الین هستم 27 ساله. همون طور که گفتم سال 90 عقد کردم و بهمن 91 با یک مراسم عروسی بسیار باشکوه زندگی جدید و نوپایم را ساختم. گرچه احساس خوشبختی نمی کنم اما با تمام وجود سعی می کنم ناشکری نکنم و فقط خدایم را عاجزانه در لحظات ناچاری و بی کسی صدا بزنم.  اولین فرزند و تنها دختر خانواده هستم. شاید به همین دلیل کمی نازپرورده و زود رنج بار آمدم. رابطه بسیار نزدیک و صمیمی با برادرها و والدینم داشتم و دارم شاید به همین دلیل هم دوست صمیمی ای که از زندگی ام خبردار باشد و سنگ صبورم باشد ندارم.به همین دلیل روی به دنیای مجازی آوردم. امیدوارم شما دوستان همراه زمان دودلی ام باشید. در رفاه و امکانات کامل بزرگ شدم. قبل از ازدواج ساکن یکی از شهرهای شمال کشور بودم و پدرم آدم سرشناس و معتبری در شهر خودمان است و من یکی یک دونه ی یک بازاری سرشناس بودم(چیزی که پدرم را سرشناس کرد و من به آن افتخار می کنم آبرو و اعتبار و معرفت پدرم است). نمی گم خواستگارهای زیادی داشتم اما هر چند ماه کسی سراغم را می گرفت که سرش واقعا به تنش می ارزید اما خوب قبول نمی کردم شاید بعدا دلیل این قبول نکردنم را گفتم.

 

 



الان تهران زندگی می کنم. دانشجوی کارشناسی ارشد یکی از دانشگاه های خوب کشور هستم. مستقل بزرگ شدم یعنی در تمام مراحل زندگی خودم برای خودم تصمیم گرفتم و تصمیمم برای ازدواج را هم خودم اتخاذ کردم البته واقعا تصمیم غلطی بود. حالا به این نتیجه رسیدم همچین تصمیمی غلطه. ازدواج  یک آدم مجرد با یک آدم مطلقه خصوصا اگه بچه ای هم در کار باشه اشتباه. حتی اگه اون بچه کنار شما زندگی نکنه.

 همه ی کسایی که من و خانوادم رو می شناختند از این تصمیم احمقانه ی من متعجب شدن و حتی به پدر و مادرم خورده می گرفتند که نباید به عقل من بی عقل رفتارمی کردند و نباید اجازه به این کار می دادند، البته من اصراری نکردم اما وقتی پدر و مادرم تمایل من رو دیدند حرفی نزدند. اما ای کاش پدر و مادرم مخالفت می کردند ای کاش مثل همیشه به نظر من احترام نمیذاشتند و به من اعتماد نمی کردندو هزاران ای کاش دیگه که حالا دیگه سودی نداره..........................................

 دوست عزیز مجازی دارم به نام حسنا. ایشون همسر دوم هستند، حرف قشنگی رو همیشه می زنه اونم این هست که این نوع زندگی اساسا غلطه و ازدواج من هم اساسا غلط بوده دختری با موقعیت من خانواده ی من و طرز زندگی و بزرگ شدن من نباید این انتخاب غلط رو می کرد. البته بزرگترین دلیل من این بود که چون از طلاق متنفر بودم، گمون می کردم چون این آدم یک بار شکست خورده و مدت ها به خودش زمان داده و حالا دوباره تصمیم به ازدواج گرفته پس دنبال زندگی کردنه می خواد  شاد باشه و شادم کنه، عشق بورزه و عشق بده اما نشد و نتونست.

 مطمئن هستم شوهرم به خاطر نوع تربیتش و مشکلات و مسایل روحی بعد از طلاقش نمی تونه یک زندگی آروم رو برای خودش بسازه. نه اینکه نخواد نمی تونه.

فکر نمی کنم بتونم زندگی شاد و آرومی در کنار همسرم داشته باشم، چون اون مشکل روحی داره و خانواده اش از لحاظ فرهنگی امکان درک این مطلب رو ندارند که بخوان کمکش کنن تا مشکلش حل بشه. من هم نمی تونم عمرم رو در کنار یک آدم غیر نرمال سپری کنم اما وجدانم هم اجازه نمیده ترکش کنم فعلا دارم تلاش می کنم تا به اوضاع غلبه کنم دارم سعی میکنم سرنوشتم رو بسازم و نه اینکه سرنوشت من رو بسازه.

لطفا برای به آرامش رسیدن همسرم برای اینکه با خودش کنار بیاد و بتونه بعد از اون با من کنار بیاد دعا کنید دوستای خوبم.