برادر عزیزم سلام. نظر شما رو تایید نکردم چون نمی خواستم به خاطر مطالب من به دیگر خوانندگان توهین بشه. اگر خطاب حرف های شما فقط من بودم بدون شک تایید می کردم. قبل از هر چیز بگویم آمدن من به این خانه تنها یک دلیل داشت و آن هم این که بتوانم با کمک شما دوستان تصمیم درستی برای زندگی ام بگیرم به طوریکه حقی از همسرم به گردنم نماند. گرچه همسرم واقعا خیلی به حقوق من توجهی نمی کند. مطالب وبلاگ شمارو خوندم و تا حدی با عقاید شما آشنا شدم. البته عقاید شما گرچه کاملا یک طرفه نیست اما خوب کاملا هم منصفانه نیست.

 


قبل از اینکه ازدواج کنم همیشه دوست داشتم برای خانواده ی همسرم عروسی باشم که باعث شادی و افتخارشون باشم. هدفم داشتن روابط صمیمانه با همه ی فامیل شوهر و ارائه ی رفتار محترمانه و محبت آمیز بود. اصلا قصدم جداکردن همسرم از خانواده و فرزندش نبود.

جا داره بگم من فقط و فقط برای گفتن حقیقت اومدم. چون اصلا دلیلی نمیبینم که تو این دنیای مجازی نقش بازی کنم یا قسمتی از حقایق رو کتمان کنم و یا تغییر بدم. قبلا هم عرض کردم دوستی ندارم که بتونم باهاش درد و دل کنم و بی دغدغه همه ی حرفهم رو بهش بگم و از اونجا که خیلی زود اشکم در میاد اگر بخوام واسه پدر و مادرم و برادرهام درد و دل کنم زودی اشکم میاد پایین و اونارو ناراحت می کنم و ناراحت شدن اونا همانا و کنده شدن این دل بی صاحب همان.

القصه، از روز اولی که وارد خانواده ی شوهر شدم تمام این عقایدم رو به کار گرفتم. مادربزرگی دارم که همیشه نصیحتم میکرد و می گفت: وقتی ازدواج کردی باید به سگ تو حیاط خونه ی شوهر و مادرشوهر، پدرشوهر هم احترام بذاری(همچین مادربزرگی داریم ما). با نهایت ادب و احترام و محبت با خانواده شوهرم رفتار کردم. در حالی که تو خونه ی خودمون دست به سیاه و سفید نمیزدم و فقط حواسم به درس و دانشگاهم بود اما تو خونه ی مادرشوهر تا جایی که می تونستم کمک می کردم. شوهرم محل کارش تهران بود و هفته ای یک بار میومد شمال هر بار میومد با میل و رغبت میرفتم خونشون. با اینکه موذب بودم چون حتی مجبور بودم پیش پدرشوهر و مادرشوهر!!! هم حجاب کنم(کسی مجبورم نمیکرد اما وقتی مادرشوهرم تو خونه پیش شوهر و پسراش روسری سر میکرد دیگه من جای خود داشتم، البته این چیزها اصلا برام مهم نبوده و نیست و نخواهد بود). اما به دلیل یک سری از اتفاقاتی که افتاد و بعدا میگم(خیلی زود، آخه مهمه) و اینکه کلا همسرم آدم بدبینیه(البته نسبت به من نه، در مورد خودش، یعنی اگه تو یه جمعی یه عده راجع به موضوعی حرف بزنند میگه با من بودند!!!) تا هر حرفی تو خونه ی ما میشد میگفت با من بودند به من تیکه انداختند، شروع میکرد به غر زدن به جون من. منم اون موقع ها فقط سکوت میکردم و گریه!!! اما اون دایم با همین بهانه های پوچ با زبون بی زبونی به پدر مادرم و برادرهام بی توجهی و بی احترامی میکرد. حرف یا توهینی نمی کرد اما مثلا پدرم باهاش حرف میزد جواب نمیداد یا خیلی با سردی و سکوت جواب میداد. تقریبا تمام مدتی که خونه ما بود خواب بود. این رفتارها تا 2ماه پیش که قهر نکرده بود با خانوادم که بازم علت رو توضیح خواهم داد همین رفتارهارو ادامه داد. اما به همین ماه عزیز من هیچ وقت کوچکترین بی احترامی ای به خانواده ی همسرم یا دخترش نمیکردم. و هنوز که هنوزه هم نکردم. اما اون واقعا رفتارهایی با خانواده ام می کرد که قلبم تیکه تیکه می شد. مثلا می گفت چرا تولد دخترم موقع کادو دادن نبوسیدیش(به دعوا نه البته به اعتراض و ناراحتی) در حالیکه به برادرهای من حتی دست نمیده! وقتی بهش هم میگم میگه نمیدونم یادم نیست و...و...و. البته من به تلافی این کارو نکردم. دخترش تمایل زیادی به من ندارهو ازمن فاصله می گیره.

