سلام دوستای مهربونم. خوب هستید؟

یه اتفاقایی افتاد که با اینکه زیاد مهم نیست اما دوست دارم بگم.


همونطور که میدونید من دو تا داداشی دارم از خودم کوچیک تر. نفسی و جیگر. جیگر 10 سال از من کوچیکتره و از همون بجگی خیلی آروم و آقا بوده و چون مامان و بابای من باهم تو مغازه کار میکردن(مامان کارهای حسابداری رو انجام میداد و بابا هم کارهای فروش و این جور کارها) و نمی شده جیگر با مامان باشه همیشه کنار من بوده خیلی هم آروم و صبور و مهربون بوده و هست. اصلا از لحاظ اخلاقی و رفتاری برعکس من و نفس هست. ما عصبانی میشیم ناراحت میشیم اما جیگر با سن کمش بی نهایت صبوره و منطقی(الهی من قربونش برم) همیشه هم شیفت مدرسه من و مهد جیگر مثل من بود. یعنی اینجوری برنامه ریزی کرده بودیم و نفس جون خیلی شیطون بود و مامان بابا هم نبودن شیفتش با ما فرق داشت(الهی فدای نفسی خودم هم بشم) خلاصه اینکه منو جیگر جز وقت مدرسه همیشه با هم بودیم و دلبستگی شدیدی بینمون بود و هست. و همین طورم که بزرگ میشدیم این دلبسنگی بیشتر می شد. من، همه ی حرف هام رو اول به جیگر میگم اونم همین طور. حتی جیگر از اول تمام مشکلات زندگیه منو خبر داشت. در حالی که مامان و بابا چند ماهیه میدونن. الهی فداش بشم همیشه می گه من به وقتش برات خواهرم و به وقتش برات برادر. واقعا هم همینه. خدا حفظش کنه. حضورش برام آرامشه. بریم سر اصل مطلب.

البته اگه این توضیحات رو نمیدام نمیشد بقیه حرفم رو بگم. اگه یادتون باشه یه پست گذاشته بودم در مورد انجام پروژه. که ساعت 3.5 صبح تونستم کارم رو تموم کنم و بفرستم. تو اون پروژه باید 4 تا مقاله ترجمه میشد و خلاصه می شد و پیاده سازی میشد. دوستام تا حدی کمکم کرده بودن اما تو تایپ روم نمیشد ازشون کمک بخوام. خلاصه جیگر گفت من برات می خونم تو سریعتر تایپ کن. دیدم پیشنهاد خوبیه اما هم متن ها زیاد بودن هم پیاده سازی تکمیل نبود ضمن اینکه من خیلی هم سریع نبودم، و طول میکشید. یعنی من 12 ساعت بیشتر وقت نداشتم(البته 3ساعت و نیم به خودم وقت اضافه دادم) و کلی تایپ انجام نشده داشتم حدود 100صفحه. حالا از اینکه به حامی هم تبریک تولد گفته بودم و جواب نداده بود هم ناراحت و کلافه بودم. دوباره جیگر گفت من میبرم فلان پاساژ که همه ی تایپیست ها اون جا هستن. گفتم این همه رو که انجام نمیدن. دیگه حدود 1 بعد از ظهر بود. و اونا هم تا 8 شب بیشتر کار نمیکنن. خلاصه جیگر گفت تو اصلا غصه نخور من برات ردیفش میکنم. الهی فربونش برم. رفت و صفخات به 3 قسمت تقسیم کرد و به سه تا مغازه داد و تاکید اکید کرد من تا 8 شب میام میبرم خواهرم همین امشب اینارو می خواد. و اونا بهش قول میدن انجام بشه. و تو این حین یکی ازدوستام که فارغ التحصیل رشته منه حدود 20 صفحه خیلی توپ و به درد بخور از تحقیقات خودش رو برام میاره و تایپ شده نبوده اینم. 

