همسرم 34 ساله، دارای یک شغل خوب و یک پست مدیریتی خوب هست. از لحاظ مالی خدارو شکر مشکلی نداریم.  سال 80 اولین ازدواجش را تجربه کرد و سال 85 با داشتن یک دختر 2 ساله متارکه کرد. گویا او همسرش هر دو به اجبار خانواده هاشون مجبور به این ازدواج شدند و هیچ علاقه ای به هم نداشتند و نتونستند علاقه ای به وجود بیارند. حالا البته بااین که عاشق من شده بوده هم گلی به سرم نزده. دخترش رو مادر شوهرم بزرگ کرد و با حالا هم با پدرشوهر مادرشوهرم زندگی می کنه. البته شرط پدرم برای ازدواج هم همین بود. پدر و مادرش سواد بالایی ندارند و آدم های قدیمی هستند و نمی تونند راهنمای خوبی برای اون یا من باشند اگر هم راهنمایی کنند کلا کن فیکون  می کنند زندگیمون رو. و البته همه ی اتفاقات زندگی شون رو هم میندازن گردن این و اون. یعنی استغفرالله فکر می کنند معصوم هستند و هیچ اشتباهی نمی کنند و هرچی می گند درسته . ازونجایی که اصلا قصد ندارم بدگویی کنم یا تهمت بزنم یا یکطرفه به قاضی برم باید بگم ادم های بدی نیستند اما درکشون در همین حده. و کلا باید بگم از لحاظ فرهنگی و منطقی خانواده ی من و اون هیچ تناسبی باهم نداریم. کاش میشد این چیزهارو همون اول فهمید. منتظر دلگرمی هاتون هستم دوستای گلم