ادامه مطلب لطفا...


بعد رسید نوبت به اینکه حلقه هارو چند خریدینسوال؟ من گفتم واسه حامی شد 2n تومن. واسه من شد n تومن. وای گفتم. شروع کرد به چرندگفتنزبان.

توضیح: واسه من اصلا خرید کردن و این چیزها مهم نبود و نیست. چون خداروشکر چشم و دلم سیر بود. از طلا جواهر بگیر تا رخت و لباس و بدلیجات و همه چیز و همه چیزداشتم. اما خونواده خالم متوسط رو به پایین بودن و حسود. خدای نکرده قصدم توهین یا تمسخر نیست. اما ازین آدم هایی هست میگن چون ما نداریم هیچ کس نباید داشته باشهتعجب.

خلاصه گفت: میدونستم برات هیچی نمیخرن. دیدی سارا گفتم نمیخرن. از ذوق داشت میمرد. فکر کرد حامی برام نخریده.بعد گفت فکر نکنم واسه جشنت هم کاری کنن. نه طلا نه خرید. گفتم من حسرت به دل نیستم. مهم نیستشیطان. دوباره تاکبد میکنم من خیلی تودارم. یعنی ظاهرم اصلا باطنم رو نشون نمیده. با اینکه ناراحت بودم اما بی نهایت ریلکس و بی خیال رفتار میکردم و جواب میدامنیشخند.

حامی گفته بود واسه جشن نامزدی برات خرید میکنمقلب. الان ماشین خریدم دستم نیست. اون زمان شاسی بلند داشت که خاری بود تو چشم زنه وقتی من رو توش میدیدزبان. اما باور کنین واسه من اصلا مهم نبود. حتی واسه خرید خونه یه چند ماهی ماشین نداشتیم و ماشین مامانم دستمون بود. که زنه ذوق میکرد. اما بازم برام مهم نبود. اصلا این چیزها برام مهم نیست و نبود.سوال

دیگه شروع کرد که حلقه سارا رو ما چند ماه قبل 2n تومن خریدیم. سرویسش رو اینقدر(وزن سرویس سارا 1.5 یا 2 برابر سرویس منه که شوهرش هنوز داره قسطش رو میدهتعجب). بعد منم با اینکه اهل کنایه زدن و تیکه انداختن نیستم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم خوب سارا چاقه با این ظاهرش بایدم حلقه درشت تر و سرویس سنگین تر بر میداشت که لااقل گردنبند سرویس دور گردنش رو بگیره و گیره اش بسته شه.

گفتم من باربی هستم باید چیزی بردارم به دست و گردن ظریف و دخترونه ام بیاد. هیکل سارا زنونه بود. دستای خیلی پر. باسن بزرگ. گردن کلفت. یعنی گردنبد سرویس من واسه اون کوچیک بود. گیره اش بسته نمیشدشیطان. نمیخواستم مسخره کنم. اما باید جوابش رو میدام تا ضایع بشهزبان.

بعدم سارا گفت شوهرم اینجوری دوست داره. منم گفتم نوش جونش. منظورم این بود من چون ظریف و باربی هستم نمیتونم چیزهایی که تو گرفتی رو بگیرم. بعدم گفتم حامی قول داده به زودی یه انگشتر جواهر برام بخره.شیطان که خرید البته.

دوباره زنه چسبید به من. که جشن چطور باید برگزار بشه و ازین حرفا. گفتم اگه کمک یا مشورت خواستم خبرتون میکنم. به خدا اینقدر پررو نوبره. واسه اینکه ناراحتم کنه می گفت حتما جشنت بارونیه همه چیز به گند کشیده میشه. لباست موهات ماشین عروستتعجب یعنی آدم تا این حد بدجنس و حسود؟ یعنی واسه جشن برگزار نشده داشت دق می خورد به قول سحرکلافه. منم گفتم هر چی خدا بخواد. بارون نعمت خداست لطف خداست. توکل به خدا.

توضیح: روز قبل جشن من بارون می بارید چه بارونیتعجب. ازون بارون های شمال ها. که زنه از ذوق داشت میمرد.زنگ زد دیدی گفتم بارون میباره. منم گفتم خداروشکر. لطف خدا شامل حالم شده. یعنی از حرص میمرد این خونسردی و بی خیالی من رو میدیدقهقهه. اما بچه ها روز جشنم چنان آفتابی شد که نگو. خدا جواب امیدم رو داد. همه جا مثل بهشت شده بود ازون آفتاب ناب. خدایا عظمتت رو شکرقلب. ضمنا بگم من واقعا از ته دل می گفتم به بارون هم راضی بودم.اگه خدا می خواست. اتفاقا عروسیم و روزی که واسه ضبط کلیپ رفته بودیم باغ هم با اینکه زمستون بود و روزهای قبلش بارونی اما آفتاب بود. چه آفتاب لذت بخشیقلب.

بعد گفت نمیبرنت هتل جشن سارا آخه اونجا گرونه. گفتم من اصلا ازون جا خوشم نمیادزبان. آخه تالار پذیراییش جالب نیست. یعنی همه کسایی که یک بار اونجا رفتن با من هم نظرن. اما چون بین المللی خیلی گرونه. با اینکه پذیرایی و رسیدگیشون هم خوب نیست. دی جی یا گروه موسیقی نداره. رقص نور نداره. کلا هیچی فقط یه سالن میدن بهتتعجب.

ضمنا به ما و مهمون ها خیلی دور بود. منم گفتم من تو شهر خودمون هتل یا تالار میگیرم. اونم گفت فکر کباب رو از سرت بیرون کن(انگار اون می خواست پول بدهعصبانی) حامی پول نداره. اما بعد شنیدم که ظهر همون روز رفته به م.ش و پ.ش گفت چون واسه سارا کباب نبوده نباید واسه الینم کباب باشهتعجب. اونا هم گفتم حامی میدونه. ضمنا حامی گفته کباب میدم لابد میده. م.ش و پ.ش هم به حامی میگن. اونم میدونسته ما با همیم واسه اینکه زنه دوباره دروغ نبافه و دوبه هم زنی نکنه زنگ میزنه و میگه: الین به بابات بگو تو شهر شما یه هتل یا تالار خوب ببینه و قیمت بگیره من اومدم بریم قرار داد ببندیم و تاکید کرد با کبابنیشخند.

اونا هم فضول پرسیدن چی گفت. منم گفتم تا حرص بخورن و دهنشون بسته بشهکلافه. ضمنا بگم هزینه هتلی که من رفتم با کباب و دی جی و رقص نور برابر هزینه هتلی بود که سارا رفت و فقط بهش یه سالن دادنتعجب تازه آخره کار همه میگفتن اینجا بهتر بود اونجا اصلا به درد نمیخوردنیشخند. انصافا هم همین طور بود. و جالبه خودشون هم می دونستن اما فقط می خواستن پز بدن فلان هتل رفتیمتعجب.

خلاصه اون شب گذشت اما ماجراها ادامه داشتنگران.