دائیم هر سال محرم تو مسجد محل خودشون یکی از ده شب اول محرم رو شام دهی میکنه. هر سال هم انصافا خوب و آبرومند برگزار میشد. اما از سالی که من ازدواج کردم با این نفهمی های خالم و خانواده اش(همون که دخترش جاری منه) همه چی به همه زهر مار میشه. حالا دلیلیش رو حتما تو پست بعد میگم، چون دقیقا به هفته اول عقد من برمیگردهناراحت.


این خاله من و شوهرش و بچه هاش، آدم های بی آبرو و بی وجدانی هستن. که متاسفانه ما بعد عقدم فهمیدیمعصبانی. دایی کوچیکم که بانی مجلس بود مارمولک و زنش رو دعوت نکرده بوده. چون اون بی آبرو هرجا من یا خانواده ام رو ببینه شروع میکنه به داد و بیداد و بی آبرویی. داد و بیدادی که تا کیلومترها صداش میره ها.اما نگو دایی بزرگم به این زنگ میزنه و دعوتش میکنه چون فکر میکنه من نیستم و نمیام و دیگه به کسی هم نمیگه من این رو خبر کردمکلافه.

خلاصه من تا نزدیک شام نرفتم و دائم به مامان هم زنگ میزدم که این اگه نمیاد من بیام. مامان گفت نمیاداوه. مامان اونجا بود و من و بابا و جیگر رفتیم. نفس نیومد میگفت مطمئنم اونا میان و به الین حرف میزنن منم نمیتونم تحمل کنمعصبانی(کلا تو پسر خاله هام و پسردایی هام، منظورم فامیلای مامانمه، داداشای من خیلی مادر خواهر دوست هستن و بی نهایت، هم به من و مامانم و هم به بقیه دختر خاله ها و دختردایی ها احترام میذارملبخند.آخه ما تو فامیل پدری اینجوری هستیم. واسه همین واقعا خاله های دیگه ام به داداشای من حسادت میکنن. همین زنه(خاله ام) به داداشام میگفت اینقدر به مادر خواهرتون رو ندینتعجب. به خدا میگفت. هر دفعه میدید این داداشای من چشمشون به دهن من و مامانه از حسادت میمرد. آخه پسر خودش یه وحشی و روانی به تمام معناستابله) خلاصه نفس نیومد.

منم رسیدم همه از دیدن من از جاشون پا شدن و گفتن سلام خانوم دکتر آینده(من همیشه درسم خوب بوده و همه گمون میکردن پزشکی قبول شم اما من تجربی رو انتخاب نکردم و شدم مهندسمتفکر. دیگه همه دکتر شدن من رو فراموش کردن تا اینکه ارشد، اونم تو یه دانشگاه آس قبول شدم و دوباره زمزمه خانوم دکتر شدن من افتاد سر زبون ها. همین جا از یکی از عقده هام بگم که مونده تو دلم. همه از قبولی من ذوق کردن و گفتن خداروشکر بالاخره نتیجه زحمات خودت و پدر و مادرت رو گرفتی.آخه من فقط دوست داشتم یه دانشگاه خاص برم چون بابام اون دانشگاه رو دوست داشت که بالاخره هم رفتمقلب. کاش میدید اون روزی که به بابام گفتم من همون دانشگاه قبول شدم اگه بدونید چه شوق و برقی تو نگاهش بودتشویق. خلاصه به یکی دیگه از خاله هام گفتم قبول شدم تو فلان داشگاه انگاری خبر مرگ عزیزش رو بهش داده باشن دست و پاش شل شد و رنگش زرد شدزبان، بعد یه کم که گذشت گفت الان چه وقت دانشگاه قبول شدنهتعجب؟ گفتم تو تکمیل ظرفیت قبول شدم. گفت آها میگم دانشجو نداشتن تو رو گرفتنگریه؟! احتمالا منظورش آفرین و مبارک باشه بود)

خلاصه همه کلی تحویلم گرفتن و حالم رو پرسیدن و بچه هایی که تازه لیسانس گرفته بودن میومدن پیشم ازم برنامه ریزی درسی می خواستن و خلاصه حسابی تحویل گرفته شدیم تا اینکه زنه و سارا(خاله و جاریم) اومدناسترس. عزیزم و خاله بزرگه ام(من به تعداد زیاد خاله دارم) قشنگ تا سکته پیش رفتن. من اصلا از جام واسه اونا پا نشدم. البته عادت ندارم تو جمع آبرو ریزی کنم اما قبلا این کارو میکردم و اون با دیدن من شروع میکرد به روانی بازی. واسه همین منم اصلا پا نشدم تا من رو نبینهآخ.

اما اون بعد اینکه با همه سلام علیک کرد و نشست متوجه حضور من شد و در حالی که من با یکی از آشناهای پدریم در حال صحبت بودم اومدم مثل وحشی ها کوبید به شونه ام و گفت: پس بالاخره اومدی. صداش رو برد بالاتر، زندگی دخترم رو خراب کردی دلت خنک شد(در حالی که به خدا من کاره ای نبودم، حالا حتما تو پست بعد تعریف میکنم) من ولت نمیکنم حالا حالا ها باهات کار دارم. نشوننت میدم و انتقامم رو میگرممنتظر.

