بریم سر اصل موضوع:


 تو اون موقع هایی که حامی و خانوادش واسه خواستگاری و آشنایی میومدن، مارمولک به هوای دیدن مادرش مثلا میرفته مسافرت و نمی اومده(شهر اون 800 کیلومتر با  شهر ما فاصله داره. اون حدود یک ماه و نیم هر هفته این راه رو میرفته و میومده!!!!!با اتوبوس اونم نه هواپیما یا وسیله شخصی) و ما هم میگفتین ببین چه آدم فهمیده ای که خودش رو دخالت نمیده(آره جون خودش) اما این زنه(خاله ام و مادر جاری) دائم میومده و اگه رو میدادیم مثلا اگه من و حامی تو اتاقم حرف میزدیم اونم میومد تو اتاق(به خدا اغراق نیست). ما از اومدن زنه راضی نبودیم. آخه چرت و پرت میگفت و داداشای من ناراحت می شدن. حتی بابام. شاید مامان هم ناراحت میشده اما خوب چون خواهرش بوده حرفی نمیزده. به هر حال اون اومد و ما هم حرفی نزدیم.قبلا هم اشاره کرده بودم که روز آزمایش خون اون زودتر از همه آماده اومدن بود. اما این آقا گذاشت درست تو شب بله برون اومد. ما واسه بله برون کسی رو دعوت نکردیم.آخه بابا و داداشام امید داشتن شاید عقد سر نگیره. به خدا اگه بابا یک کلمه می گفت نه منم میگفتم نه. اما بابا طبق همیشه سعی داشت غیر مستقیم و با بیان مشکلات این جور زندگی ها به من بفهمونه و اصلا نگفت من راضی نیستم. کلا بابام هیچ وقت مارو مجبور به انجام کاری نکرد و یا منع هم نکرد. اما کاش میکرد. لااقل من خودم رو بدبخت نمیکردم. البته بگم من واسه این اتفاقات فقط خودم و انتخاب غلطم رو مقصر میدونم. نه هیچ کس دیگه. حتی مارمولک و زنه رو هم مقصر نمیدونم. من به خودم یاد دادم تو اشتباهات و مشکلات زندگیم تو وجود خودم دنبال مقصر بگردم والسلام.

تو شب بله برون پدر (پدرشوهر) واسه احترام به مارمولک که پدر عروسشون بوده، میگفته هرچی ایشون بگن. مثلا تاریخ عقد، مکانش، مراسم نامزدی، مکانش و حتی خریدها (تعارف میکرده) و واسه اینکه توهین و بی احترامی به منم نشه گفت البته بازم هر طور الین جان صلاح میدونن. ایشون خودشون ماشاالله همه چی توموم هستن.(ضمنا بگم من از اون دسته ادم هایی نیستم که با تعریف مغرور بشم و خودمو گم کنم و با انتقاد مایوس بشم. کلا اگه چیزی باب میلم باشه کافیه. البته نظر خانواده ام برام مهمه و رو چشمم جا داره. آخه هیچ کس از پدر و مادر دلسوزتر نیست) منم سکوت کردم و حرف نزدم. یعنی من کلا اول همه حرفارو گوش میدم بعد حرف می زنم. گفتن شرط و شروط ها شروع شد. البته شرط و شروط های مربوط به دخملی(دخترحامی) و خریدن خونه (بابا گفت چون قراره تهران زندگی کنن و شهر غریبه باید خونه داشته باشن. اونا هم قبول کردن. البته حامی تهران یه سوییت 30 متری داشت و یه آپارتمان هم تو شهرشون تو شمال. با فروش اونا می تونست خونه بخره) به طور خصوصی بین بابا و پدر گفته شد. که مارمولک خان و زنه بهشون برخورد. البته از فضولی بوده بیشتر. و می خواستن بدونن مبادا پدر امتیاز بیشتری به من بده.