تشریف بیارید ادامه مطلب.


من به لطف خدا تا قبل از ازدواج زندگی آرومی داشتماوه. شاید تنها چیزی که غصه اش رو می خوردم درس و نمره های دانشگاه بود. مامان و بابای و داداشای خوب داشتم. بابام هم مثل شیر پشتمون بود و اجازه نمیداد کسی تو کارمون دخالت کنه. خلاصه اینکه با نهایت آرامش زندگی می کردمگریه.
اما بعد ازدواجم ورق برگشت. البته نمیتونم دروغ بگم جرقه و هیزم مشکلات رو قزی و زنه به مدیریت مارمولک فراهم کردند به خاطر بخل و حسادت و عقده های درونیشونکلافهنه حامی و خانواده اش.
دوشنبه ی جمعه ای که عقد کردم(امیدوارم متوجه شده باشید چه روزی بودزبان) سارا و زنه اومده بودن شهر ما کاری داشتن. و انگارمامان من راننده آژانس باشه بهش گفتن بیا با هم بریم ما بلد نیستیمتعجب. بلد نبودی آدرس میپرسیدی می رفتی. اصرار پشت اصرار که الینم بیاد. من اون موقع می خوندم واسه ارشد و ضمن اینکه چندتا کار ترجمه هم از چندتا استاد قبول کرده بودم و خیلی وقت نداشتم. مهر ماه 90 بودمتفکر.
اون شب خیلی دلمم رو شکوندنگریه. موقع اذان مغرب چنان بغضی تو گلوم بود که انگار تو گلوم سوزن فرو میکردنسبز.

دوباره شروع کرد که مادر شوهر گفته الین رفته ولخرجی کرده و جیب پسرم رو خالی کردهدروغگو(البته خوندید دیگه تو پست های قبل. خودش گفته بوده که چرا واسه الین خریدین و واسه سارا نخریدین؟) بعد گفت من ازت دفاع کردمتعجب(ما را به خیر تو امید نیست مرحمت کرده شر مرسان) بهش گفتم: اینارو  خواهر زاده ام از قبل داشته.(می خواست بگه چیزی برات نخریدن.آخه سارا یه خرید خیلی جزئی کرده بود که واسه اونا از خیلی خیلی خوب هم بهتر بودزبان) منم گفتم من از مادر شوهر پرسیدم. اون گفت به خدا حرفی نزدم و زنه اومده اینجوری گفتهعصبانی. ازین به بعدم هرچی بگی روبه رو میکنم. پس دروغ نگو. بابا یادم داده بود. ضمنا مادر شوهر ارواح خاک خواهر جوونش رو قسم خورد بیچارهدل شکسته.


توجه: حالا هدف زنه چی بوده؟ ازون ور چون میدونسته حامی دستش هست و دست و دلبازه می خواسته کاری کنه زیاد واسه من خرج و خرید نکنه. تا پیش خاله هام و بقیه بگه الین رفته با همچین مردی ازدواج کرده؛ دوزار هم براش خرج نمیکنننگران. ازین ور هم میخواسته من و مامان بابا رو نسبت به پ.ش و م.ش بدبین کنه و مثلا خودش رو پشتیبان من نشون بده و بتونه از زیر زبون من حرف بکشه. آخه کلا من خیلی تودارم.


دیگه از سنگ صدا در اومد ازین خانوم در نیومد. نیم ساعتی گذشت و سارا سعی داشت با لوس بازی و این طور کارها از زیر زبونم حرف بکشه که شب عقد من و حامی چی کار کردیمتعجب.(یعنی می خواستن از تو اتاق خوابمون هم سر بیارنکلافه). منم زدم تو پرش. البته با شوخی و سیاست ها. گفتم هیچی الان که وقت این کارا نیست. اینا مال بعد عروسیه. من بالای تخت خوابیدم و حامی پایینمنتظر.

به حامی گفتم. اول ناراحت شد. گفت اونوقت حرف در میارن تو دوستم نداری اما گفتم نه میگن چقدر حامی با شعوره و ازین حرف ها و بعد قانع شداوه.