حالا من خودم هم تایپ داشتم اینم اضافه شده بود خیلی کلافه بودم اما شدیدا خودم رو کنترل می کردم. مامان دید ناراحتم گفت تو بمون به بقیه کارات برس من میبرم این رو برات یه کاریش میکنم. برد همون پاساژ و یکی گفت من 2 ساعت دیگه بهتون میدم. ساعت 6 بود اون لحظه. اول باورم نشد اما بعد کلی خوشحال شدم و با انگیزه به بقیه کارها مشغول شدم. در این حین هم کاری واسه جیگر پیش اومده بوده. بابا کارش داشت. و منم دائم میزنگیدم می گفتم کجایی به اون تایپیست ها زنگ بزن. برو اونجا. نکنه ببندن برن من بمونم و حوضم. جیگر هم پیگیر بوده و می زنگیده اونا هم اطمینان دادن که آخر وقت بیا ببر. حالا من همچنان میزنگیدم به جیگر و به قول خودش اینقدر به من استرس دادی رفتم رو ویبره نزدیک بود ایست قلبی بگیرم.

خلاصه جیگر ساعت 8 میره میبینه  وای 2تا از مغازه ها بسته است و طرف نیست. اون 2تا مغازه مال یک نفر بوده گویا. خوب یک سری رو تحویل میگیره و اون هایی رو هم که مامان داده بوده تحویل میگیره. اما دوتا مغازه دیگه بسته بودن. حالا منم میزنگیدم می گفت چی شد انجام شد نکنه انجام نشده. اما جیگر که میدونسته من تو چه شرایطی هستم و هم استرس این پروژه رو دارم هم ناراحتی های دیگه . اصلا به من چیزی نگفت و گفت دارن انجام میدن من همین جا میشینم تاانجام بدن. نگران نباش من امشب برات میارم. تو به کارهای دیگه ات برس اصلا به اینا فکر نکن. منم دیگه مطمئن شدم و به این دو سری فکر هم نمیکردم. حالا جیگر فوری زنگ زده به صاحب این دو تا مغازه که کجایین؟ اونم گفته ببخشید کار آماده نیست و فردا صبح بیا من دارم میرم مهمونی(یعنی وجدان کاری تا این حد) لابد دیده این داداش من بچه است فکر کرده میتونه سرش گول بماله. داداش من گفت من این حرفا حالیم(نمیدونم املاش درست باشه یانه) نیست. اگه نمیتونستی آماده کنی واسه چی این همه زنگ زدم نگفتی؟ فقط به دروغ گفتی آخر وقت اماده است که من رو دور بزنی. حسابی هم با آقای وجدان کاری دادو بیداد میکنه که من امشب تایپ کل متن هام رو می خوام الانم هر جا هستی میای اگه نیومدی فردا صبح من میدونم و شما.

طرف گویا قبلا ازین بدقولی ها زیاد کرده بوده و نتایج مخربش رو دیده بوده نیم ساعت نشده بوده میاد مغازه و شروع میکنه به تایپ. حالا دیگه ساعت از 9 شب گذشته بوده. میبینه نمیرسه همه رو تایپ کنه زنگ می زنه به یه خانم دیگه که تورو خدا پاشو بیا اینجا کلی تایپ هست من نمیرسم. حالا داداش منم هی به آقای وجدان کاری استرس میداده که خواهر من اینو می خواد اگه بدون تایپ برم هیچی. درسش رو می افته(واقعا هم می افتادم). خلاصه خانومه اومد و با شرط اینکه 3برابر بگیره انجام داد. داداشم گفت هرچند این پول رو شما که کم کاری کردید باید بدید اما چون کار خواهرم گیره من میدم. حالا منم دیدم این نیومد گفتم خبراییه و استرس بدی گرفتم و دوباره زنگ هام شروع شد. بازم جیگر با آرامش خاصی که همیشه تو صداش هست می گفت حله نگران نباش. گفتم اون متن ها بعد تایپ بازم کار دارن. خلاصه جیگر 11 شب اومد و اصلا هم از اتفاقت حرفی نزد تا دیشب که نمره ام اومد. گفت این نمره همون درسیه که تایپ و اینا داشتی گفتم آره. گفت میدونی اون شب چه اتفاقاتی افتاد و من چه مصیبتی کشیدم . چه فشار و استرسی روم بود؟ گفتم الهی من قربونت برم نه چی شد؟

