همیشه تو زندگیم سعی کردم دلی رو نشکونم، بدی نکنم و در عوض تا می تونم به دیگران احترام بذارم و محبت کنم. هر کاری هم از دستم بر میاد واسه بنده های خدا انجام بدم.


خیلی وقت ها به خانم های مسن کمک کردم. آخه مادربزرگم رو همیشه میبردم دکتر. خانم های هم سن اون زیاد بودن و خیلی وقت ها بعضی ها که تنها بودن رو میرسوندم خونشون و بعد مادربزرگم رو میبردم خونش. میدونم دعاهای خیر زیادی پشت سر من و خانوادم هست. همیشه فکر میکردم خدایا چرا به اون دعا گوش نکردی تا دستم رو بگیری. چرا دعاهای اونا واسه خوشبختیم رو نشنیدی؟

اما الان میبینم گوش کرده و منه ناقص العقل متوجه نبودم. تو کلانتری همه حق رو به من دادن. و حامی چندتا شاهد از دوستاش رو برده ازش قبول نکردن. اینا همه لطف خداست. همون آقای دادیار محترم و راهنمایی ها و نصیحت هاش. با اینکه وظیفه اش فقط رسیدگی به پرونده بود. اما پدرانه به من مشاوره داد. راستش اولش ازش ترسیدم اما بعد دیدم چقدر منصف و با ایمان بوده.

خدایا ببخش اگه فکر کردم نگاهم نمیکنی. البته من گناه کار لایق نگاه تو نیستم. اما تو اونقدر دوستم داری که بازم کنارم باشی. یه اس ام اسی هست که میگه اونقدر برات خوشی و خوشبختی می خوام تا به خودت بگی آیا کسی برام دعایی کرده؟(یه چیزی تو این مایه ها)

بله همه این اتفاقات خوب و غیر قابل باور واسه اینه که دعای خیر شما دوستان که حتی ندیدمتون یا نمیدونم کجا هستید پشت سرم هست و دعای دیگرانی که من خالصانه بهشون خدمت کردم چون به عنوان یه انسان احساس وظیفه میکردم.

خدایا به من قدرت بده... خدایا به همه ما قدرت بده...

الین دوستتون دارهقلبقلبقلب