مهریه سارا(جاری و دخترخاله ام) نصف مهریه من بود. یعنی بابا مقداری رو گفت و مارمولک!!(تو چه کاره بودی این وسط) و پدر لب باز کردن واسه چونه زدن که بابا گفت یک کلام.


و حامی بلافاصله گفت قبوله. من نگاهش میکردم. اون شب حسابی تیپ زده بود و خوشگل کرده بود خیلی خوشجال بود(الهی خدا منو بکشه که این روزها ناراحتش کردم و ناامید. البته اونم بینهایت اذیتم میکنه و توقع داره من ساکت باشم و نادیده بگیزم). البته چون قاطعیت بابا رو دید قبول کرد.(این نظر منه). بعد می خواستن قراره عقد بذارن من همیشه دوست داشتم عقدم تو خونه خودمون باشه و با انجام کلیه تشریفات. اما این آقای مارمولک بی مقدمه گوشیشو برداشت واسه فردای همون روز محضر رو اوکی کرد!!!! یعنی من و خانوادم شده بودیم علامت سوال. من پیش خودم می خواستم لا اقل عقد رو بذاریم واسه یکی دو هفته دیگه... اما ...... و ما باز هم نمی دونم چرا ساکت بودیم و حرف نزدیم. نمیدونم قسمت بود یا کوتاهی ما بود یا یا یا یا..... در همین حین فهمیدم مادر شوهر به این وصلت راضی نیست یه هو بین شوخی خنده گفت، نیازه منم فردا بیام؟!؟!؟!؟!؟! همه ساکت شدیم. سکوت مطلق!!!!! حامی و پدر نگاهی بهش کردن و اونم فهمید بد سوتی ای داده. و گفت منظورم قبل از عقده؟؟؟؟ اگه شما فهمیدید قبل از عقد یعنی چی و کی و کجا منم فهمیدم(البته بگم مادر شوهر تا حالا به جز یه دفعه هیچ وقت توهین یا بی احترامی نکرده انصافا. و هیچ وقتم منو مجبور به کاری نکرده. البته منم با سیاست جلو رفتم . حالا بعدا بیشتر توضیح میدم، البته بگم من تو وبلاگ بعضی دوستان دیدم مادر شوهرهاشون چه کارایی که نمیکنن اما انصافا مادر این طوری نبود مثلا از روز اول گفتن تو عاقل و تحصیلکرده ای همه ی کارهای مراسم رو خودت بکن.البته بعضی جاها هم ناراحت شدم اما خوب به دل نگرفتم زیاد. هیچ وقت بدون تعارف نیومد تو ماشین ما. تازه با کلی اصرار و تعارف من میومد. اگه هم میومد. سریعتر می رفت صندلی پشت می نشست. یا به هیچ وجه اگه سنگ هم از آسمون میومد. نمیومد تو اتاقی که منو حامی تنها بودیم.البته من خودم این مورد رو خیلی رعایت می کردم. تو خونه اونا خیلی کم میرفتیم تو اتاق. حامی هم رعایت می کرد به خواسته ی من. من تو دوران عقد و قبل از عروسی هیچ شبی خونه پدرشوهر نموندم. اونا هم اصرار نکردن و رعایت می کردن. هر جا بودیم حامی منون میرسوند خونه خودمون) آها یادم رفت بگم من که دیدم قرار عقد افتاده واسه فردا واسه اینکه بتونم عقب بندازمش گفتم نمیشه فردا عقد کنیم. ما سفره عقد نگرفتیم نشون نامزدی(حلقه نه، نشون نامزدی) نگرفتیم نمیشه. من زیاد کار دارم. بابارو دیدم که یه نفس راحت کشید اما آقا حامی گفت اونجا تو محضر سفره عقد هست، خطبه رو می خونیم بعدا مراسم مفصل میگیریم هرطوری شما دوست داری(و گرفت) رفتم ادامه بدم سریع گوشیش رو در آورد و واسه یه جواهر فروشی زنگ زد و ازش خواست تا فردا مغازه اش رو چند لحظه ای وا کنه تا اون بتونه نشون رو بخره. قیافه مارمولک و زنه و سارا دیدن داشت، البته مادر شوهر رو هم اضافه کنید(البته الان بهش حق میدم، اونا با خانواده مارمولک و زنه مشکل داشتن و الان فکر میکرد دوتا پسراش رفتن و دیگه سراغی ازش نمیگیرن. این زنه هم دائم تو گوشش می خوند الین خیلی سیاست داره مثل سارا نیست(اینو بعدا فهمیدم. آخه سارا وقتی عقد کرد16 ساله بود منظور زنه این بود دختر من ساده و بی الایشه مثلا. به خدا همین ساده و بی الایش صدتا زنه گنده رو درس میده. مزموز و زندگی خراب کن)). منم دیگه نمیتونستم حرفی بزنم. بعد یه هو دیدم مارمولک و زنه تقویم در آوردن تا واسه جشن من تاریخ انتخاب کنن!!