من هم به احترام داییم و تن و بدن و لرزون عزیزم و خاله بزرگه سکوت کردمساکت. یه خاله دیگه ام که دوستش دارم و فقط با این در ارتباطم بهم گفت الین جون خاله فدات شم تو ساکت باش. منم گفتم چشمآخ. و به حرفم با همون فامیل پدری که خیلی هم باهاشون رودربایستی داشتم ادامه دادم(البته حالا دیگه این کاراش برام عادی شده . اصلا برام مهم نیست. چون تو این دو سال زیاد ازین بی آبرویی ها کرده دیگه برام عادی شده).

خاله بزرگم اومد کنارم و گفت بیا پیش من بشین. الهی بمیرم براش(اینم زیاد بد نیست) دستش به حدی میلرزید که نگو براش آب آوردیم خورد و گفتم خاله جون تو نگران نباش من میرمبامن حرف نزن. گفت حالا این وقته شب؟ قبله شام؟ تنها؟ شوهرت هم نیست. گفتم نگران نباش تنها نیستم جیگر هست ضمنا ماشین مامان هست. ماشین بابا هم  هست. آخه مامان از صبح رفته بود و ما مجبور شدیم با ماشین بابام بریم.(مسیرش به خونه ما طولانی بود و ماشین خور نیست واسه همین خاله ام نگران بود)اومدم بیرون و با دایی هام خداحافظی کردم و گفتم چون این اومده و مطمئنا آبرو ریزی میکنه من دوست ندارم این همه خرج و آبروی شما بره. من میرم نگران نباشین) با جیگر اومدیم. و رفتیم تو شهر گشتیم و شام رو هم بیرون تو یه رستوران جدید خوردیمخوشمزه.جاتون خالی.

در این میون یک سری از خاله زنک های فامیل که میدونستن او کاری جز آبرو ریزی نداره و واسه سر در آوردن از زندگی من دورش رو گرفتن تا اون واسشون قصه تعریف کنه. چقدر این آدم ها بدبختن. جای عذاداری و راز و نیاز میان تو مجلس آقا امام حسین تا سر از زندگی این و اون در بیارن. خدا ازشون نگذره. من که نمیگذرمگریه.

حالا من که رفتم اون دیوونه رفته همه جارو گشته تا من رو پیدا کنه و حقم رو بذاره کف دستم. اما من رفته بودم و نبودمزبان. حالا چندتا ازین خاله زنک ها هم همراهش بودن تا من رو پیدا کننشیطان. البته خیلی هاشون به داییم  و عزیزم هم حسادت میکنن و می خواستن با دامن زدن به این آتیش آبروی 20 ساله دایی و عزیزم رو ببرنقهر.

اما به خواست خدا همه خاله ها و دایی هام رفتن پیشش و گفتم یا میری سر جات میشینی و دهنت رو میبندی یا میندازیمت بیرون. اونم دهنش رو بست و نشست.

اما خوب واقعیت اینه آبروم رفته. هرچند میگم دیگه برام مهم نیست و نمیتونم کاری کنم. اما خوب نمیتونم بگم ناراحت نیستم چون هستم. خدا نگذره از کسانی که آبروی دیگران رو میبرن. ببینید من چقدر مشکل دارمکلافه

ضمنا بگم خیلی خوشگل هم کرده بودم. آرایش بی رنگ حالت گریم. با رنگ موهای جدیدم. خیلی ها من رو نشناخته بودن. اینو گفتم یه کم به خودم دلداری بدمسوال. کلا یکی از حسادت های زنه و دخترش هم همین تیپ و ظاهر منه. برادر شوهر زیاد دوست نداره جاری تیپ بزنه و آرایش کنه اما حامی اینطوری نیست و اصلا کاری به من نداره. حتی سارا تو جشن نامزدیش سرش پوشیده بوده اما لباس من دکلته بوده با یه رنگ جیغ(نامزدیم وگرنه من هرگز لباس لخت نمیپوشم).

حالا قبل این میگفت چون دخترم مومن بوده و با حجاب دامادم انتخابش کرده اما بعدش میگفت سارا ازین به بعد هر جور الین بگرده، میگردهتعجب. برادر شوهرم گفته الین زنه من نیست من کاری به اون ندارم. سارا زنه منه و باید طبق نظر من بپوشه و بگرده. بعدم اون عوضی کلی حرف واسم در میاورد تو فامیل شوهر. البته پدرشوهر خیلی ازم طرفداری میکرد خداییش. میگفت عروسم فرشته است. بس که خانوم و با حیاست. میگفت عروسم میدونه کجا چطور بگرده. آخه واقعا هم همین طوره. مثلا به جاش با چادر هم رفتم تو مراسم هایی. واسه همین زنه و سارا حرص می خوردن از سیاست های من.