سلام دوستای خوب و مهربونم. من خوبم و همچنان شمال هستم و از هوای توپ و کنار خونواده بودن لذت میبرم. البته دیگه باید بار سفر ببندم. دلم میخواد اینحا بمونم و دیگه نرمناراحت اما دلم واسه خونم هم تنگ میشه. واسه جهیزیم. به قول داداشم معلوم هست تو با خودت چند چندی خواهره منسوال؟ نه برادر من معلوم نیست.

روز عید غدیر خونه مادر شوهر زنگ زدم و و تبریک گفتم ذکر کردم که عید قربان هم جهت تبریک تماس گرفتم اما نبودید و تایید کرد که نبودند. خوب حرف زد. البته اول نشناختتعجب و باید اعتراف کنم خوب حرف زد و تحویل گرفت. نمیتونم دروغ بگم خوباوه.

این روزها هم یه سفر کوتاه اما بینهایت عالی رفتیملبخند. یه روستایی به اسم زیارت تو استان گلستان و شهر گرگان. واقعا عالیه حتما اگه مسیرتون افتاد برید. من خودم تو فصل های قبل رفتم اما این فصل نهقلب. محشر بود، عالی، بهشته بهشت. جنگل های سبز و خونه های قدیمی و بافت بینهایت قدیمی روستا .وای من عاشق چنین جاهایی هستم. حالا بیشتر توضیح میدم. از یکی از خونه ها هم عکس گرفتم که همین روزها آپلودش می کنم. البته ناگفته نماند در کنار این بافت قدیمی و بسیار زیبا هتل ها و ویلاهای بسیار شیک و مدرن هم هستنتعجب. واقعا جای قشنگیه اگه تا به حال نرفتید. این بار حتما یه سفر اونجا برید.

میام و بیشتر توضیح میدم. در پناه خدا. الین دوستتون دارهقلبقلبقلب