اینو جا انداخته بودم. کاری بود در راستای حمایت من از سارا و نشون دادن حسن نیتم به اون و اینکه به حامی و خونوادش هم بگم من پشت دخترخاله ام هستم. اما خوب اونا شب بعدش جواب این مهربونی و حمایت من رو اونطوری دادن که تو پست های قبل خوندیدسبز.


القصه!!! موقعی که شب عقد بعد شام می خواستیم بیام خونه ما من و سارا تو یکی از اتاق ها بودیم. من داشتم رژ می زدم از خود راضی و سارا هم داشت شوخی های بچه گونه میکرد. منم می خندیدم. حالا بابا اینا همه سوار ماشین بودن و منتظر. پ.ش و م.ش و بقیه هم بیرون تو حیاط معطل عروس خانوم بودن(من)منتظر. من کارم تموم شد و اومدم تو ایوون. در همین حین حامی اومد گفت عروس خانوم بیا همه منتظر شمانخجالت.

م.ش و پ.ش شدیدا به چشم خوردن اعتقاد دارن. و استرس داشتن که کسی نبینه و زودتر شلوغ پلوغی مهمون ها تموم شه. یعنی سیصد دفعه اسپند آتیش کردن. کمبود اکسیژن گرفته بودمنیشخند

حالا در همون حین که حامی صدام کرد سارا هم صدام کرد و بعد که دید حامی هم صدام کرده گفت: یه دقیقه وایسین من با الین کار دارم. که حامی گفت همه منتظرن زشته. واقعا هم زشت بودآخ. آخه من کلا آدم کند و بی خیالی هستم. سارا هم بهش برخورد و این طوری برداشت کرد که حامی نمیخواد ما با هم در ارتباط باشیم(آخه اونا با هم جریان ها داشتن که میگم). و به حالت قهر و یه وری رفت خونشونقهر.(خونه مارمولک،پدر سارا، روبروی خونه م.ش است) البته عصر همون روز هم حامی گفته بود وای چقدر پاشنه این دو کفش تفاوت داره. به شوخی گفته بود. من و سارا هردو کفش سفید پوشیده بودیم. اما من چون قدم بلنده و اون خیلی کوتاه(البته برادر شوهر هم نسبت به مرد ها قدش کوتاهه. و سارا و نیما به  هم میان از لحاظ قد) سارا بهش برخورده بود و دیگه آخر شب و با توجه مهمونی که برگزار شده بود واسه عقد من حسابی قاطی کرد و به حالت قهر رفت خونه خودشونقهر.

از حق نگذریم نیما و م.ش . پ.ش که دیدن یه وری رفته فوری با ما خداحافظی کردن و رفتن دنبال اون و از دلش دراوردن و معذرت خواهی کردنتعجب.

منم به حامی تذکر دادم که اون کم سنه و بچه است نباید هر شوخی باهاش بکنیساکت. دلش کوچیکه و نازک و خیلی زود می شکنه. آره جون خودشعصبانی. اما حامی گفت تو اون رو نشناحتی. منم ناراحت شدم و گفتم باید زنگ بزنیبه من زنگ بزن و از دلش در بیاری. حامی هم گفت چشم عروس خانومنیشخند. به خاطر گل روی شما و رژ لبی که بعد شام زدیخجالت. آخه رژی که آرایشگاه زده بود برام ملایم و ساده بود اما رژی که من دوباره زدم جیغ بودزبان

خلاصه من زنگ زدم به سارا و باهاش صحبت کردم و بهش گفتم که حامی منظور نداشته و ازت معذرت خواهی میکنه. گوشی دستت بیا با خودش حرف بزن. حامی هم گوشی رو گرفت و گفت تو مثل خواهرمی. اگه حرفی میزنم و شوخی می کنم به دل نگیر الانم اگه از شوخیم ناراحت شدی ازت معذرت می خوامبازنده.

بعدش سارا کلی ذوق کرد و ازم تشکر کرد و پشت تلفن گفت خیلی ماهی الینتعجب. اما خونوادش این تلفن رو گذاشتن رو حساب این که وظیفه من بوده ومن باید غلام حلقه به گوش اونا و دخترشون باشمعصبانی. در حالی میدونستن من همچین آدمی نیستم که زیر بار حرف زور برم. یعنی بارها دیده بودن این ویژگی رفتاری من رو. اما نمیدونم با چه عقلی فکر کرده بودن من میشم حرف خور اونا و میذارم اونا برام تصمیم بگیرن و تعیین تکلیف کننمتفکرعصبانی.

اینم بگم اینجا به زن پسر بزرگ میگن عروس بزرگ و جاری بزرگ و بیشتر بهش بها میدن. رسمه دیگه. حالا پسر بزرگ دیرتر ازدواج کنه هم فرقی نمیکنه. حتی اگه زنش هم کوچیکتر باشه بازم همین. اونوقت سارا و زنه می رفتن میومدن می گفتن سارا جاریه بزرگهتعجب و عروسه بزرگسوال. یعنی سیصد دفعه گفتن. ما فکر میکردیم از سادگی و بچگی میگن اما منظور داشتن و می خواستن بگن که باید به سارا بیشتر اهمیت بدین تعجبو هرچی سارا میگه گوش بدینکلافه.

حالا همین سارا تا دیروز واسه راه رفتنشم از من نظر می خواست. اونوقت حالا می خواست واسه من تعیین تکلیف کنهعصبانی. بلا به دورکلافه. سارا 10 سال از من کوچیکترهافسوس.