سلام دوستای خوب و مهربونم حالتون چطوره؟ امیدوارم همگیتون خوب و سرحال باشید


منم به لطف خدا و حمایت همیشگی خونوادم بهترماوه. و ان شاالله بهتر هم میشم. تو این مدتی که نبودم اصلا شرایط روحی و جسمی خوبی نداشتم. اصلا و اصلاناراحت. بی قرار و کلافه بودم. دلم گریه می خواستگریه. سعی میکردم از یاداوری اتفاقات و چیزهایی که دیدم شنیدم فرار کنم. اما نمیتونستم از واقعیت که همون خرابی زندگیم و تنش های بعدیشه، لااقل تو این برهه زمانی، فرار کنمنگران. این بار نسبت به دفعه قبل به مراتب بدتر بودم.

ضمنا یه قرص هایی رو هم مصرف می کردم که به کمک خانوم دکتر لیلا و خانم دکتر مادام سلین متوجه شدم این بی قراری ها و نا آرومی هام به مصرف اون قرص ها هم ارتباط دارهکلافه و قطعشون کردم. شاید علت به آرامش رسیدنم هم همین باشه. لیلا جونماچ و هم ولایتی مادام سلینماچ ازتون ممنونمبغل.

انصافا شرایط بدی داشتم. بی اشتها بودم و فشارم پایین بودم هر روز سرم و آمپول تقویتی، ببخشید حالت تهوع هم داشتم. جمعه خیلی بدتر بودمگریه. خیلی بد. فشارم بعد خوردن یه عالمه شیر نبات 7 بودتعجب. حالت تهوع هم که دیگه نگو. حالا به پزشک محترم میگم مبادا تو سرم ضد تهوع بریزی بی قرارم میکنهمشغول تلفن.واکنش میدم. ضمن اینکه خودم هم شرایط روحی بدی دارم قوزه بالای قوز.

بعد که سرم رو میزنن برام میبینم باز حالت تجزیه شدن تمام وجودم رو گرفتهکلافه! از پرستار می پرسم سرم چیهسوال؟ فکر کنم گفت قندی. واسه اینکه فشارت بیاد بالا. میگم همین؟ میگه با یه آمپول ضد تهوعتعجب. حالا من خودم قاطی. این آمپول هم قاطی ترم کرده بود شروع کردم به داد و بیدا کردم(البته صدام در نمیومد بس که بی حال بودمخواب). گفتم من به این لعنتی واکنش میدم. به دکتر گفتم. چرا ریختی توش؟ اون بیچاره هم میگه خانم من طبق نسخه و دستور پزشک عمل کردماسترس!!

بله خلاصه حسابی داغونم کرد پزشک محترمقهر. البته شکایتش رو به مسئول درمانگاه بردم. خیلی خیلی بد بودم. فقط می خواستم بمیرمنگران. خدارو شکر الان خوبم. و واقعا کمک این دو تا دوست خوبم رو هرگز فراموش نمیکنمقلب.

دوشنبه رفتم تهران. رفتم کلاس و خرید و برگشتم. خونه خودم نرفتممشغول تلفن. می خوام برم خوابگاه بگیرم واسه امتحاناتناراحت. شاید واسه ترم بعد خونه بگیرم. اون روز حالم خیلی بد شده بود. موندم به دوستام چی بگمناراحت؟ بگم چرا دارم دنبال خوابگاه میگردم؟ تازه خوابگاه به شبانه ها تعلق نمیگیره و دنگ و فنگ داره!!!! منم شبانهنگران!!!! اما بازم هرچی خدا بخواد.

اون روزم خیلی غصه خوردمگریه. وقتی از جلوی خیابونمون گذشتم و نرفتم خونه خودم. و اینکه این اتفاق باید بارها تکرار بشهنگران. یه زمانی اون خیابون برام نشونه رسیدن به آرامش بود اما حالا بغض برام میاره. خدایا به من کمک کن و بهم توان و انرژی بده تا بتونم سر پا بایستم و کم نیارمآخ. امتحانات هم نزدیکن. برام دعا کنید. البته امتحانات ترم پیش هم تو شرایط خیلی بدی بودم. خیلی بد. اما به لطف خدا و دعاهای مامان و بابا با موفقیت سپری شدناوه. کسی بهم قول کار داده و گفته برات ردیفش میکنمقلب. توکل به خدا اگه قسمت باشه درست میشه.

ضمنا پیش دکتر تغذیه هم رفتم از هفته پیش تا امروز 3 کیلو وزن کم کردمناراحت. رفتم پیشش تا یه رژیم مقوی بهم بده. تا هم استرس و بی قراریم کم بشه هم تمرکز و حافظه ام بهتر بشه. کلا تقویت شم دیگه. چون اصلا نمیتونم چیزی بخورم هرچی می خورم بعدش احساس تهوع دارمکلافه. حتی قرص هام رو هم نمیخورم. حالم بد میشه. فقط همین کپسول تقویتی wellwoman رو که پزشک تغذیه داده می خورم. خیلی هم بوی بدی دارهزبان!!! اما میگفت خیلی خاصیت داره. امیدوارم این طور باشه. دوستان دعا واسه من یادتون نره. لطفا. دوستتون دارمماچقلببغل.