سلام بازم کمک وهمراهی

ببینید بچه ها یکی از مسائلی که من خیلی نارحت کرده اینه.

 


اگه یادتون باشه 14 و 15 خرداد تعطیل بود(سه شنبه و چهارشنبه)ما میخواستیم بریم شمال. به همسر گفتم پنجشنبه رو مرخصی بگیر بیشتر بمونیم و خوش بگذره. اما گفت نمیتونم.اما جاهای دیگه خوب مرخصی میگیره. ترافیک شدیدی بود و جای 4 ساعت 8 ساعت تو راه بودیم. تو راه که مثل همیشه هیچ حرفی رد وبدل نشد. فقط یه بار گفت برو صندلی عقب دراز بکش اگه خسته ای, اما به من برخورد و گفتم ببخشید همسفر خوبی نیستم و با من بهت خوش نمیگذره(آخه یه دفعه با یکی از همکاراش امدیم کل مسیر گفتن و خندیدن. البته اعتراضم رو همون شب که قبل از عید92 هم بود اعلام کردم) اونم گفت این چه حرفیه با قیافه مثلا ناراحت. و گفت چون خسته شدی گفتم. ازون جایی که نمی خوام یکطرفه حرف بزنم و می خوام همه چیز رو بگم. باید بگم همون شب کلی سوغاتی هم واسه خونه خودمون و خودشون هم خرید یعنی بهش گفتم پول داری که برم این چیزارو بخرم سریع بدون هیچ حرفی داد(دستش درد نکنه همیشه از خودشم تشکر میکنم). ساعت 2 بود رسیدیم شهر اونا. یعنی از تهران که میایم اول شهر اوناست و بعد 20 دقیقه به شهر ما میرسیم.(میدونید لابد فاصله شهرها تو شمال کمه) من گفتم الان دیروقته بریم خونه ما به خدا با آرامش و خوبی گفتم. گفت میریم خونه ما فردا میبرمت خونتون. گقتم الان دیر وقته من سختمه(سر همین سختمه بالوایی به پا کرد) گفت حالا تو خونه ما سختته. میبرمت پرتت میکنم خونتون اگه بابات فرستادت با من بیای که هیچ اگه نه من میدونم و تو  و قانون(از روز اول قانون قانون میکرد. برعکس بود جای اینکه من بترسونمش اون میترسوند منو. بعدم چون هر وقت تو خونمون بودم میگفتم من با این نمیرم . این میخواد دق بده منو.بابام میگفت پاشین جمع و جور کنین برین. هر آدمی بود میفهمید بابای من داره کمکمون میکنه داره طرف اونو میگیره اما دریغ از فهم و شعور) خلاصه اون شب خیلی حرف ها زدیم با دعوا و مرافع. البته من چون سرم درد میکرد. خیلی آروم حرف میزدم. و گفتم تموم کن من حالم خوب نیست. اما اون که دید من دارم کوتاه میام چنان دادو بیدادی کرد که نگو. منم دیدم داره دور میگیره شروع کردم به دادو بیداد. نمیدونم چی گفت و چی شد(من کلا یادم نمیمونه زیاد) گفتم این ازدواج از اولم اشتباه بود اصلا فرهنگ ما به هم نمیخورد. البته اون مدعی بود من قصدم بازی در آوردنه و با قصد و نیت دارم این کارو میکنم.و مامان بابام یادم دادن. چون خانوادش یادش میدن فکر میکنه همه اینطورین. خلاصه رسیدیم خونه ما زنگ زدم. در قفل بود . مامان میخواست کلید بندازه گفتم بگو بجه ها بیان پایین آخه خیلی وسیله داشتم. میگه جلو در به مامانت گفتی فلانی(یعنی همسرم) می خواد گورشو گم کنه بگو بچه ها بیان پایین. من یادم نیست این حرف... به هر حال اون شب مامان و بابام اومدن پایین ببین قضیه چیه با هم حرف زدن یه ساعتی. بعدم