یک  سری چیزهایی که قبل از عقد اتفاق افتاد رو از قلم انداختم. همون طور که میدونید خاله ی من مادر جاریم هم میشه و یه جورایی تو ازدواج من نقش کلیدی داشته، البته به گمون من خودش هم آخر نفهمیده می خواسته این ازدواج سر بگیره یا نه(حالم ازش به هم می خوره از خودش شوهرش و دوتا بچه هاش. این آدم دو شب قبل از عروسیم چنان بلایی سرم آورد چنان ابرویی ازم برد که می خواستم بذارم برم جایی که دیگه هیچ کس پیدام نکنه). حالا این چیزهارو کامل توضیح میدم.

 


این شوهر خاله ی من(دیگه ازین به بعد بهش میگم مارمولک) آدم بی نهایت مرموزیه ازون هایی که خودش رو به لودگی میزنه که مثلا تو باغ نیست و آدم و ساده و بی آلایشیه و مثلا با خونواده ی ما تریپ لاوه و خیر و صلاحمون رو می خواد. البته ما اینارو بعد از عقد فهیدیم. بعد از عقد خودش رو نشون داد چه مارمولکیه. روزی هزار بار از خدا می خوام به راه راست هدایتشون کنه و جواب بدجنسی ها و بد ذاتی هاشون رو بده. 

ما با خونواده همین خالم (مادر جاریم سارا) خیلی رفت وآمد داشتیم. یعنی اینا دائم میومدن خونه ما. یا پیشنهاد میدادن بریم سر باغ ما واسه تفریح یا اگه نیاز مالی داشتن از بابای من کمک میگرفتن. و البته چون این خالم بچه ی آخر بود و چند سالی هم تو شهر غربت زندگی کرد و چند تا بیماری بد هم داشت بابای من خیلی هوای اینو و خانوادش رو داشت. مثلا همیشه به مامانم می گفت اگه اینا خونه ما هستن غذا بیشتر درست کن بده ببرن خونشون این مریضه نمیتونه به کارهاش برسه. یا هر وقتی مریض می شد و بستری می شد. بابام به مامان می گفت برو بیمارستان پیشش بمون. بعد مرخص شدنش هم مامان چند روز می رفت خونشون هم ازش پرستاری می کرد و حتی واسه شوهر و بچه هاش هم غذا درست می کرد. یعنی دقیقا یک نوکره بی جیره و مواجب. اما مامان و بابا می گفتن خدارو خوش نمیاد. تو سختی باید کنار هم بود وگرنه تو خوشی آدم به کسی نیاز نداره. حتی یه دفعه خالم بستری بود نمیدونم چرا مامان نتونست دو شب پیشش بمونه بابا با پول خودش براش پرستار خصوصی گرفت. این رو الان بعد خدا فقط شما دوستای خوبم میدونید.(اینارو میگم تا بدونید پدر و مادرم چه محبت ها کردن و اون از خدا بی خبرا و نمک نشناس ها چه کارها با ما کردن و چه جوری جواب این همه لطف و محبت رو دادن).حتما میگید چه طور پس اونارو نشناختین.ببینین کلا من و خانوادم همیشه سرمون به کار خودمون بوده. بابای من زندگیشو از صفر و شروع کرده اما الان به لطف خدا و تلاشش های خودش و کمک و همراهی مامانم واسه خودش آبرو و اعتباری به هم زده و همه روش حساب باز می کنن. واسه همینم ما به هیچ وجه تو زندگی دیگران دقیق نمیشدیم و نمیشیم. نمیدونم تونستم خوب توضیح بدم یا نه. اما به هر حال ما اونا اصلا نشناختیم. این توضیحات بعدا به درد میخوره. کلا حاشیه های بی خود و مزخرف بیشتر تو زندگیه منه تا مسائل اصلی و مهم.