خوب تا شب اون روزی که عقد کردم رو براتون گفتم. حالا ادامه...


فردای روزی که عقد کردیم. بابا زنگ زد و به بقیه گفت: الین نامزد کرده ما تو فامیل پدری رسم داریم سر عقد کسی رو دعوت نمکینیم. و عقد ساده و بی سر و صدا برگزار میشه. بعدش یه مراسم فرمالیته میگیریم. البته به نظر من خرافاتهساکت.

حالا نگو زنه روز قبلش زنگ زده بوده و به همه گفته بوده امروز عقد الینه(فامیل های مادری). فرداش که بابا زنگ میزنه همه ناراحت میشن ناراحتو بابا هم میگه ما رسممون اینه. من به دیگران کاری ندارم. شما عقد دختراتون رو هر طور دوست دارین برگزار کنینقهر.

خلاصه تا شب من یه عالمه اس بی خود داشتم. که این اس ام اس ها تا شب عروسیم ادامه داشت. مثلا یکی از دخترخاله هام اس داد مگه با کی ازدواج کردی که قایمش کردی ترسیدی از دستت بگیریمشتعجب؟ گفتم با رییس فلان جا که ماشین فلان داره و خونه فلان و ضمنا خیلی هم خوش تیپه خیلی ها هم دنبالش بودن اما نتونستن کاری کنن. خواهر همین دخترخاله ام دوست داشت با حامی ازدواج کنه. من بعد ها فهمیدم از یه آدم مطمئنوقت تمام.

همون روز من و مامان و حامی رفتیم واسه خرید حلقه. حامی دست های پری دارهفرشته. برعکس انگشت های لاغر و استخونی من. من نه حلقه ست دوست داشتم نه میتونستم حلقه ای بگیرم که با حامی ست باشه. دست حامی یه حلقه درشت و سفید می طلبید اما من چون نشونم سفید بود می خواستم حلقه ام زرد باشه و دست ظریف من یه حلقه درشت بهش نمیخوردمتفکر.

البته نشونی که حامی سر عقد برام خریده بود جواهر بود و شیک و تقریبا گرون قیمت. واسه همین من حلقه گرون انتخاب نکردم. یعنی قیمت حلقه من نصف قیمت حلقه حامی شده بود. البته حامی ولنتاین همون سال بهم پول داد و من یه انگشتر جواهر خوشگل خریدمقلب. که حالا گاهی جای حلقه میندازمش دستم. اینارو گفتم تا بگم چه حرف ها که تحمل نکردم واسه همین حلقه ها. خریدهای دیگه رو موقع جشن نامزدی انجام دادیم.

اون روز خیلی خوب بود گرچه اس های بیخود تند و تند میومد اما برام مهم نبود چون دست حامی تو دستم بود و چشمش تو چشممقلب. یه مانتوی سفید و خوشگل داشتم با شال و کیف و کفش ستش. خیلی جیگر شده بودمچشمک. نه جیگرتر شده بودمزبان. حامی هم به پیراهن سفید پوشیده بود. تیپ رسمی زده بود عزیزمعینک. هرجا میرفتیم همه میگفتن ماشالله مبارک باشه. خیلی به هم میاینقلب.

عصر اون روز رفتیم خونه مادرشوهر. منم با همون تیپ رفتمعینک. اونا کلی ذوق کرده بودن. اسپند دود کردن و سر یه مرغ بیچاره رو هم بریدن واسه منتعجب. به محض اینکه رسیدیم اونجا دیدم گوشیم زنگ میخوره یکی از پسرخاله هام بود. البته از من کوچیکتره. و با اینکه خداییش تا حالا به موبایلم زنگ نمیزدعصبانی گفت زنگ زدم آهنگ پیشوازت رو گوش بدم و فوری قطع کرد. حامی پرسید کی بود و من گفتم. ناراحت و غیرتی شد. گفت همیشه بهت زنگ میزنه گفتم نه اولین بار بودناراحت. گفت پس چطور گفت آهنگ پیشواز. گفتم نمیدونم به خدا(نگو اینا نقشه های زنه بوده تا حامی رو نسبت به من بدبین کنه). بعد چند دقیقه سارا هم واسه سرک کشیدن اومد. کلا کارش همین بود تا من میرفتم اینم میومدکلافه.

من اون شب متوجه اینا نشدم بعدش فهمیدم. حامی هم با شادی به خونوادش گفت که الین اینا زحمت کشیدن و برام حلقه خریدنلبخند. خداییش حلقه اش خیلی خوشگله. البته بعد اختلافات دیگه دستش نمیکنهعصبانی. بعدم گفت واسه الین هم حلقه خریدیم دادیم کوچیکش کنن حالا باید بریم بگیریمش. سارا اخماش رفت تو هم و گفت شما که دیروز نشون خریدین هم خوشگل بود هم گرونچشم. من اگه حلقه خریدم واسه این بود که نشونم معمولی و ارزون بود. کسی حرفی بهش نزدساکت. یعنی منم با همه زبونی که دارم نمیدونستم چی باید بگم. فوری هم اس داد و به مامانش گفت جریان رو.