قرار شد همسر بیاد بالا اما بعد حدود نیم ساعت نیومد بالا. بابام رفت پایین دید ماشین هست خودش نیست رفت دوروبر رو دید ببینه کجاست. حالا حدودا 4صبح بود. من بیشعور چه به روز بابام آورده بودم. بابام  که داشت دنبالش می گشت گویا اومده بوده ماشین رو برداشته و رفته..... بابام که دید خبری ازش نیست نگران میشه میره شهر اونا و خونه اونا. دیگه 5 صبح شده بود. (من فکر میکردم از اون نیست و رفته و دیگه پایین نرفتم. اما ای کاش میرفتم. به هر حال گذشت و پشیمونی سودی نداره) خلاصه خونشون هم نبود. به گفته ی پدرش اصلا خونه نرفت و تو ماشین استراحت کرد و دوباره برگشت تهران. چهارشنبه تهران بود.5شنبه رفت سر کار و جمعه اومد. اس داد گفت من شمالم بیا شهر ما با هم بریم خونه. خیلی بهم برخورد. گفتم من آماده ام اگه می خوای بیا دنبالم گفت پا نمیذارم خونتون. شما به من فلان گفتین این طور گفتین اون طور گفتین. گفتم شما هم زیاد به من حرف زدین. هفته های قبلش تو خونه ی اونا مسئله ای پیش اومد. به هر حال گفت 9 بیا فلان میدون تو شهر ما. گفتم نمی خوای بیای خونمون خود دانی. بیا دم در دنبالم. نیا بالا. کلا داره میترکه که گفته تو خونتون پا نمیذارم من رو این قضیه بهش گیر نمیدم که نمیگم حتما بیا. آخه برادر شوهرم یا همون شوهر دخترخاله ام هم سر جریاناتی که تعریف میکنم. گفته بود نمیرم خونشون اونا هم خیلی سر این موضوع گیر دادن که حتما باید بیای و کلی بحث سر همین بینشون پیش اومد. (برادر شوهر و جاری 2ساله درگیری و دادگاه کشی دارن)اینم لابد فکر کرده این حرف رو بزنه ما هم همون کارو میکنیم اما تیرش به سنگ خورد.  خلاصه اونم نیومد و منم نرفتم. تا اینکه هفته بعدش هی اس میداد پاشو سواری(همین ماشین های زرد خطی تهران شمال و برعکس) بگیر بیا خونه. بابا راضی نبود تنها برم.گفتم به بابا بزنگ بگو منو بفرسته گفت نمیزنگم. اما دایم میگفت پاشو بیا خونه. خلاصه با این که بابا راضی نبود تنها برم و میگفت با داداشات یا مامانت برو که تنها نباشی. اما تنها رفتم. پیش خودم گفتم اگه الان تنها نرم بعدا اگه بخوام تنها بیام این نمیذاره . اما من خوش خیال بودم و اینا غیرت ندارن که اینجوری فکر کنن. خلاصه رفتم و 6رسیدم اومد ترمینال دنبالم.حرفی نزدیم. رسیدم خونه خوابیدم. همون شب حدود 12 شب بود من خواب بودم بیدارم کرد گفت پا میشی بریم بنزین بزنیم و ماشین برادرم رو بدیم. ماشین برادرش هم خونه ما بود.(یعنی 2تا ماشین بود خونه ما. نمیشد تنها ببره بده) گفتم باشه و رفتیم. دیگه تو اون هفته حرفی پیش نیومد. یعنی سکوت و حرف در ضرورت. یعنی دو تا آدم که زبون هم رو هم نمی فهمن بیشتر با هم میحرفن تا این شوهر من... البته با دوست و همکاراش خیلی خوب و سر حاله ها. به من میرسه این جور اداهارو در میاره... این پست زیاد شد و من نتونستم حرف اصلیم رو بگم. میام دوباره پست میذارم. دوستتون دارم. منتظر نظرات و دلگرمی هاتون هستم.