این زنه واسه مراسم سارا فقط به این دلیل که اونجا از همه تالارها گرون تره و واسه پز دادن رفته اونجا.   


کلا یه آدم عقده ایه و دلش خوشه به این چرندیات و من اینم بعد از عقد فهمیدیم. من گفتم بررسی می کنم اما میدنستم نمی خوام برم اونجا.(من یه هتل دیگه گرفتم انصافا شیک بود و واسه 450 تا مهمون کباب هم سرو کرد. با موزیک و رقص نور قیمتی برابر همون هتل 4 ستاره گرفت(اونجا فقط واسه کرایه سالن اون مقدار رو می گرفت) و اتفاقا همه تعریف می کردن هتل انتخابی من شیک تر بوده و هم مدیریت بهتری داشته) خلاصه دستشون رو ازین هم کوتاه کردم. چون بابا گفت که چون مراسم کباب نمیگریم. یهو همون تالار کباب بدیم. اونا هم پذیرفتن. باز مارمولک زنه و سارا حرص خوردن چرا اونا کباب یادشون نبوده. یعنی نهایت حسادت نهایت پستی و بی شعوری وای خدا وای خدا........ رسیدیم به خرید طلا. بگم سرویس طلای سارا دوبرابر سرویس طلای من وزن داره. اونا سر خرید طلا خیلی چونه زدن. و فکر کردن منم می خوام این کارو کنم. اما پدرشوهر نوکشون رو چید و گفت الین جان ماشاالله باسلیقه است. با حامی برن هرچی پسند کرد ما در خدمتیم. بعد بابا گفت اگه به الین بذارین جور در نمیاد(آخه من عاشق طلا هستم و بر خلاف هم سن و سال های خودم که اکثرا طلاهای سفید و ظریف دوست دارن من اصلا از چیزهای ظریف خوشم نمیاد. بابا گفت در حد عرف. ضمنا مل تو فامیل رسم سرویس جواهر و برلیان و ازین حرفا نداریم). که پدرشوهر تشکر کرد. و متوجه شد ما دنبال اذیت کردن و ولخرجی نیستیم. اما ساده هم نمیگیریم. آبرومندانه. البته جا داره بگم پدر هم خیلی دوست داشت همه چیز مجلل . آبرومندانه برگزار بشه.  خلاصه همه حرف هل زده شد. و ما فردا رفتیم عقد کردیم. بعد عقد من پیشنهاد دادم بریم آتلیه.آخه آرایشگاه رفته بودم و خیلی ناز شده بودم. برق حسادت رو تو چشم های زنه دیدم.. یعنی میشه آدم به خواهر زاده اش حسادت کنه؟؟ ببسنید مثلا اگه سارا هم می خواست بعد عقد بره آتلیه عکس بندازه اونا نه نمی گفتن اما خوب اولا ارایشگاه نرفته بوده واسه عقدش و با ابروهای نگرفته ی دخترونه رفته بود محضر. و این رو نشون پاکی و معصومیت دخترش میدونسته. آخه من نسبت به سارا  تیپم فشن تره و به روز. اما مارمولک مومن بوده و دوست نداشته ناموسش تیپ بزنه. اگه بعدا بگم دخترش رو به چه کارها وا داشته شاخ در میارین. و ضمنا اینکه اصلا به عقلش نمیرسیده بره آتلیه عکس بندازه واسه یادگاری. چون جایی ندیده بوده و گوش به راهنمایی هم نمیداده..... خلاصه اون شب تو خونه پدر شوهر شام مفصلی به مناسبت عقد ما سرو شد. چندین مدل غذا و میوه و دسر و خیلی چیزهای دیگه. شام با پدر بوده اما مخلفات رو حامی تهیه دیده بوده. البته ما مهمونی نداشتیم و همه از فامیل های حامی بودن. این مارمولک اینا هم بودن دیگه....... خوب تا اینجا طبق فرمایشات و تعاریف مارمولک و خصوصا زنه اینا بهترین خانواده دنیا بودن و حامی ته ته ته همه ی خوبی ها..... از فردای عقد اون روی سکه زنه و مارمولک و سارا و برادر چندشش معلوم شد.

ادامه دارد..... زودی میام...... الان باید برم با یه وکیل قرار دارم بابا قراره بیاد دنبالم..... دعا فراموش نشه....دوستتون دارم.