خلاصه زنه دیگه صبرش تموم شد و رک گفت: واسه اینکه زندگی کنی و بدبخت ترعصبانی نشی باید هرچی من میگم گوش کنیافسوس. گفتم اگه اینا بد بودن چرا تا قبل عقد روزی صدبار زنگ میزدی که این حامی خوبه، ماهه، آقاست. من اگه دختر داشتم بهش میدادمتعجب. جالا بدبخت شدم. خجالت نمیکشی؟ گفتم با همین حرفی که زدی فهمیدم نمیشه بهت اعتماد کرد امروز یه چیز میگی فردا یه چیز.
بعد که دید ضایع شد از موضع قدرت خیالیش اومد پایین و گفت: خاله الهی من فدات بشمتعجب من خیر و صلاحت رو می خوام. منظورم اینه زندگیت خراب نشه. هم بهت میگم چی کار کنی هرچی من بهت میگم اگه گوش کنی خوشبخت میشیخیال باطل. تو فقط به حرف من و سارا گوش کن. حالا سارا هم این وسط پارازیت ول میداد. بالاخره من جاری بزرگم خوبکلافه.
مامان ساده بنده هم تا حالا فقط گوش میداد. بعد این حرف سارا بهش توضیح داد که زن پسر بزرگ میشه عروس بزرگ و جاری بزرگ. حالا پیش ما میگی عیب نداره جای دیگه بگی میگن این بچه بوده نمیدونسته. پدر مادرش نمیدونستن یادش بدن. واسه مامان بابات بد میشه. دیگه ازون به بعد من جاری بزرگ نشنیدمنیشخند.

خلاصه زنه دیگه دید گند زد دل و زد به دریا و گفت: ببین الین اول سارا تو اون خونواده بوده بعد تو اومدی. بعدم ما واسطه ازدواج تو وحامی بودیمعصبانی(درحالی که اونا خودشون انداختن وسط وگرنه کسی دعوتشون نمیکرد. خودشون میومدن) واسه همین باید(دقت کنید باید) هر چی ما میگیم گوش کنیآخ.

زیاد نیا خونه مادرشوهر. ماهی یک بار فقط. هر جا می خوای با حامی بری. باید سارا و نیما هم باشنتعجب. ضمنا قبلا ماشین حامی همیشه دست نیما بوده الانم حامی گفته دستش باشه(دروغ میگفت. چون حامی این ماشین رو به زحمت خریده بود و جونش میرف واسه ماشینش.اما زنه می خواسته کاری کنه اختلاف بندازه که من برم به حامی بگم نباید ماشینت رو بدی به نیما) آها می گفت زیاد بهشون احترام نذارسوال. یه سلام و یه علیک. رفتی اونجا یه جا بشین و از جات تکون نخور. سارا خودش هست. میدونه چی کار کنه. اصلا بهشون زنگ نزن و ازین چرت و پرت ها. که همه اش یادم نیست.

اما من گفتم من کاری به هیچ کس و هیچ چیز ندارممشغول تلفن. من طبق عقیده و تربیت خودم زندگی میکنم و رفتار میکنم و به کسی اجازه نمیدم تو زندگی شخصیم دخالت کنه و نظر بدهمشغول تلفن. هیچ کس. من کاری رو که فکر میکنم درسته انجام میدم. شما هم جای این همه نقشه و توطئه بیاین کاری رو که من میگم بکنیم. دوستانه و خواهرانه. مطمئن باشین اشتباه نمیکنین.

(همه فامیل های مادریم جز خاله هام که همه تلاششون رو کردن تا بین ما رو تفرقه بندازن به زنه و سارا و مارمولک می گفتن شما به حرف الین گوش بدین. اون همه جوره میدونه چی کار کنه و چی کار نکنه. اما اونا فکر میکردن اگه گوش کنن. دیگه پ.ش و م.ش فقط من رو تحویل میگیرن.اینقدر احمق نوبره)

اما زنه برگشت با تمسخر و حرص گفت حالا هستیم 6 ماه دیگه ات رو میبینیم چطور بدبخت شدی و میای پیش ما میگی توروخدا به من کمک کنین. با یه لحن بی نهایت بدی. به خدا قسم هنوز صداش تو گوشمهگریه. دیدین تو این کارتون ها زنای بدجنس با چه حرصی و چه لحنی حرف می زنن عین همونا. با یه خنده شیطانی. و دوباره تاکید کرد به هر حال حامی زن طلاق داده است و بچه داره. گفتم چشمت روشن. یادم باشه به نیما بگم نظرت راجع به برادرش چیه. و لال شد.(می خواست مامان رو وادار کنه تا من رو مجبور کنه طبق میل اونا رفتار کنم)

خیلی ناراحت شدم. با چه دلی اومد به یه دختر تازه عقد کرد که هزار تا امید و آرزو داره گفت 6 ماه دیگه بدبختی؟خیلی نارحت شدم. واقعا دلم شکست. اون شب خیلی گریه کردمگریه.