سلام دوستای خوب و نازم. خوبید؟ بچه ها در ادامه مطلب حرف های وکیل رو آوردم. البته بیشتر به عنوان یک مشاور حرف زد و گفت اگه نتیجه نگرفتی به راه های قانونی فکر کن. منم گفتم چشم. در ضمن بگم بعد ازینکه پست دعا رو تو سایت سلامت روان خوندم و گذاشتمش تو وبلاگ خودم چند بار خوندمش و تصمیم گفتم بهش عمل کنم. و این روزها دائم انرژی مثبت می فرستم.(ضمنا بچه ها بیاید از ته دل و با اطمینان و ایمان قلبی هممون واسه هم دعا کنیم و واسه هم انرژی مثبت بفرستیم) تو خونه به مامان اینا هم دارم یاد میدم. و باید بگم واسه من عالی بوده اصلا روحیه ام عوض شده. خصوصا بیشتر واسه مامان شادی می خوام. خدایا به مامان بابای من و همه ی مامام باباهای مهربون و دلسوز سلامتی و شادی بده تا بچه هاشون بی پشت و پناه نشن. ضمنا طبق حرف های وکیل یه فکرایی کردم و یه تصمیماتی رو گرفتم که تو پست های بعد میگم لطفا راهنماییم کنید.


اول بگم پدر آقای وکیل از دوستان قدیمی بابا بوده  و کلی باهم صمیمی بودن و هستن. خیلی هم آدم دم کلفت و با نفوذیه. و همه ی بچه هاش هم وکیل و قاضی هستن و این آفای وکیل هم پروانه وکالت داره اما شغل اصلیش سیکرته!!! اما به خاطر دوستی قدیمی ای که با خانواده ما داشتن می خواد به من کمک کنه. البته خواهرش هم وکیله و نمیدونم تو دادگستری تهران چی کارست. یه چیزهایی توضیح داد اما من حال و حوصله گوش  دادن نداشتم. (کلا آدم هایی هستن که زیاد از کارشون حرف نمیزنند. چون کارهاشون به جاهای خاص مربوطه، منظورم اینه به همه جا وصل هستن و اگه خدا هم بخواد میتونه کمکم می تونه. ضمنا بگم من الان اصلا قصد اذیت کردن حامی رو ندارم، قصد اقدام واسه جدایی و پیگیری پرونده ضرب و شتم رو هم ندارم. با اینکه نامه پزشک قانونی رو هم گرفتم اما خوب می خواستم اطلاعات به دست بیارم) خلاصه اول قرار بود من و بابا بریم دفترش و اما بعد به بابا گفت: دفترم شلوغه. خیلی ها ممکنه شما رو بشناسن. و واسه خواهرم (یعنی من) خوب نیست تو دفتر من دیده بشه. به هر حال دستش درد نکنه تا کجاها رو در نظر می گرفته. خودش اومد خونمون. پرسید مشکل چیه و از کجا شروع شد؟ گفتم: از دوران عقد شروع شد. گفتم زیاد حرف نمیزد اصلا توجهی به من نمی کرد. و اگه هم حرفی می شد توهین می کرد اما خوب بعدا عذر خواهی می کرد و منم میبخشیدمش. اما الان دیگه صبرم تموم شد منم دعوا می کنم. واسه همین میگه تو دنبال زندگی نیستی مثل سابق. دنبال جدایی و مهریه هستی. هرچی هم میگم آدم ظرفیتی داره و صبری داره و منم دختری بودم که با آرامش زندگی کرده بودم وبزرگ شده بودم درک نمیکنه. گفت اشتباهت این بود که اگه ناراحت بودی نباید فوری میبخشیدیش. باید علت ناراحتیت رو می گفتی و ازش می خواستی دیگه تکرار نکنه. گفتم بله اما الان مشکل ما از بی توجهی و سردی اون شروع شد و کار کشیده شد به جاهای باریک. گفتم من همه ی کارهای خونه رو به موقع انجام میدام. غذا به موقع آماده بود همه جا رو تروتمیز می کردم. تا خوشش بیاد. به خانواده اش احترام میذاشتم. بعدم گفت اگه می خواست جایی بره چی کار میکردی منظورش این بود چه جوری برخورد می کردی؟ گفتم از همون روز اول دوستاش که قبل از عروسی با اونا زندگی می کرده بهش زنگ میزدن. یعنی از همون هفته اول بهش می گفتن کجایی پاشو بیا اینجا. همیشه یه بهونه پیدا می کرد بره(البته بگم دلم خوش بود لااقل یه حسابی از من میبره یه بهونه میاره)(منظورش این بود آیا من به علایقش توجه میکردم یا نه). گفتم منم حرفی نمیزدم. میگفتم بره یه حال و هوایی عوض کنه. گفت: خوب کاری می کردی. از خانواده اش گفتم. گفت ببین تو ازدواجت اشتباه بود اون آدم اگه میتونست اون زندگیش رو نگه میداشت با یه بچه. دیگه گند نمیزد به زندگیش. گفت اما به هر حال این شوهرته و اونا هم خانواده اش هستند و البته گفت تو شهر اونا طلاق زیاده وخصوصا اگه با دختر های شهر ما ازدواج کنن. از خانواده اش که چند کلمه گفتم. گفت کاملا متوجه شدم چه جورین. شاید باورتون نشه دقیقا هر چی گفت درست بود. از لحاظ پوشش و تیپ. حتی افکارشون. عقایدشون. این که ما مردیم مردیم می کنن. و زیاد با هم صمیمی نیستن اما موقع دعوا میان بیخود از هم پشتیبانی می کنن(دقیقا همینه. یعنی این سه تا داداش سال به