سلام نازنین های الینقلبقلب. نمی خواستم بنویسم اما نمیدونم چی شد یه هو حسش اومدچشمک. فقط اینو بگم این روزا لطف خدا و معجزه اش رو دیدم. البته در راستای آشتی با حامی نیست. بلکه اوضاع با حامی به اوج وخامت رسیدهناراحت، و داره همه تلاشی میکنه تا کار رو تمام کنه. البته از حماقتشه و می خواد مثلا روم رو کم کنهزبان. در ادامه دلیل نوشتن پست الین تصمیم نهایی را میگیرد میگم. جریان مال حدودا 20 روز پیش هستناراحت


یکشنبه حدود 8 شب بود دیدم انگار قفل در داره وا میشه راستش ترسیدم چون حامی مدت هاست زودتر از 11 شب نمیومد اومدم نزدیکتر دیدم شازده استزبان. شب قبلش خوب بود و صبحشم رفته بود خوب بودمنتظر. اما اومده با 180 درجه تفاوت. منم داشتم درس می خوندم و سلام کردم که جواب نداد، واقعا حس میکنم از درس خوندن من ناراحت میشهکلافه، فکر میکنه خودم رو ازش بالاتر میدونم، خصوصا از وقتی کسانی بهم قول دادن که میتونن تدریس تو دانشگاه رو برام ردیف کنن که البته هنوز خبری نیستعصبانی موقع درس خوندن من حالش عوض میشهقهر. منم دیگه زیاد تحویلش نگرفتم گفتم چای میخوری گفت نه. منم دو تا ریختم آوردم گفتم شاید بخوره(نخورد). بعد پاشدم دیدم مرغ خریده. رفتم شستمش و جابه جاش کردم. واسه شام ماکارونی درست کرده بودمخوشمزه. گفتم میخوری گفت نه. گفتم می خوای برات مرغ بذارم. جواب نداد. سه دفعه پرسیدم. جواب نداد. منم شاکی شدم گفتم کر شدی انشاالله؟ که دعوا شروع شد. اونم چه دعوایی.....

البته بگم شک ندارم این دعوا از پیش تعیین شده بوده و دستور شخص یا اشخاصی بودهعصبانی.

ادامه در پست بعد. نمیخوام طولانی باشهسبز