دوستای نازنینم این پست ادامه ی پست این غیرته یا بی غیرتی می باشد.


خلاصه گفتم خودم با ماشین های سواری روز 19 خرداد برگشتم خونه.(گمونم یکشنبه بود) اون هفته دیگه عادی بود و فقط حامی طی اس ام اسی گفت خیلی دلسرد شده نسبت به من و این زندگی(دست پیش رو گرفت پس نیوفته)سبز. گفت با خستگی و با اون همه ترافیک رانندگی کرده و به خاطر نقشه!!!!ی من که مامان بابام یادم دادن و مسخره باری های من مجبور شده دوباره برگرده تهران و تعطیلات بهش زهر شده(به خدا من حرف بدی نزدم خیلی با آرامش گفتم بریم خونه ما. من سختمه ساعت2 شبه بریم خونه شما. آخه برادراش بودن و نمی دونم چه جوریه اون ها نمی تونن تو اتاق خواب بخوابن درحالی که اتاق خوابشون خیلی بزرگه میان تو حال می خوابن و  هوا گرم بوده و اونها با زیر پیرهن رکابی می خوابن به خدا سختم بوده خجالت می کشیدم. تازه آرایش هم داشتم و اونها سرویس بهداشتیشون بیرون از ساختمونه و طوری هست که واسه رفتن به سرویس باید از همون حال که پویا و نیما خواب بودن می رفتم. و واقعا اذیت می شدم و خجالت میکشیدمگریه اونوقت این حامی بی عقل بس که خودش دنبال تلافی و فرار از خانواده منه فکر کرده من سر بحث های هفته های پیش و واسه تلافی نمی خوام برم اونجا). منم توضیح دادم که منظوری نداشتم و تو شروع به داد و بیداد کردی. اما اون سر حرف خودش بود. به هر حال پنجشنبه که شد حدود ساعت 11 بهش اس دادم و گفتم تو اگه دوست داری بیای خونمون قدمت روی چشم اگه هم دوست نداری صلاح مملکت خویش خسروان دانند. من اصراری نمی کنم. اما منو میرسونی خونمون دو باره میای دنبالم. گفت نمیریم شمال این هفته من تهران کار دارم. منم چیزی نگفتم. اما جمعه تا ساعت 4 خوابید و بعدم جایی نرفت. من فکر کردم باید بره محل کارش آخه می دونستم جابه جایی دارن.اما خوب جایی نرفت منم به روی خودم نیاوردم. فکر کنم اون روز انتخابات هم بود. و به زور من پاشدیم رفتیم رای دادیم. خلاصه هفته ی بعدم همینطور سپری شد. و دیدم واسه رفتن پیش قدم نشده منم حرفی نزدم. روز جمعه رو هم حدود 12 بیدار شد یه جیزی خوردیم و حدود 4 دوباره خوابید منم دیگه میزنگیدم با مامان و بابا و بچه ها حرف میزدم. حدود 7 عصر پاشد و گفت بپوش بریم بیرون. سریع آماده شدم. دیدم انگار داره میره سمت هفت تیر گفتم لابد خودش کار داره آخه یه دفعه اونجا کار داشت. حالا تو کل مسیر حرفی نبود. این که داریم کجا میریم. یعنی منو آدم حساب نیاورده بگه دارم کجا می برمت. رسیدم به مغازه های مانتو فروشی و لباس فروشی منم طبق عادت نگاه می کردم. دیدم می خواد پارک کنه جلو مغازه ای که همیشه ازونجا مانتو میخریدم.  گفت همین جا خوبه؟ گفتم واسه چی؟ گفت واسه مانتو خریدن!!! گفتم دستت درد نکنه من الان مانتو نمی خوام. ممنون. هر وقت خواستم بهت میگم. گفت حالا شاید بعدا من فرصت نکنم. گفتم هر وقت فرصت داشتی میاییم. الان ممنون من مانتو نیاز ندارم. دیگه تقریبا تو مسیر برگشت به خونه بودیم که گفت میریم فلان جا کله پاچه هاش خوبه ؟ من با اینکه وقتی کله پاچه می خورم احساس خفگی بهم دست میده( چون حدود دو سال رژیم خیلی کم چربی داشتم. حالا بماند با وجود اینکه که خیلی چاق شدم اقا به من میگه اسکلت .هیچی نداریناراحت) اما گفتم آره خوبه تنوعی هم میشه. اونم دید موافقت کردم خوشحال شد و یه کمی حرف زد. از این کله پزی تعریف کرد.اما دیگه خوشی تا همین جا بود(یعنی اینقدر خوشی ندیدم اینا شده خوشی برام) دیگه از فرداش تقریبا هیج حرفی بینمون نبود. منم دیگه شدیدا تو درس بودم واسه امتحانا. البته از 20 خزداد دیگه تو فاز درس بودم. اون موقع دیگه حدود 10 روز به امتحانم مونده بود. اون جمعه 3 روز قبل نیمه شعبان بود.(من عاشق روز نیمه شعبانم. تو شمال بودیم خیلی خوش میگذشت اصلا انگار همه یاد خدا و بهشت و جهنم و آخر عاقبت کار می افتن و می خوان توشه ای جمع کنن. اما نیمه شعبان امسال اصلا برام خوب نبود. البته همه روزهای خدا خوبن این روز هم که عالیه این آدم ها هستن که بهترش می کنن یا خرابش می کنن). تو روزهایی که درس می خوندم مجبور بودم از یه سری از جزوه ها هم پرینت بگیرم یه سری حدود 50 تومن پرینت گرفتم خیلی زورم اومد( من شبانه می خونم. میتونستم روزانه شهرستان بخونم اما حامی گفت یا تهران یا شمال. شمال رشته منو نداره. حامی هم فکر میکرد نمیتونم تهران قبول شم. یعنی به نظر من برخلاف زبونش که خیلی تشویقم میکنه دوست نداره ادامه بدم من اینطوری فکر میکنم. روز به روز احساس ضعفش رو میبینم خصوصا وقتی دیگران تحسینم میکنن تو این دانشگاه درس می خونم. میدونید شبانه شهریه داره و بابای من از اول(تو مراسمی که شرط و شروط رو میگفتن)  گفت من هزینه تحصیل الین رو تا هر جا بخواد بخونه میدم. الانم هر چی مربوط به درسم هست رو بابا پولش رو میده. از بحث دور نشیم). بابا گفت واسه یه درس اینقدر پول پرینت دادی چه کاریه من برات پرینتر میخرم می فرستم . بیشتر می صرفه. ضمن اینکه نیاز نیست دم به دقیقه واسه یه پرینت بری بیرون. گفتم باشه. این اتفاقت روز یکشنبه ای افتاد که فرداش نیمه ی شعبان بود.

ادامه اش رو احتمالا تا شب یا فردا میذارم الان باید برم بیرون. منتظر نظراتتون هستم.

شیرین جون شدیدا دوست دارم بیام واسه همفکری اما نمیدونم چرا فرصت نمیشه. ببین اون مورد بیماری یه بار امتحان کردم البته واقعا مریض بودم و نتیجه بخش بود. اما الان نمیشه. یعنی نمیشه اونا رو خبر کرد. میشه با همین توضیحات یه جور دیگه راهنماییم کنی؟ ممنونم عزیزم.