گفت آره ماجرا ازین قرار بوده. گفت من به عمرم اینقدر تو فشار نبودم(17 سالشه داداشم) بغلش کردم یه عالمه بوسش کردم گفتم الهی من فدات بشم تو اینقدر بزرگ شدی که می تونی مدیریت بحران رو انجام بدی؟ گفتم اگه اماده هم نمیشد من به تو چیزی نمی گفتم تو زحمتت رو کشیده بودی. گفت: اره حالا نمره ات رو گرفتی و همه چی تموم شد اینجوری میگی. اون شب اگه من بدون تایپ میومدم تو سر من رو میکندی(یعنی من همچین خواهری مینمایم در چشم برادر جان). خلاصه گفتم پاشو ببرمت بستنی بهت بدم اینقدر واسه من زحمت کشیدی و استرس متحمل شدی. گفت خواهر مارو باش تو اگه بیست تا پیتزا هم به من بدی اون استرس و اثرات مخربش از روح و روان من پاک نمیشه(کلا خیلی شوخ و باهوشه. اصلا یه وقت هایی یه حرف هایی میزنه که به عقل هیچ کس نمیرسه. از بچگی این طوری بود. مثلا یه دفعه 4 یا 5 ساله بود یه هو میاد میپرسه میشه از شیر مادر هم ماست درست کرد. یعنی قیافه ما دیدن داشت. خودش فهمید گفت باز بیتربیتی کردم. اخه حرف بد میزد می گفتیم بیتربیتی نکن. ما خندیدیم گفتیم نه. گفت خوب حالا درست می کنن یا نه؟ ما هم گفتیم نه لابد نمیکنن.) 

خلاصه آماده شدیم بریم بیرون. دیدم نگاه سر تا پای من میکه حرفی نمیزنه. میگم چیه خوش تیپ شدم؟ میگه می خوای با این شلوار بیای(بابای من ازین اخلاقا نداشت و نداره. نفس هم اینجوری نیست. حامی هم خیلی حساس نیست) گفتم آره . گفت نه این خوب نیست دو تا آشنا میبینن منو درست نیست. یعنی داداش من اینقدر بزرگ شده که آشنا دار هم شده و باید رعایت کنه تا ابروش نره. گفتم عوض کنم. گفت نمیدونم خودت میدونی. الهی قربونش برم.(بابا طوری بارشون آورد که حق هیچ حرف و اعتراضی رو به من نداشتن و ندارن. بالاخره من بچه ی ارشد بودم دیگه) منم رفتم عوضش کردم. البته حالافکر نکنین شلوارم طوری بوده ها. ازین ساپورت های طرح دار بود. البته کوتاه بود یه کمی. داداش کوچولوی من که تا دیروز تو دهنش غذا میذاشتم و اگه بچه ها تو مدرسه اذیتش میکردن میومد واسه من میگفت و سعی کرد گریه اش نگیره حالا اینقدر بزرگ شده که میتونم بهش تکیه کنم. مثل یه مرد بزرگ. بهش گفتم جیگری تو بابای منی.(البته خدا نگه داره 120 سال بابام رو. منظورم اینه میتونم بهش تکیه کنم. البته اون داداشم هم خوبه. اما هرچی مربوط من باشه و ناراحت کننده باشه زود عصبانیش میکنه و دعوا مرافه راه میندازه. واسه این اگه ضروری باشه بهش میگم.) خدایا واسه ی همه چیزهایی که به من دادی ازت ممنونم. دوستتون دارم . انرژی مثبت واسه زندگی خودتون و عزیزانتون و همه ی خواننده های این وبلاگ یادتون نره.بغل