من ار طلاق بدم میاد، دلم نمی خواد یه زن مطلقه بشم برم پیش پدر و مادرم و بشم غصه رو دلشون.ضمن اینکه من تقریبا با کل فامیلم سر این ازدواج قهر کردم همه مخالف بودند و من باهاشون برخورد کردم. به همین خاطر منتظر این هستند تا به سنگ خوردن سر منو ببینند. نمی خوام بشم حرف دهن این آدم های بیکار. اما شوهرم با اینکه همه ی این چیزهارو میدونه با چشم های خودش دیده من واسه اون و واسه علاقم چه کارها کردم و چه حرفا شنیدم اما یک ذره مردونگی در حقم نکرد. پدرم هر کمکی تونست بهش کرد اما خیلی راحت داره میزنه زیر همه چیز!!!!!!

اما مشکل اصلی ای که منو به استیصال رسونده و منو به فکر جدایی انداخته اینه: از روزی که اومدیم خونه ی خودمون و زندگی جدیدمون رو ساختیم مشکلاتمون شروع شد. همسرم صبح میرفت سر کار، حدودا 4 میومد، ناهار می خورد می خوابید تا 6،7 عصر. پا میشد چای عصرونه می خورد، آماده می شد می رفت باشگاه(اوایل سه روزش ایجوری بود) تا بیاد 10 میشد. بعدم شام و خواب و روز ازنو. روزهایی هم که باشگاه نمیرفت بیشتر می خوابید و پا میشد عصرونه می خورد تی وی میدید، بدون حرف خاصی بینمون. نهایتش وقتی مجبور بود حرفی میزد(یاداوری کنم اون موقع بین ما حرف و حدیث و مسئله خاصی نبود) تو ماه عسلم همین بود. حتی من یه عکس از ماه عسلم ندارم. حتی تو ماه عسلم هم حرف خاصی با من نمیزد. تو سکوت رفتیم و تو سکوت برگشتیم. 

 حالا میدونید وقتی به پدرش میگم پسرت همش تنهام میذاره چی میگه؟ میگه مردم شب کار نیستند!!!!!!! میگم آخه اگه شب کارند روز خونه هستند میگه نه میرن سر کار دوم!!!!(اشکم بند نمیاد از یاداوری این حرفهای بی منطق. از ظلمی که داره بهم میشه. اگه گله یا شکایتی پیششون کنم میگن ما دخالت نمی کنیم به ما مربوط نیست اما سیر تا پیاز زندگیه مارو میدونه یا همسر زنگ میزنه آمار میده یا اونا میزنگن خبر می خوان. فقط شنوای حرفای من نیستند. ازشون نمیگذرم. نمیتونم بگذرم از خدا می خوام عمر طولانی داشته باشند و تقاص ظلمی که به من می کنند رو بدند) حالم زیاد خوب نیست باز هم میام.