موقع برگشت واسه احترام رفتیم خونه خالم و سلام دادیم(داخل نرفتیم تو حیاط موندیم) گفتن کجا شام؟ می خوردین بعد میرفتین؟(منظورش خونه مادرشوهر بود. آخه اونا هم اونجا دعوت بودن). حامی گفت فلان جا(اسم شهر مارو برد و منظورش مامان بابای من بود) منتظرن. اونم رو به حامی گفت خیلی داری رو میدیاتعجبعصبانی. یعنی خاله اینقدر پست و کثیف اگه دیدید بگیدگریه. ما باز هم حرفی نزدیم. کلا حامی زیاد اهل جواب دادن و حرف زدن نیستمتفکر.

همون شب قرار بود مامان حامی با دخملی برن تهران واسه مراسم ختم یکی از بستگانشون که جوون مرگ شده بودهناراحت(فاتحه بفرستین لطفا اگه تمایل دارین) این موضوع اصلا واسه من مهم نبودخنثی. اما زنه می خواسته مامان من رو نسبت به مادرشوهر بدبین کنه و زنگ زده گفته که وای الین بدبخت شد و فردا مادر شوهر هر روز میره خونه اش و دخملی رو میندازن گردنش و ازین حرفاتعجب. تا حالا این تهران نمیرفته حالا همین الان داره میره. چرا حامی نباید الین رو ببره؟

حالا مامان من زود خودش رو میبازه و ناراحت میشهکلافه. بابا میگه کیه؟ چی میگهعصبانی؟ مامان تعریف میکنه. بابا میگه اولا هر کی هرجا می خواد بره به سلامت به ما ربطی ندارهبای بای. ضمنا تا الین تو عقده من دوست ندارم شب جایی بمونه(اینم شد مایه دشمنی اونا. چون اونا میذاشتن سارا بمونه و حالا نمیتونستن کاری کننآخ). بعدم بابام گفت: اگه تو میدونستی اینا همچین آدم هایی هستن، چرا تا دیشب نگفتی؟ اما خوب مامان دیگه خودش رو باخته بودبازنده. به محض رسیدن من اومد جریان رو گفت. منم گفتم هیچ مسئله ای نیست اینا نقشه های اوناست و گفتم که چی شده. مامان کمی آروم شد. اما خوب فهمید که تو جریان های بدی افتادیمناراحت.

حامی گفت باید رانندگی کنم یه کم می خوابم بعدم شام میخورم و خداحافظیبای بای. گفتم باشه. اون دراز کشید و خوابید. سارا هم دایم اس میداد که وای چرا حامی نمیاد چی شده مادر شوهر عصبانی و شاکیه و ازین حرف هاتعجب؟حالا دروغ میگفته. منم در حضور حامی بهش اس دادم که دلم نمیاد بذارم بره. شاید امشب نگهش داشتم پیش خودم. من به شوخی گفته بودم. خود حامی هم بود و البته کلی ذوق کرده بود بچه امخجالت.

آقا من این اس رو دادم که تلفن های زنه شروع شد و از مادرشوهر میگفت. که وای اینا پسرم رو گرفتن نمیذارن بچه اش رو ببینه(مامان من به این حرف حساسه و خودش رو میبازه) و ازین حرفاعصبانی. درحالی که همه اش دروغ بوده و خودش این حرف هارو به مادر شوهر میزده که دیگه الین نمیذاره شما حامی رو ببنیدکلافه. بابا هم اومد و گوشی رو قطع کرد.

به مامانم گفت حق نداری این حرف رو گوش کنی. و ضمنا زنه به مادر شوهر گفته بود: الین ولخرجه دو روز نشده همه پول های حامی رو خرج میکنهتعجب. دیدید همین یه روز رفته چقدر خرج رو دست حامی گذاشته و کیف و کفش و مانتوی مارک خریدهناراحت. اما سارا اینارو نخواسته از شمازبان. که پدر شوهر گفت: ما نمیدونیم چی خریدن چی نخریدن اما حامی داره، دستش هست، واسه الین می خره اما نیما(برادر شوهر. شوهر سارا) نداره، دستش نیست، سارا باید قناعت کنه مگه من روز اول نگفتممتفکر؟

اونا هم دیگه حرفی نزدنساکت. بعد اومده به مامانم برعکسش رو تحویل داده. گفت مادرشوهر گفت الین داره حامی رو بدبخت میکنه و خرج گذاشته رو دستشعصبانی. البته هدفش این بود بفهمه این خریدهارو کی کرده که مامان ساده من میگه: الین از قبل خریده بوده اما تو ندیده بودیکلافه.

بعد زنه میگه منم میدونستم حامی پول نداره خرج کنهتعجب اگه هم داشته باشه مامانش نمیذاره واسه الین خرج کنهتعجب. مامانم گفت دختر من چندتا کمد کیف و کفش و لباس داره و مثل بعضی ها نیست حسرت به دل مونده باشه. این فکر کنم از معدود دفعاتی بود که مامان دهن زنه رو بست. و اون شب حامی رفت.

یادش بخیر.

این هارو گفتم تا بدونید این زنه با نقشه اومده بوده جلو و نقشه داشته تا من رو هم تو اون خانواده بکشونه بنا به دلایلی که هنوز نمیدونم چیهکلافه. و نقشه هاش رو هم از همون روز اول شروع کرد. به قول مامان نذاشت دو روز آب خوش از گلوم پایین بره، و ذوق ازدواج دخترم رو بکنمگریهناراحت.

این تا اینجا. ادامه دارد....