ادامه مطلب لطفا...


خلاصه دعوا شروع شد. اونم شروع کرد به چرت و پرت گفتن. از مامان بابام شروع کرد...

گفت: شما پررو هستید و یه عالمه حرف مفت که لایق خودش بودعصبانی. گفت شما مثل کفتارید. بی چشم رو هستیدناراحت. فقط دنبال پول و ملک و املاکم هستی.(حامی وضع مالیش خوبه، بد نیست. اما بابای من و کلا خونواده ما ازونا بهتریم، خیلی هم بهتریم. مثلا اگه درامد بابای من 100 تومن باشه بابای اون 10 تومنه حقوقشهیپنوتیزم. ضمنا خود حامی بالای 50 میلیون تومن به بابام بده کاره. خود من حدود 10 میلیون به حامی داده بودم. حالا اینا هم مفصله جریانشناراحت). هر رفتاری باهات میکنم بازم مثل کنه چسبیدیبه مندل شکسته. بس که بی چشم و رویی.(یعنی جواب سکوت و خانمی من اینا بودکلافه) بعد من گفتم خداروشکر ما کفتاریم کفتار مرده ها رو میخوره شما زنده زنده دارین مارو میخورینشیطان.

توضیح: اون شب که من بیمارستان بودم پ.ش زنگید به بابام و گفت من دستت رو میبوسم تو قضیه رو جمع کن و حرفی نزن. مامان و بابا حتی بعد اون دعوا درگیری(جریان برادر شوهر حیوون) با احترام و ملایمت با حامی رفتار کردن. حالا آقا این طوری میگه بس که بی ادب عصبانی....

خلاصه کلی توهین و بد و بیراه اول به مامان بابام بعدم به داداشام و دایی و خاله هام و همه و همه. ول کن هم نبودزبان. البته منم جواب میدادم و برمیگردوندم. نه بی ادبانه مثل اون اما میسوزندششیطان. اون فحش های بد و رکیک میداد. من فحش نمیدادم اما حرفای بدی میزدم البته حقش بود. بیتا جون نتونستم سکوت خانومانه کنم مثل تو.

مثلا به مامانم تهمت زد و گفت مامانت شب میره صبح میاد. بابات اینطوری پولدار شد. عوضی بی همه چیزعصبانی. منم گفتم بابات نبوده(آخه باباش شغلش شیفتی بوده) شب ها مامانت زیاد مهمون داشته فکر میکنی همه مثل مامانت هستنشیطان. گفتم علم روانشناسی این رو ثابت کرده که مردای شکاک ننه های هلونیشخند دارن.

اونم اومد زد تو گوشم. منم زدمش یعنی بهش حمله کردم که خوب طبیعیه ناموفق بودم و اون بازم بهم حمله کرد و دائم هلم میداد و میخوردم به این ور اون ورگریه. خیلی حالم بد بود. اصلا تعادل نداشتم و فقط جیغ میزدم و گریه میکردم و خدا رو صدا میزدم. وقتی جیغ زدم اومد دهنم رو گرفت منم که جون نداشتم و شدیدا هم ناراحت و عصبی بودمسبز. به خدا خیلی حالم بود. بعد دوباره شروع کرد به فحش دادن به من که تو زشتی مثل ... میمونی. پیر بودی. هیچ کس نمیومد بگیرتتتعجب. من احمق خر شدم اومدم گرفتمت و خیلی ازین مزخرفات. آها اون زنم خوب بود ماه بود و فلان بودتعجب. گفتم خداروشکر قبول داری شما مشکل دارین با هیچ کس نمیسازین. حالا نفسم بالا نمیومد. اما به قول خودش داری میمیری اما زبون درازی میکنیشیطان

