جور چیزها خریدم. یکمی زیاد شده بود و سنگین. رسیدم جلوی در آپارتمان گفتم بیا پایین وسایل رو ببر بالا. نمیتونم از پله ها بیارمش بالا(من کمر درد شدید دارم)حوله به تن و با عصبانیتی که قبل از بیرون رفتن من نبود اومد گفت این همه خرید داشتی میگفتی من میرفتم. گفتم رفتم اونجا دیدم یادم افتاد. این عصبانی شدن داشت؟ تا آقا حامی خودشو خوشگل کنه و عطر بزنه(حمام بوده) من میز رو آماده کردم. و سریع سالاد درست کردم و ماست و ترشی و خلاصه یه میز خوشگل و خوشمزهدل شکسته  

انتشار میدم این پست رو آخه میترسم بپره. پردازنده سیستمم مورد داره زود خسته میشه