سال نمیدونن کی کجاست. اما الان پشت هم در اومدن) گفت اونا هم میلی به جدایی ندارن اما از غرور بی خودشون نمی تونن پا پیش بذارن. می گفت نسبت به شما احساس حقارت می کنن و ازونجا که سطح فرهنگیشون پایینه و طلاق رو بینهایت بدتر از اون چیزی که هست تصور می کنن(واسه دختر) فکر می کنن شما هم همین تصور رو دارین و می خوان شمارو تحت فشار بزارن. از طرفی شوهرتم احساس خود کم بینی داره و به این یقین رسیده تو ازش بالاتری واسه همین می خواد با این بی توجهی ها کاری کنه تو بهش وابسته بشی. اینجوری می خواد بگه تو بهش نیاز داری. و ضمنا گفت غرور تو رفتارت هست. گفت به داشته هات مینازی!! گفت به زبون نمیاری. اما از رفتارت معلومه.(آقا پرسید کدوم دانشگاهی؟ گفتم فلان. چشمتون روز بد نبینه گفت پس جز نخبه هایی!! گفتم من نه بابا... گفتم با حمایت های مالی و عاطفی بابا. گفت همین حرف می تونه شوهرت رو بسوزونه. آخه شما بگید چی می گفتم؟ می گفتم آره نخبم؟ حالا تا هر حرفی میزدم می گفت ببین فکرت حرفت مال فلان دانشگاست اما عملت رفتارت مال دانشگاه بق بقو آبادم نیست. یعنی صد بار هی میگفت ببین اکه مال اون دانشگاهی باید اینجوری رفتار کنی اون جور رفتار کنی. اگه تحصیلکرده ای و دهنت رو پر میکنی از اعتبار دانشگاهت باید در سطح اون دانشگاه حرف بزنی و رفتار کنی و عمل کنی باید صبور باشی و با منطق کار کنی. آقا یعنی اینقدر عیب و ایراد گرفت گفتم من میرم انصراف میدم که آبروی هم دانشگاهی هام نره. آبروی دانشگاهم تو جامعه ی جهانی و بین المللی رفته با دشتن دانشجویی مثل من. حیف اون دانشگاه با آدمی مثل من. حامی هم همیشه میگه به خدا) گفت تو تواضع و غرور رو با هم داری. یعنی حتی وقتی میگی من چیزی نیستم داری میگی هستم و بالاترم. گفت زیاد به برادرات اهمیت میدی. می گفت این بدترین چیزه واسه هر مردی.(گفت من ازدواج کردم به خانومم گفتم فکر کن خانواده نداری همه چیزت منم)گفت اون می خواد تو به اون تکیه کنی همه چیزه تو باشه. تو همه ی عشقت رو به اون بدی نه اینکه قربون صدقه داداشت بری اما با اون عادی باشی. گفتم اون خودش نمی خواد. گفت اگه می گه نمی خوام یعنی می خواد. اینجوری بیان می کنه. (آخه آدم! این طرز بیان کردنه؟) می گفتم بیرون بینه همکارا و فامیل هاش ازم تعریف می کنه. از خانواده ام اما پیش خودم فقط توهین می کنه. گفت این یعنی دوستت داره، و حضور تو باعث افتخار و سربلندیشه. کمبود هاش رو می خواد با حضور تو بپوشونه. اما فکر می کنه اگه در حضور تو ازت تعریف کنه یا از خانواده ات شما مغرور میشین و تحقیرش می کنین. گفت اکثر مردا اینجورین. گفت: برو پیشش اصلا هم بروت نیار چی شده چش نشده. گفت واسه طلاق همیشه می تونی اقدام کنی اما زندگیت اگه از دست بره دیگه نمیتونی کاریش کنی. گفت ببین خانواده اون قدیمی هستن اما اون تورو انتخاب کرد(من تیپم امروزیه و یه جورایی فشن می گردم، آرایش هم زیاد میکنم. اما میدونم کجا چطور بگردم). گفت اون خانواده اش رو قبول نداره اما دوستشون داره و نمیتونه دل بکنه.( خوب این واقعا طبیعیه و من اصلا مشکلی با این ندارم) به همین خاطره با همچین خانواده ای تورو انتخاب کرده. گفت بهش محبت کن بدون توقع. تا به سمتت جذب بشه. مطمئن باش جواب میگیری. البته گفت حتما به مشاوره و روانکاوی نیاز داره. که باید با آرامش راضیش کنی تا بیاد. گفت اون فکر میکنه دوستش نداری. اتفاقا مشاور هم همین رو گفته بود. گفت اینقدر که تو از جدایی حرف می زنی اون احساس ارامش و امنیت نداره دائم فکر میکنه که این زندگی از هم می پاشه. گفت یه مدت تلاش کن و با امید و انرژی مثبت. اصلا به فکر جدایی نباش. اگه نتیجه نگرفتی من خودم پشتت هستم و تمام حق و حقوقت رو میگیرم. اما الان فقط به زندگیت فکر کن. به خانواده اش بیشتر از قبل احترام بذار حتی اگه اون احترام نمیذاره. اگه حرفی می زنه به روت نیار. بعد که آروم شد بگو من ناراحت شدم و توضیح بده. و اصرار داشت که اون دوستم داره اما غرور و تعصب احماقانه ای که کمیش مربوط به تربیت غلط و سطح پایینشونه و کمیش هم مربوط به خود کم بینی و عدم و اعتماد به نفسشه و اینکه در برابر تو احساس ضعف می کنه. باعث میشه این رفتارهارو انجام بده. حالا اگه بازم چیزی یادم اومد اضافه می کنم.