بعد منم گفتم حامی تا حالا نفرینت نکردم اما امشب سپردمت به خون امام حسین. خدا رو قسم دادم به همین ماه عزیز و سر بریده پسر خانوم فاطمه زهرا که دامادی مثل حامی گیرش بندازه و همین بلاهایی که اون سرم آورد رو سر دخترش بیارهگریه. اون لحظه داشت آب میخورد و من با داد و یه حالت بی نهایت مستاصلی گفتم. که همسایه پایینی گفت من دلم لرزید از حرف الین. برو ازش حلالیت بگیرنگران. گفتم از خدا می خوام دخترت اسیر غربت بشه و بری بالای سرش شکل و قیافه و حال و روزش مثل من باشه. آخه بهم گفت الان قیافت مثل گداهای کنار خیابونهگریه. آخه موهام باز شده بود و به هم ریخته بودم. کلا اصلا داغون بودم خودتون تصور کنید دیگه.

اونم بعد شنیدن حرفی که به دخملی زدم مثل روانی ها اومد و گلوم رو گرفت. به خداوندی خدا مرگ رو جلوی چشمم دیدماوه. یعنی فشار میدادها. بعد که حالم بهتر شد بازم به دخترش حرف زدم و گفتم الهی سرش بیاد هر کاری با من کردی. میدونم بدجنسیه میدونم. میدونم نامردیهسبز. اما حالم خیلی بد بود. واقعا بد بودم. نهایت استیصال. ته خط بودم انگار. بعد باز بالشت رو گذاشت رو صورتم و خودش نشست رومافسوس. یعنی من دراز کش بودم اونم روم. بالای رانم. زیر شکم. یعنی نمیتونستم حرکتی کنم. اما من از حرف زدن به دخملی دست بر نمیداشتم. اونم فقط فشار میداد بالشت رو. منم که دیگه داشتم میمردمافسوس. فقط میتونستم دستاش رو چنگ بزنم. بازوهاش و تنش. روی سینه هاش همه زخم شده بود. من ناخن هام بلنده. بلند بود. همه از شدت فشار شکستناسترس. و کل زیر پیراهنش هم پاره بود. ضمنا گوشیش تو جبب شلوارش بود و دائم زنگ می خورد. واسه این میگم از پیش تعیین شده بودهعصبانی.

بعد که ولم کرد. کشون کشون خودم رو رسوندم به موبایلم و زنگ زدم به من زنگ بزن110. اول اومد از دستم گوشی رو بگیره اما من با داد اول آدرس رو گفتم و گفتم شوهر روانیم داره من رو میکشهاوه. اونم دید من زنگ زدم110. همسایه پایینی رو صدا کرد تا مثلا زخم های بدنش رو نشون بده. همسایه من رو دید گفت شرمنده ام الین خانمنگران. و اصلا نگاهم نمیکرد از شرم. به همسایه میگفت. ببین چقدر زشته مثل گداهاست. دختر قوی من اینقدر زشتم؟ راستش رو بگو. البته زیبایی اصلا برام مهم نیست چون چهره رو خدا به آدم میده و هرچی باشه باید شکر کرد. نه مسخره اش کرد. بعد همسایه گفت مگه روز اول ندیده بودیش؟ حالا یادت افتاد؟

بعد به بابام فحش داد و به مامانم. به همسایه گفت باباش نزول خوره. چک برگشتی داره. مامانش میره میده جا چک هارو پر کنهعصبانی. گفتم آره چون شکم شما اینجوری سیر شد، فکر میکنی همه اینطوری هستنعصبانی. همسایه گفت الین خانم شما ساکت باش. یعنی به نهایت بی شرفی و پستی شوهرم پی برد. و مامورا که واسه گزارش اومدن همه چیز رو گفت و بعدم که واسه استشهاد رفتن(قاضی دستور داده بود) همه رو گفت(خدا به آقای همسایه شادی و سلامتی بده و به خانوادشقلب).

مامور اومد و رفتیم کلانتری. البته مامورش خیلی نامرد بودزبان. خیلی. نه اینکه بگم چون طرفداری نکرد. بلکه عصبیم میکردگریه.

ادامه دارد....