سلام دوستای خوشگلم. دو روز گذشته رو اصلا نت نرفتم. یعنی فرصت نشد. اما از همه شما دوستان گلم ممنونم که یادم بودید و سر زدیدماچ.


حدود ساعت 1 روز سه شنبه رسیدیم تهران(با مامان بودم). از شانس خونه ما جایی هست که من به ناچار باید از حوالی اونجا و خیابونمون رد شمکلافه. از شدت ناراحتی قلبم درد گرفته بود به خدا. همون موقع سحر بهم اس داد و یه کم باهام درد و دل کردقلب.

البته صبح هم دخترقوی در طول مسیر با اس هاش با من بودماچ. ممنونم بچه هابغل.

رسیدیم خوابگاه. اصلا جای خوبی نبود. تر و تمیز نبود. منم حساس. اه اه اهاسترس. بدجوری دلم گرفت. یاد خونه زندگی خودم و جهازم افتادم و به اون وسایل نگاه میکردم بیشتر دلم میگرفتگریه.

تذکر: نمیخوام به کسانی که تو خوابگاه هستن توهین کنممشغول تلفن. لاله جونم دوست خوبم هم خوابگاه هست. اما خوب من خودم خونه دارم. اما رفتم خوابگاه ابن ناراحتم میکرددل شکسته. البته یک شب تو اقامتم در خوابگاه چیزهایی دیدم و شنیدم که به عمرم ندیده بودم و نشنیده بودمتعجب راستی دختر قوی تو که 4 سال خوابگاه بودی چطور اینقدر ساده ای و زودباوری؟ و چطور از دوست پسر داشتن و این چیزها تعجب میکنیمتفکر؟

چندتاشون چندتا چندتا دوست پسر داشتنتعجب. حتی دوتاشون با مرد زن و بچه دار دوست بودن( ای خاکی می سر)تعجب. بعد تازه کلمات رکیک مثل نقل و نبات تو دهنشون بودتعجب. دائم از بغل بوس و ... با دوست پسراشون میگفتناسترس. من روم نمیشه از رابطه ام با شوهرم رو در رو به کسی چیزی بگم. اونوقت اونا نه از من غریبه خجالت میکشیدن نه از مامانم که سن و سالی ازش میگذشتهتعجب. البته خوابگاه دانشگاه خودمون نبود. یکی از پانسیون هایی بود که با دانشگاه ما قرار داد داشت و البته با چندین دانشگاه دیگه نیز....

خلاصه اون شب واقعا داشتم دیوانه میشدمکلافه. به زور اشکم رو نگه میداشتمگریه. چند بار هم ریخت اما کسی ندید خداروشکراوه بگم من خودم آدم چشم و گوش بسته ای نیستم. شاید گاهی هم با دوستام شوخی کنیم اما دیگه نه این حد و با این وقاحت اونم در حضور یه خانم جا افتادهعصبانی. اصلا متحیر شده بودم خداییش. میگفتم آیا همچین دخترهایی هم هستنتعجب؟

خلاصه. اونقدر چرت و پرت گفتن نذاشتن منه بدبخت یک کلمه درس بخونمکلافه. البته می خواستم دوره کنم. یه دور دوره واسه من درست به اندازه کل خر خونی هام اهمیت دارهیول. گفتم بخوابم صبح پاشمخمیازه! همین کار رو هم کردم. البته چون جام عوض شده بود خوابم نمیبرد. ساعت 5 صبح بیدار شدم درس بخونم مثلا. دیدم 3 تاشون همون موقع بیدارشدن و رفتن حمام(یکی یکی البته). بعد اومدن شروع کردن به آرایش موها و صورتشونتعجباز ساعت 5.5 صبحمنتظر. بعد به من بدبخت که کتاب و جزوه دستم بود رو چپ چپ نگاه میکردن و لابد تو دلشون بهم میخندیدن که این چقدر منگله داره درس میخونهمتفکر. البته میگم منم خودم آرایش میکنم حتی غلیظ و فشن(البته نه تو دانشگاه). اما دیگه نه اینکه 5 صبح پاشم آرایش کنم واسه کلاس ساعت 10 صبحمقهر

خلاصه رفتم سر جلسه امتحان. من با استاد این درس خیلی جورم. یه آقای دکتر مسن هستن ایشون. البته آزمون میان ترم رو تدریسیار گرفتن. سخت نبود. اما خوب من به لطف شوهر جانم و به علت اقامت در خوابگاه و هم اتاقی شدن با دوستان گرام نتونستم خوب دوره کنمناراحت. واسه همین روش حل رو میفهمیدم تا نصفه حل میکردم اما وسط کار مثل ... میموندم تو گلنگران. در حالی بقیه حتی روش حل رو هم نمیدونستن. کلا این درس یه طوریه که فهمیدن سوال خودش مصیبتهابلهمیتونستم نمره خوبی بگیرم اما .... البته بازم خوبه خیلی از بچه های دیگه یا همون اول رفتن بدون دادن برگه و حضور زدن، یا سفید دادن، یا مثل من بودن. یه کمی اینجوری خوشحال شدم اما بعدش ناراحت شدم که از خرابی امتحان دوستام خوشحال شدمکلافه.